حمید یزدان پرست

چهارشنبه، ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
از اول پل کالج تا چشم کار می‌کند، جمعیت موج می‌زند و حیف که من نمی‌توانم بروم. خواهرم سالها از شدت درد خانه‌نشین بود و حالا چه فشاری را بر خود می‌آورد که این قدر راه آمده، نباید اذیتش کرد. تک و توک مغازه باز است. مداح با لحنی مردانه می‌گوید: «تو رستم تهمتنی» و مردم که  خیلی از این رجز خوششان آمده، داد می‌زنند: بزن که خوب می‌زنی! 
ـ : تو شیر پیل‌افکنی...                  
  و ادامه کار و حالا یکی از همرزمان شهید تنگسیری بلندگو را به دست می‌گیرد؛ اما آنقدر فاصله داریم که او را نمی‌بینم. چقدر خوب و با احساس حرف می‌زند، با همان لحن خستة جنوبی‌ها:
ـ اگر لحظه‌ای احساس کنیم موفقیت ما به خاطر افراد است، آغاز شکست است. شهید تنگسیریِ ما در دست مردم است. فرمانده ما فرمود: «تا آخر پای این مردم ایستاده‌ایم.» امام‌حسین(ع) فرمود: الا و انّ الدعی بن الدعی قد رَکَزنی بینَ الاثنین: بینَ السلّه و الذله و هیهأت منّا الذله (ادعاشده پسر ادعاشده، یعنی حرامزاده پسر حرامزاده مرا بین دو چیز مخیر کرده است: میان شمشیر و ذلت و خواری. وه که خواری از ما دور است)! من بعد از یک ماه دخترم را دیدم. ما با خانواده‌هایمان خداحافظی نکرده‌ایم. 
فرمانده‌ام، شهید تنگسیری فرمود: «اگر هزار بار کشته شویم و زنده شویم، اجازه نخواهیم داد یک لیتر آب و نفت و گاز، بدون اجازه شما مردم ایران، عبور نماید. من همراه فرمانده‌ام از تنگه هرمز آمده‌ام؛ فرمانده‌ای که بدنش «اِرباً   اِربا»ست. ما فرزندان شما در نیروی دریایی، اجازه نمی‌دهیم دشمن به اندازه یک سجاده سیدعلی، خاک جزیره خارک را ببرد. دو مژده می‌دهم: صدای شکستن استخوان استعمار از خلیج‌فارس بلند شود؛ تنگسیری مشت کرده بود... 
جوری از سردار تنگسیری شهید یاد می‌کند که گویی توامان پدرش بود و برادرش و مقتدایش و آخرسر فرماندهش! حرفهایش آکنده است از عشق و مهربانی و شاید تا حدی حسرت و اندوه، و نه ضعف و درماندگی. کاش نامش را می‌دانستم و ذکر می‌کردم. اگر کسی این نوشته را خواند و او را می‌شناسد، بگوید که من همان‌قدر که از شهادت سردار عزیزمان متأثرم، از وفاداری و قدرشناسی و ابراز محبت او نیز متأثرم و امیدوارم درس بگیرم.
کمی سر چهارراه ماندیم و سپس از آنجا رفتیم میدان فردوسی و با قطار مترو برگشتیم میدان انقلاب؛ اما دیگر نماندیم. خوبی میدان انقلاب این است که می‌شود در هر وقتِ شبانه‌روز با حضور در میان جمعیت  ادای تکلیف کرد: صبح نشد، ظهر؛ ظهر از دست رفت، عصر؛ عصر نتوانستی بیایی، شب؛ شب کار پیش آمد، نصف‌شب؛ نصف‌شب نشد، سحر و این دور ادامه دارد.
با اینکه روز به نظر خودم راه چندانی نرفتم و کار خاصی هم نکردم، اما قلبم خیلی درد گرفته، به طوری که امشب از شدت درد و خستگی، خواستم به میدان نروم؛ اما باز گفتم حیف است، سست می‌شوم و ممکن است زمینه‌ای بشود که شبهای دیگر هم قیدش را بزنم. بروم و برگردم، حدود پنج ایستگاه اتوبوس می‌شود. این قدر راه کسی را نمی‌کشد. تازه بکشد، آمد مگسی و باز ناپیدا شد!  لِک‌لک‌کنان رفتم. 
ادامه دارد
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی