پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵ - ۱۱:۴۰
نظرات: ۰
۰
-
اعترافات یک روانپزشک در مواجهه با ژانر وحشت؛ کالبدشکافی ترس از نگاه علمی

چرا فیلم‌های ترسناک برخی تماشاگران را به هیجان می‌آورند و برخی دیگر را فراری می‌دهند؟ کارمین ام. پاریانته، استاد روانپزشکی زیستی در کالج سلطنتی لندن با کمک نظریات فروید، پژوهشگران بالینی و کودک شش‌ساله درون خود، ریشه‌های از این تفاوت را واکاوی می‌کند.

به گزارش اطلاعات آنلاین، این روان‌پزشک در مقاله خود در گاردین توضیح می‌دهد: «من شش سال دارم و در حال تماشای مردی هستم که به گرگینه تبدیل می‌شود. فیلم، «ابوت و کاستلو با فرانکشتاین ملاقات می‌کنند»، محصول ۱۹۴۸ و یک کمدی است. من به تلویزیون سیاه و سفیدمان خیره شده‌ام، مبهوت تغییر شکل گرگینه که به صورت آهسته پیش می‌رود، و چنان بی‌قرار شروع به جیغ کشیدن می‌کنم که والدینم مجبور می‌شوند مرا به طبقه بالا ببرند تا آرامم کنند. آن شب، آغاز ترس مادام‌العمر من از فیلم‌های ترسناک، از ماوراءالطبیعه، از تاریکی و از تنها ماندن در خانه بود.

من حالا روان‌پزشک هستم و سال‌هاست که ذهنم با این پرسش درگیر است: چرا فیلم‌های ترسناک تا این حد محبوب (و سودآور) هستند، در حالی که من شخصاً آن‌ها را چنان آسیب‌زا می‌دانم؟ امروزه تقاضا برای وحشت شبیه‌سازی‌شده هرگز تا این حد بالا نبوده است. حتی در شرایطی که سینماها برای بازگرداندن تماشاگران پیش از همه‌گیری تقلا می‌کنند و فیلم‌های کمدی و درام بیش از پیش به سمت پخش اینترنتی متمایل شده‌اند، ژانر وحشت مسیر دیگری را طی کرده است: این ژانر در سال ۲۰۲۳ حدود ۷۰ درصد بیشتر از یک دهه قبل در گیشه آمریکای شمالی فروش داشت.

چرا تماشای همان تغییر شکل عجیب، یک کودک را به وجد می‌آورد تا از سرِ لذت زوزه بکشد و دیگری را به دهه‌ها پرهیز از تاریکی محکوم می‌کند؟ (من تنها نیستم. در نظرسنجی‌هایی که در اواخر دهه ۹۰ انجام شد، یک نفر از هر چهار دانشجوی کارشناسی در آمریکا گزارش داد که ترس‌های پایداری دارد که با یک فیلم ترسناک در دوران کودکی مرتبط است.)

برای آنچه ممکن است برای من رخ داده باشد، یک اصطلاح بالینی وجود دارد: روان‌رنجوری سینمایی. این اصطلاح واکنشی به یک فیلم را توصیف می‌کند که چنان شدید و ماندگار است که با معیارهای اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) مطابقت دارد – برانگیختگی مداوم، اضطراب، و چیزی که از طریق افکار و تصاویر مزاحم دوباره تجربه می‌شود. ما معمولاً PTSD را مختص بازماندگان خشونت یا فاجعه می‌دانیم. یک فیلم کمدی ابوت و کاستلو در سال ۱۹۴۸، روی کاغذ چنین چیزی نیست. با این حال، این تشخیص فضایی را برای رویدادهای معمولی باز می‌کند که با این وجود به عنوان فاجعه‌بار تجربه می‌شوند – و مشخص شده است که تماشای یک فیلم می‌تواند چنین کیفیتی داشته باشد.

آنچه بیش از همه ما را می‌ترساند این نیست که هیولاها آن بیرون هستند، بلکه این است که آن‌ها در خانه ما ساکن‌اند.

چشمگیرترین موردی که می‌شناسم در سال ۲۰۰۷ ثبت شد. زنی که تنها با نام «خانم ایکس» شناسایی شد، در نوجوانی فیلم «جن‌گیر» را دیده بود. در ۲۲ سالگی، او در حالی که دچار بحران شده بود به اورژانس مراجعه کرد، با این باور که تسخیر شده است و در فلاش‌بک‌های فیلمی که سال‌ها قبل دیده بود، غرق شده بودمن هرگز به علائم او نزدیک هم نشده‌ام. اما آن تجربه را درک می‌کنم، زیرا نسخه آرام‌تری از آن از شش سالگی با من همراه بوده است.

چرا فقط بعضی‌ها؟

برای درک اینکه چرا یک فیلم می‌تواند چنین کاری با یک نفر انجام دهد، شناخت اینکه چرا برای تقریباً همه افراد دیگر چنین نمی‌کند، کمک‌کننده است. ما همیشه داستان‌های ترسناک برای خودمان تعریف کرده‌ایم؛ از مینوتور در اساطیر یونان تا گرندل در بیوولف، از قصه‌های خون‌آشام‌های قرون وسطی تا ادگار آلن پو. فروید که راهنمای مورد علاقه من برای این‌گونه مسائل است، استدلال می‌کرد که قوی‌ترین این داستان‌ها بر ترس خاصی دست می‌گذارند که او آن را «امر غریب» – در زبان آلمانی Unheimlich – می‌نامید، یعنی چیز عجیبی که چهره‌ای آشنا دارد.

غنی‌ترین مثال او «همزاد» است: دو موجود که به ظاهر یکی هستند اما ما می‌دانیم که نیستند. دوقلوی شرور، آینه‌ای که به شما خیانت می‌کند، دکتر جکیل و مستر هاید. آنچه ما را می‌ترساند دانستن اینکه هیولاها آن بیرون هستند نیست، بلکه ترس از این است که هیولا در خانه ما ساکن باشد.

می‌توانید ببینید چرا سینماها اخیراً با ولع به سراغ این پانر رفته‌اند. دو فیلم ترسناکی که در حال حاضر گیشه‌ها را گرم نگه داشته‌اند، «اتاق‌های پشتی» (Backrooms) و «وسواس»(Obsession)  هر دو توسط یوتیوبرهای سابق نسل زد ساخته شده‌اند – دقیقاً روی همین موضوع مانور می‌دهند. «اتاق‌های پشتی» شما را در ناکجاآبادِ بی‌پایان زیرزمین یک فروشگاه که از انسان و هدف خالی شده، سرگردان می‌کند. این آشناترین معماریِ قابل‌تصور است، اما به شکلی غلط ساخته شده. در «وسواس»، رابطه پس از آنکه مرد جوانی آرزو می‌کند دوستش او را بیشتر از هر کس دیگری در جهان دوست داشته باشد، به شکلی خشونت‌آمیز از هم می‌پاشد. هر دو فیلم به معنای واقعی کلمه «امر غریب» هستند؛ افراد، مکان‌ها و اشیای آشنا که از خانه گرفته شده و از حالت خانگی خارج شده‌اند.

منطقی است که بخواهیم این ترس را عمداً احضار کنیم. یک فیلم ترسناک محیط امنی می‌سازد که در آن می‌توانیم وحشت، هرج و مرج و درماندگی را بدون هیچ پیامد ناگواری تمرین کنیم. این دقیقاً همان سازوکار قصه‌های پریان هنگام خواب است، با جادوگران، کودکان در قفس و نامادری‌های قاتل‌شان. ما کودکان را به آرامی به عنوان نوعی واکسیناسیون می‌ترسانیم.

اما بدن همیشه نمی‌تواند تمرین را از واقعیت تشخیص دهد. پژوهش‌های خود من در مورد پیوندهای بین ذهن و بدن است و هنوز برایم شگفت‌انگیز است که یک فیلم می‌تواند فشار خون شما را بالا ببرد و سلول‌های ایمنی‌تان را به حالت آماده‌باش درآورد، انگار که قرار است دعوایی رخ دهد. مراکز ترس مغز نه تنها هنگام لحظات غافلگیرکننده (جامپ‌اسکر)، بلکه در طول انتظارِ طولانی و پرتنشی که آن را ایجاد می‌کند، فعال می‌شوند.

در سال ۲۰۱۲، پژوهشگران درباره زنی به نام اس.ام. نوشتند که بیماری‌اش آمیگدال، یعنی زنگ خطر مرکزی مغز را از بین برده بود؛ او توانایی ترسیدن از فیلم‌های ترسناک را به طور کامل از دست داده بود. او هنگام تماشای کلیپ‌های فیلم، خشم، غم، انزجار و شادی مناسب را تجربه می‌کرد، اما نسبت به هیچ‌کدام از صحنه‌های فیلم «پروژه جادوگر بلر» یا «آراکنوفوبیا» واکنشی نشان نمی‌داد.

در «رقص مرگ»، مطالعه برجسته استفان کینگ در مورد ادبیات وحشت، او استدلال کرد که ژانر وحشت تهدیدهایی را منتقل می‌کند که جامعه نمی‌تواند با صدای بلند نام ببرد. او در مورد سینمای دوران پسری‌اش در سال ۱۹۵۶، در دوران «ترس سرخ» آمریکا و فیلم‌های حمله بیگانگان که بر آن دوران حاکم بود نوشت: «زمین در برابر بشقاب‌پرنده‌ها» و «هجوم ربایندگان جسد». اولی تمثیلی خیالی از ورود کمونیسم از خارج است و دومی داستانی ترسناک‌تر از آن است که همسایگان‌تان را از درون تغییر می‌دهد. دومی همیشه ایده ترسناک‌تری است و در نسل‌های متعددی از سینمای وحشت از «جن‌گیر» و «بیگانه» تا «برو بیرون» و «ما» اثر جوردن پیل جریان دارد. در دهه حاضر – دهه‌ای ترسیده و از هم گسیخته – جای تعجب نیست که «وحشت‌زدگی» به اوج‌های تازه‌ای رسیده است.

در مورد اینکه چرا فیلم‌های ترسناک من شش ساله را فراتر از حد لذت ترسانده بودند، تحقیقات به شکل ناراحت‌کننده‌ای به حقایق نزدیک می‌شود. چند ویژگی کودک را به سمت واکنش با تروما (آسیب روانی) به جای هیجان سوق می‌دهد. تماشای فیلم در سنین بسیار پایین یکی از آن‌هاست: تا هفت سالگی، کودکان نمی‌توانند به طور قابل‌اعتمادی خیال را از واقعیت تشخیص دهند و جمله «این فقط یک داستان است» به گوش‌شان نمی‌رود. همدلی بالا یکی دیگر از آن‌هاست: هرچه کودک بیشتر برای قربانی دل بسوزاند، رنج تماشای فیلم بدتر است. آنچه بیشتر از همه با من جور درمی‌آید چیزی است که پژوهشگران «همدلی خیالی» می‌نامند: آمادگی برای حل شدن در دنیایی ساختگی. اگر تا به حال خودتان را در حال تماشای یک فیلم اکشن دیده‌اید که در خلسه‌ای میان مبل‌تان و ساختمانی در حال سوختن که دارید به تنهایی غریبه‌ها را از آن نجات می‌دهید غرق شده‌اید، می‌دانید که این ویژگی را به وفور دارید.

و در نهایت یافته آخری است که بیش از همه به آن فکر کردم. کودکانی که با ترس و تروما مواجه می‌شوند، بیشتر احتمال دارد که فقدان یا مشکلات عاطفی دیگری را در خانه تجربه کرده باشند. برای آن کودک، هیولای روی پرده جایی می‌شود برای ریختن احساساتی که جای دیگری برایشان وجود ندارد.

سال‌ها بعد، در جلسات درمانی، به سراغ گرگینه رفتم. همیشه فکر می‌کردم واکنش من به خاطر چیزی است که روی پرده می‌بینم، اما به درک اینکه ماجرا در واقع درباره خانه‌ام بود، رسیدم. مردی که به هیولا تبدیل می‌شد مرا چنان بد ترساند که ترسی را که از قبل داشتم تحریک کرد: اینکه ممکن است کسانی را که دوست دارید از دست بدهید، وقتی ناگهان به چیزی تبدیل می‌شوند که نمی‌شناسید، اینکه آرامش می‌تواند ناگهان جای خود را به خشم بدهد. گرگینه ترس را نکاشت؛ بلکه چیزی را که از قبل زیر سطح بود، آزاد کرد.

چه باید کرد؟

خب اگر والدین یک کودک وحشت‌زده هستید، یا اگر آن کودک وحشت‌زده هنوز در درون‌تان زندگی می‌کند، چه باید کرد؟ وقتی ترس تا این حد عمیق است، هیچ میزان اطمینان‌بخشی مؤثر نیست. شما نمی‌توانید با حرف زدن یک کودک شش ساله را از تاریکی بیرون بیاورید – باید آن را به او نشان دهید. یک مطالعه روی کودکان ترسیده انجام شد و فیلمی از گریم شدن یک بازیگر به صورت مرحله‌به‌مرحله به شکل «هالک» برایشان پخش شد: آن‌ها مردی را با مقداری لاتکس و رنگ دیدند که شبیه هیولا بود، اما هنوز یک انسان بود. کودکانی که تغییر شکل را تماشا کرده بودند، بعد از آن کمتر از کسانی که ندیده بودند، ترسیدند.

این کم‌وبیش تنها ترفندی است که روی من کار می‌کند. وقتی فیلمی شروع می‌کند مرا با خود ببرد، لحظه‌ای فاصله می‌گیرم و آنچه را که درست بیرون از کادر اتفاق می‌افتد تصور می‌کنم: فیلم‌بردار، میکروفون بوم که بالای سر بازیگران معلق است، کارگردان با هدفونش، و عوامل صحنه که چند متر دورتر از هیولا ایستاده‌اند و بی‌حوصله به نظر می‌رسند. به اندازه‌ای طولانی که از خیال خارج شوم، و به اندازه‌ای کوتاه که دوباره به آن برگردم. این خود یک عملِ همزادسازی کوچک است: یک خودِ دوم در لبه صحنه در حالی که اولی در تاریکی گم شده است.

بنابراین – با وام گرفتن مفهومی از یکی از بزرگ‌ترین فیلم‌های ترسناک دهه – من چیزی ترسناک را تماشا خواهم کرد و شاهد وحشت «دنیای وارونه» خواهم بود. سپس، همان‌طور که برای چند ثانیه فاصله می‌گیرم، من مردی بالغ هستم که روی مبل خودش نشسته، چراغ‌ها روشن است و خانه به شکلی دلپذیر آرام است. بعد از آن، نفس می‌کشم و دوباره به درون داستان برمی‌گرد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی