علیمحمد اسکندریجو
«سقراط» نخستین اندیشمند یونانی در تاریخ است که تفاوت مقیم (resident) یک کشور بودن با شهروند (citizen) همان کشور شدن را با تقید هفت فضیلت شهری و اجتناب از هفت رذیلت، بهزیبایی شرح میدهد؛ او به ما میآموزد همان قدر که خواهان حقوق شهروندی هستیم باید به همان اندازه (نه کم و نه بیش) نسبت به شهر و کشوری که در آن زندگی میکنیم تعهد (obligation) داشته باشیم.
«ایسقراط» زبان یونانی را «گشتاور» فرهنگ آن کشور ساخت و زبان رسمی را معیار سنجش هویت یونانی قرار داد. به این سیاق و بنابر قانون اساسی یونان باستان، هر شخص که یونانی سخن نمیگفت، «بربر» خوانده میشد. اینجا نباید ایسقراط (Isocrates)، سخنور آتن را با همان سقراط مشهور که به جرم فریب جوانان محاکمه شد و «شوکران» نوشید، اشتباه گرفت. چاره چیست؟
امروز همان اندازه با ایسقراط ناآشناییم که با سقراط آشناییم. در شهر و روستا همانقدر از تقید به آن هفت فضیلت و اجتناب از آن هفت رذیلت دوریم که از تفاوت اساسی بین دو مفهوم مقیم بودن با شهروند شدن دور هستیم. ایسقراط معاصر سقراط بود.
زبان صرفا «ابزار» برقراری ارتباط و ارسال پیام بین من و تو نیست؛ بلکه یک میراث کهن فرهنگی و هنری و سیاسی برای من و توست. زبان، آفریننده هویت و نماد حس تعلق خاطر و همبستگی ما در سراسر ایران و نشان تاریخ مشترک ایرانیان است.
در فرآیند سرسام آور جهانی شدن که به مرزهای فرهنگی و سیاسی آسیب میرسد، زبان تنها نیروی «ارگانیک» است که در برابر این موج ویرانگر میتواند استوار بایستد.
نباید به اشتباه تصور کنیم زبان رسمی یک ابزار ایدئولوژیک است که میخواهد توجیهگر یک قدرت سیاسی در کشور باشد. پیداست هرگونه تعلق خاطر جمعی ما فقط معطوف به خاک ایران نیست؛ بلکه موازی با خاک این سرزمین، معطوف به زبان ایران نیز هست. آنگونه که ملت تاریخ دارد، زبان نیز تاریخ دارد.
پس ملت واحده و زبان واحده یک مقوله مشترک است. بااین حال برخی ملتهای واحده (کانادا، هند، فنلاند، سوئیس، بلژیک و …) بهجای یک زبان، دو یا حتی سه زبان رسمی دارند. در قانون اساسی کشور فنلاند بهروشنی آمدهاست که زبان سوئدی بهموازات زبان فنلاندی، همان جایگاه و اهمیت را دارد. به بیانی دیگر، یک شهروند فنلاندی همواره فنلاندیست حتی اگر به دو زبان رسمی بگوید و بنویسد. یک فنلاندی هرگز سوئدی نمیشود با وجودی که به آن زبان اشراف دارد.
در پیوند با نقش و اهمیت زبان رسمی در راهیابی فرهنگی و تثبیت هویت ملی، منظور از زبان «Lingua Franca» نیست؛ زیرا این زبان فقط حاجت روزانه را روا میکند. بسیاری این نوع زبان را میآموزند که نیاز تجاری و تخصصی را برآورده کنند. این زبان را میتوان آموخت بدون آنکه تعلق خاطری به آن داشت. زبان رسمی اما آن است که من و تو «مالک» آن هستیم و نه صرفا آموزنده آن.
زبان فارسی هرگز انگلیسی نخواهد شد، زیرا امروز انگلیسی یک زبان «Lingua Franca» است و ما هیچ ادعای مالکیت یا تعلق خاطری به آن نداریم، زیرا فقط در حوزه تخصصی یا نیازهای روزانه کاربری دارد. به بیان دیگر، دور از عقل ایرانیست که حافظ و مولانا را به انگلیسی بخوانیم و درک کنیم.
درباره نقش زبان در شکل دادن هویت ملی شایسته است دو قرن به تاریخ بازگردیم که ملت آلمان چگونه توانست به یاری «زبان»، اندک اندک از یک ملت مقیمی یا قومی (Ethnic Nation) به یک ملت شهروندی (Civic Nation) یا ایسقراطی متحول شود؛ تحولی که نتیجه نبوغ و تعهد فرهیختگان و روشنگران آلمانی است. فردریک شیلر، یکی از سه یار دبستانی (هگل، فیخته و شیلر) که شاهد سقوط آلمان زیر پای ستوران ارتش «ناپلئون» بود، اشاره دارد که ملت آلمان و امپراطوری آلمان دو پدیده جدا از هم هستند؛ امروز امپراطوری از بین رفته اما ملت آلمان همچنان زنده و پاینده است.
آلمان نخستین کشور پیشرفته جهان است که زبان را «گشتاور» دولتملت مدرن قرار دادهاست. مردم آلمان برای گذار از پدیده سنتی مقیمی به نظام مدرن شهروندی، به استقبال آن زبان مشترک رفتند؛ زبانی که آن سه یار دبستانی برایش چه رنجها بردند. زبانی که به یاری بیسمارک (صدر اعظم آهنین) گرچه آلمانی را کوچک اما آلمان را بسیار برجسته ساخت. زبانی که در آن نظم «گوته» و نثر «نیچه» میدرخشند تا به آلمان عظمت دهند.
اینک در میان نوابغ ما آیا ایرانیتر از «فردوسی» یافت میشود که در اقصی نقاط کشور، جلوه هویت و همبستگی و غرور ملی باشد؟ آری، او بسی رنج برد در این سال سی و درباره سیستان تا طبرستان و از ایران تا توران سرود، سوزناکترین تراژدی تاریخ را نوشت و پدر را در سوگ فرزند نشاند تا زبان ایران، زنده و نام ایران، پاینده باشد؛ همان زبانی که به تعبیر هگل، فیلسوف آلمانی پنداری روح (Geist) ایران است.
شما چه نظری دارید؟