به گزارش اطلاعات آنلاین به نقل از سایت بولد، روی پاتختی کنار تخت همان وسایل همیشگی دیده میشود: یک چراغ مطالعه، یک لیوان آب که آنقدر آنجا مانده که رسوبی نازک روی آن بسته، یک تیوب کرم دست، یک شارژر و یک عینک مطالعه و بعد، یک پشته کتاب؛ ده جلد، شاید هم پانزده جلد. رسید خرید هنوز به عنوان نشانگر کتاب میان صفحات چندتایی از آنها جا خوش کرده و حوالی صفحه سیام را نشان میدهد. یکی از آنها آنقدر آنجا مانده که روی لبه بالاییاش اندکی گرد و خاک نشسته است.هر چند ماه یک بار کتاب جدیدی به این پشته اضافه میشود و به نظر نمیرسد این توده هرگز کوچکتر شود.
برداشت ساده و سطحی از این صحنه، مواجهه با فردی است که نمیتواند هیچ کاری را به پایان برساند؛ کسی که اشتهای چشمهایش بیش از توان تمرکز اوست. آن همه اشتیاق برای خواندن را ببینید و حالا نگاه کنید: جلد بیشتر آنها دست هم نخورده است. اما واقعیت این پشته کتاب چیز دیگری است. این توده، نشانهای از شکست نیست؛ بلکه نشاندهنده طرز فکری خاص است که نادرتر از ظاهرش است و شاید درباره یک فرد، بسیار بیشتر از یک قفسه پر از کتابهای تمامشده سخن بگوید.
این پشته کتاب نامی دارد؛ پاد کتابخانه
یک آمارشناس و نویسنده به نام نسیم طالب این نام را انتخاب کرد. او در کتاب خود، قوی سیاه، داستانی درباره اومبرتو اکو، رماننویس ایتالیایی میگوید که یک کتابخانه شخصی با ۳۰ هزار جلد کتاب داشت.
اکو متوجه شده بود که بازدیدکنندگان به دو گروه تقسیم میشوند. بیشتر آنها قفسهها را میدیدند و آن سوال کلیشهای را میپرسیدند: «آیا همه اینها را خواندهای؟» اما گروه کوچکتری هم بودند که درک میکردند کاربرد واقعی این کتابها چیست. چرا که کتابخانهای به آن بزرگی برای فخرفروشی درباره آنچه خواندهاید نیست. هیچکس ۳۰ هزار جلد کتاب نمیخواند. آن کتابخانه آنجاست تا همهچیز دم دست باشد، برای روزی که به آن نیاز پیدا میکنید. کتابهای خواندهشده کار خود را انجام دادهاند. این کتابهای خواندهنشده هستند که هنوز چیزی برای عرضه دارند؛ آنجا نشستهاند و پر از مطالبی هستند که شما هنوز نمیدانید. طالب برای آن قفسه از کتابهایی که مالکشان هستید اما هنوز نخواندهاید، نامی گذاشت. او آن را «پادکتابخانه» نامید و معتقد بود که این بخش، ارزشمندترین بخش از مجموعه هر فرد است.
داشتن کتاب خواندهنشده چه تاثیری دارد؟
به این فکر کنید که این پشته کتاب کجای خانه قرار دارد. نه روی قفسهای در پذیرایی که مهمانان بتوانند آن را ببینند، بلکه روی پاتختی؛ آخرین چیزی که قبل از خاموش شدن چراغ به آن نگاه میکنند و اولین چیزی که صبح میبینند. این مکان اهمیت دارد. کتابهایی که یک فرد هنوز نخوانده، در شخصیترین و پردیدهترین گوشه از تمام روز او قرار گرفتهاند.
یک فرد میتواند آن فضا را با هر چیزی پر کند: کتابهایی که خوانده و دوست داشته، یک عکس قابشده، یا هیچ چیز. در عوض، آنها هر روز صبح بیدار میشوند و به پشتهای از چیزهایی نگاه میکنند که هنوز به سراغشان نرفتهاند. هیچکس این کار را برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران انجام نمیدهد. این یعنی پشته کتاب، حقیقت را به گونهای میگوید که یک قفسه نمایشی نمیتواند. آنجا نیست تا مهمانی ببیند؛ آنجاست چون بخشی از وجود این فرد دوست دارد کارهای نیمهتمام خود را در دیدرس و نزدیک به دست نگه دارد. این موضوع برعکس آن چیزی است که انتظارش را دارید. شما نمیتوانید درباره چیزی که از وجودش بیخبرید، کنجکاو باشید.
پژوهشگری به نام جرج لوونشتاین سالها تلاش کرد تا منشا کنجکاوی را کشف کند و عصاره یافتههایش این بود: کاملا در تاریکی بودن درباره یک موضوع، شما را نسبت به آن کنجکاو نمیکند.
اگر هرگز با یک کتاب، یک ایده یا یک حوزه علمی برخورد نکرده باشید، نمیتوانید دربارهاش کنجکاو شوید. چیزی آنجا نیست که شما را به سمت خود بکشد. کنجکاوی نیازمند دری است که بتوانید آن را ببینید اما هنوز بازش نکرده باشید. شما باید درست به اندازهای بدانید که حس کنید در پشتی وجود دارد.
آن فاصله میان دانسته اندک شما و نادانستههای فراوانتان، همان شوق و اشتیاق ذهنی است؛ همان احساس تمایل برای کشف کردن. بنابراین، هر کتاب خواندهنشده روی آن پاتختی، دری است که فرد متوجه آن شده است. آنها به اندازهای دربارهاش میدانستند که خواستار آن باشند و به خانه بیاورندش، اما نه آنقدر که کارشان با آن تمام شده باشد. کتاب آنجا مانند یک سوال باز نشسته که هنوز پاسخی به آن داده نشده است. مشخص شده که این پشته با افزایش دانش رشد میکند، نه با کاهش آن. هرچه بیشتر یاد بگیرید، بزرگتر میشود. هر کتابی که تمام میکنید، سه کتاب دیگر را به شما نشان میدهد که نمیدانستید به آنها نیاز دارید. درباره یک جنگ مطالعه کنید و از جنگ پیش از آن مطلع شوید.
فردی که پشته کتابهایش در حال رشد است، در مطالعه عقب نیفتاده است. این پشته به این دلیل رشد میکند که کنجکاوی او دقیقا همانطور که باید، کار میکند.
این حرفها به معنی نادیده گرفتن کسانی نیست که دیواری پر از کتابهای خواندهشده دارند. آن هم دستاوردی واقعی و چشمگیر است. اما این دو قفسه دو کار متفاوت انجام میدهند و ارزش دارد هر کدام را شفاف ببینیم. قفسه کتابهای خواندهشده، پیشینهای از مسیرهایی است که فرد قبلا طی کرده است. هر جلد کتاب، سفری است که رفته و برگشته، سوالی است که دنبالش رفته و پاسخش را یافته است. این قفسه بیش از هر چیز به یک آلبوم عکس شباهت دارد؛ آلبومی زیبا، پر از جاهایی که ذهن به آنها سفر کرده است. وقتی به آن نگاه میکنید، در حال تماشای گذشته هستید.
اما پشته کتابهای خواندهنشده به سمت دیگری اشاره میکند. این پشته، فهرستی از مکانهایی است که این فرد هنوز میخواهد برود، سوالاتی که هنوز به آنها نرسیده و نسخههایی از خودش که هنوز به آنها تبدیل نشده است. یک قفسه، دفترچه خاطرات سفرهای انجامشده است و دیگری پشتهای از بلیتهای هنوز استفادهنشده.
یک فرد میتواند هر دو را داشته باشد و بسیاری از بهترین خوانندگان نیز دارند. اما اگر مجبور باشید حدس بزنید کدام قفسه به شما میگوید آن فرد همین الان و امروز چگونه است، آن پشته چیزهایی است که هنوز به دنبالشان است، نه دیوار کتابهای تمامشده.
حس گناه درباره کتابهای خواندهنشده تقریبا همهگیر است. هر کسی که پشتهای از کتاب دارد آن را حس کرده است؛ آن زمزمه آهسته درونی که «باید اینها را تمام کنم»، انگار که کتابها فهرست کارهای روزمره هستند و هر کتاب خواندهنشده، یک خانه تیکنخورده.
اکو برای فردی که این موضوع را درست درک میکند واژهای داشت. او آنها را «پاددانشمند» (Antischolar) مینامید؛ کسی که با کتابهای خواندهنشده به عنوان بهترین بخش از کل مجموعه رفتار میکند، نه بدهی سنگینی که بر دوشش سنگینی میکند. آنها بخشی هستند که هنوز زنده است، هنوز یک سوال را باز نگه داشته است. و کتابهای خواندهنشده شاید فارغ از خوانده شدن کار خود را بکنند. در ۳۱ کشور، پژوهشگران یافتند که بزرگ شدن در محیطی پر از کتاب، حتی کتابهایی که کسی سراغشان نرفته، سواد بزرگسالی بالاتری را نسبت به آنچه آموزش به تنهایی میتواند توضیح دهد پیشبینی میکند.
آنچه روی پاتختی کنار تخت است، نقشه هر آن چیزی است که این فرد هنوز آنقدر دربارهاش کنجکاو هست که خواستار آن باشد. هر جلد کتاب خواندهنشده، دری است که هنوز از آن عبور نکردهاند و آن را جایی نگهداشتهاند که بتوانند ببینند. این فرد، خوانندهای نیست که نتوانسته پایاپای پیش برود؛ این ذهنی است که هنوز کرکرههایش را پایین نکشیده است.