جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵ - ۰۱:۴۸
نظرات: ۰
۰
-
بازخوانی یک کلیشه چندصدساله؛ چرا ادبیات داستانی دست از سر جسد زنان برنمی‌دارد؟

نه کتاب از ده کتاب داستانی پرفروش این هفته در بریتانیا یک ویژگی مشترک و مشابه دارند: در تمام آن‌ها یک زن به قتل رسیده‌اند. به این بهانه نادیا خمامی در روزنامه گاردین دلایل تمرکز ادبیات داستانی بر قتل زنان را بررسی کرده است.

به گزارش اطلاعات آنلاین، رمان‌هایی که در فهرست پرفروش‌ترین‌های این هفته نشریه ساندی تایمز به چشم می‌خورند، شامل این آثار هستند: «راز رازها»، «طلاق»، «نام‌ها»، «دوست خانوادگی»، «بیوه»، «ثروت غیرممکن»، «مرد نشان‌دار»، «همسر شوهرم» و «خائن بولین».

اگرچه این کتاب‌ها طیف متنوعی از ژانرها، از داستان تاریخی گرفته تا درام‌های تاریک خانوادگی و ماجراهای پلیسی-معمایی را در بر می‌گیرند، اما هسته اصلی داستان همه آن‌ها بر مرگ حداقل یک شخصیت زن استوار است.

در میان این فهرست، تنها رمان «خبرنگار» که درباره هنر نامه‌نگاری است این زنجیره و الگو را می‌شکند.

وندی جونز، نویسنده، با انتشار پستی در صفحه اینستاگرام خود به این روند واکنش نشان داد و نوشت: «بنابراین ۸۴ درصد از کتاب‌هایی که مردم این هفته در بریتانیا خریده و خوانده‌اند، درباره قتل یک زن برای سرگرمی بوده است. واقعاً اینجا چه خبر است؟»

اگرچه تمرکز شدید رمان‌های محبوب این روزها بر موضوع زن‌کشی بسیار تکان‌دهنده به نظر می‌رسد، اما این جریان یک پدیده ادبی جدید به شمار نمی‌رود. از داستان‌های پرتعلیق و گوتیک دافنه دوموریه گرفته تا آثار هیجان‌انگیز و روان‌شناختی گیلین فلین، زن مقتول همواره یکی از بادوام‌ترین و کلیدی‌ترین ابزارهای خلق پیرنگ در تاریخ ادبیات داستانی بوده است.

انتشار کتاب پرفروش «دختر گم‌شده» اثر گیلین فلین در سال ۲۰۱۲، تکانه شدیدی به بازار نشر داد و رمان‌هایی با محوریت زنان مقتول یا در خطر را به یکی از سودآورترین ژانرهای تجاری تبدیل کرد؛ به طوری که ناشران تا یک دهه بعد از آن، مدام در جستجوی یافتن برگ برنده بعدی در بازار داستان‌های هیجان‌انگیز با محوریت یک «دختر» بودند.

اما چرا ادبیات داستانی تجاری تا این حد به تکرار این داستان اصرار دارد؟ برخی از منتقدان بر این باورند که تصویرسازی مداوم از زنان در نقش قربانی، خطر عادی‌سازی خشونت علیه آن‌ها را در جامعه به همراه دارد. با این حال، تناقض جالب این ژانر در این است که خود زنان بزرگترین مخاطبان و خریداران این کتاب‌ها هستند؛ موضوعی که برخی آن را راهکاری برای تخلیه و پردازش ترس‌های واقعی این گروه در زندگی روزمره می‌دانند.

مل مک‌بث، نویسنده داستان‌های جنایی، معتقد است این ژانر اکنون از دوران نویسندگان مرد کلاسیک مانند ریموند چندلر و میکی اسپیلین فاصله گرفته است؛ دورانی که در آن نویسندگان زن‌ها را می‌کشتند تا کارآگاهان مرد داستان فرصتی برای قهرمان‌بازی پیدا کنند. او در این باره می‌گوید: «امروز خواندن داستان‌های جنایی که نویسندگان آن‌ها زنان هستند، خود یک حرکت فمینیستی قدرتمند است.»

لورا ویلسون، نویسنده و منتقد آثار جنایی، محبوبیت بالای ژانر نوآر خانوادگی در دوران کنونی را بازتابی از «برخی ترس‌های کاملاً واقعی و ملموس» جامعه می‌داند.

ویلسون توضیح می‌دهد: «قربانیان زن در دنیای واقعی به احتمال بسیار زیاد به دست افراد آشنا مانند همسر، شریک زندگی یا اعضای خانواده خود کشته می‌شوند، در حالی که قربانیان مرد به مراتب بیشتر به دست افراد غریبه به قتل می‌رسند. از طرفی، تمام نظرسنجی‌های رسمی در بازار نشر نشان می‌دهند که زنان سهم عمده‌ای در خرید کتاب‌های جنایی دارند.»

دنیس مینا، رمان‌نویس، ریشه این اشتیاق و تقاضا را در کار روزنامه‌فروشان دوره‌گرد قرن هجدهم لندن جستجو می‌کند؛ افرادی که فهمیده بودند بازگو کردن جنایات ساختگی تا زمانی که قربانی ویژگی‌های خاصی داشته باشد، تضمین‌کننده فروش بالای نسخه‌ها است. او می‌گوید: «کلیشه یک زن مرده، به ویژه اگر جوان، زیبا، سفیدپوست و پاکدامن باشد، قرن‌هاست که چرخ صنعت داستان‌گویی را می‌چرخاند. در آن دوران نیز داستان‌های ساختگی تقریباً همیشه حول محور چنین قربانیانی نوشته می‌شدند.»

با این حال، مینا موافق نیست که این اشتیاق مخاطبان را جریانی تاریک و شوم بدانیم. او می‌گوید: «مردم تمایل دارند این داستان‌ها را بخوانند، اما شاید انگیزه آن‌ها تمایل به آسیب دیدن این شخصیت‌ها نباشد، بلکه برعکس، دوست دارند آن‌ها نجات پیدا کنند. کشش داستان و اشتیاق خواندن تنها زمانی زنده می‌ماند که مخاطب عمیقاً نگران سرنوشت قربانی باشد.»

اسکات بان، جرم‌شناس آمریکایی و نویسنده کتاب «چرا ما عاشق قاتلان زنجیره‌ای هستیم»، تحلیل مشابهی را درباره علاقه عموم به ژانر جنایی واقعی مطرح می‌کند. بان می‌گوید بسیاری از زنان به او گفته‌اند که پادکست‌ها و مستندهای جنایی واقعی را با این هدف دنبال می‌کنند تا «نکاتی کاربردی برای محافظت از خود در برابر حملات احتمالی غریبه‌ها» یاد بگیرند و بتوانند «نشانه‌های هشداردهنده رفتار جامعه‌ستیزانه» را در مردان خطرناک اطراف خود تشخیص دهند.

از دیدگاه لوری ریدر-دی، نویسنده داستان‌های جنایی، کارکرد این رمان‌ها بیشتر شبیه به جلسات روان‌درمانی است تا یک سرگرمی محرک. او می‌گوید: «رمان‌های جنایی در واقع رمان‌های اجتماعی دوران ما هستند. اگرچه آمارهای رسمی نشان می‌دهند جرایم خشونت‌آمیز در پایین‌ترین حد خود در طول تاریخ قرار دارد، اما این رمان‌ها بستر امنی فراهم می‌کنند تا اضطراب و نگرانی ما از وضعیت آشفته جهان به شکلی بی‌خطر تخلیه شود.»

ریدر-دی توضیح می‌دهد یک داستان جنایی کلاسیک معمولاً در کمتر از ۴۰۰ صفحه به سرانجام می‌رسد، معما حل می‌شود و نظم دوباره به جهان بازمی‌گردد؛ روندی که اصلاً شبیه به واقعیت تلخ و آشفته مرگ در دنیای واقعی نیست و دقیقاً به همین دلیل به مخاطب احساس آرامش می‌دهد. او معتقد است که هم ساختار نویسندگی و هم فرهنگ حاکم بر جامعه دست به دست هم داده‌اند تا قربانی این داستان‌ها اغلب یک زن باشد.

او می‌گوید: «از آنجا که بیشتر خوانندگان و خریداران این کتاب‌ها خود زنان هستند، اگر نویسنده‌ای بخواهد دغدغه‌ها و هراس‌های ملموسی را به تصویر بکشد، اضطراب یک زن بهترین گزینه است؛ یعنی همان هراس همیشگی از اینکه خود آن‌ها نیز ممکن است روزی قربانی شوند.»

اما او با لحنی صریح‌تر درباره ظاهر کلیشه‌ای این قربانیان صحبت می‌کند: «یک زن زیبا، لاغر، بلوند یا موقرمز. شخصیتی در حد فاصل مریم باکره یا کارگر جنسی. تصویر یک دختر مرده زیبا در واقع نمادی ساده‌سازی‌شده برای یک قربانی بی‌گناه است، بی‌آنکه نویسنده نیازی به شخصیت‌پردازی عمیق و واقعی برای او داشته باشد. این یک جور میانبر است که بخش زیادی از تاثیرگذاری خود را از رسوبات فکری کهنه‌ای مانند نژادپرستی و زن‌ستیزی می‌گیرد که هنوز در باورهای ما ته نشین شده‌اند.»

البته همه نویسندگان هم‌عقیده نیستند که این ژانر به دفاع یا توجیه نیاز دارد. برای نمونه، جایزه ادبی استاُنچ که توسط بریجت لاولس پایه‌گذاری شد، قصد داشت از رمان‌های هیجان‌انگیزی تقدیر کند که در آن‌ها «هیچ زنی مورد ضرب و شتم، تعقیب، سوءاستفاده جنسی، تجاوز یا قتل قرار نمی‌گیرد». اما این اقدام با واکنش تند و خشمگینانه بسیاری از نویسندگان همین ژانر مواجه شد.

ول مک‌درمید اعلام کرد از اینکه آثارش «در کنار نوشته‌های بی‌کیفیت، ضعیف و پورنوگرافی مروج خشونت قرار بگیرد منزجر است»، در حالی که سارا هیلاری این جایزه ادبی را «غیرفمینیستی‌ترین اقدام ممکن» توصیف کرد.

از نظر سوفی هانا، دیگر نویسنده داستان‌های جنایی، پاک کردن صورت‌مسئله و فرار از به تصویر کشیدن خشونت، نادیده گرفتن اصل ماجرا است. هانا با نگارش مقاله‌ای در گاردین استدلال کرد که توصیف بی‌رحمی با ترویج آن تفاوت اساسی دارد. او نوشت: «اگر ما نمی‌توانیم انسان‌ها را از آسیب رساندن وحشیانه به یکدیگر بازداریم، حداقل باید این امکان را داشته باشیم تا داستان‌هایی بنویسیم که در آن‌ها این آسیب‌ها تحت کالبدشکافی اخلاقی و روان‌شناختی قرار بگیرند و عاملان آن‌ها مجازات شوند.»

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی