به گزارش اطلاعات آنلاین به نقل از گاردین، در تابستان پیش از ورود به دانشگاه، مادرم یک نسخه از کتاب «جستجوی عشق» را به من داد. ما در آغاز دوره دبیرستان به کشور دیگری مهاجرت کرده بودیم و آن ماهها با درجهای از تنهایی همراه بود که هرگز در زندگیام تجربه نکرده بودم؛ آنقدر شدید و فراگیر که حس اضطراب ایجاد میکرد، و رویارویی با آن در ۱۷ سالگی، در حالی که شنبهشبها هیچجا برای رفتن و هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم، بسیار شرمآور بود.
در دوران کودکی، مادرم که اهل مطالعه بود، میگفت: «وقتی کتابی داری، دوستی داری»، و احتمالا به همین دلیل بود که من آن زمان کتابخوان قهاری نبودم؛ چرا که همیشه دوستان واقعی داشتم. اما وقتی ناگهان دیگر دوستی نداشتم، قبول کردم که کتاب جیبی نانسی میتفورد را مطالعه کنم و شروع به خواندن آن کردم.
بلافاصله عاشقش شدم. پس از تمام شدن کتاب، پرسیدم آیا کتاب دیگری هم هست و میتوانیم آنها را تهیه کنیم. من همه آنها را دوست داشتم و با هر بار خواندن مجدد، علاقهام به آنها بیشتر میشد. طنز بسیار زیادی در کتابها جریان داشت و بخشهای غمانگیز آن مایه تسلی خاطر بود. رمانها پر از شخصیت بودند؛ طوری که من در میان شخصیتها و در نهایت با شخص نویسنده احساس نزدیکی و همنشینی پیدا کردم، و در خلوت خود به این باور رسیدم که اگر روزی نانسی میتفورد را ملاقات میکردم، دوستان خوبی برای هم میشدیم.
اگرچه تنهاییام با آغاز دانشگاه پایان یافت، اما نانسی با من ماند؛ هرچند نه به آن شدت قبلی، اما همیشه حضور داشت، به طوری که اکنون در سن ۴۸ سالگی، هنوز هم برایم باورکردنی نیست که او در واقع دوست من نیست.
من هرگز این پدیده را یک رابطه پاراسوشیال توصیف نمیکردم، هرچند دقیقاً همان چیزی است که دیکشنری کمبریج هنگامی که آن را به عنوان کلمه سال ۲۰۲۵ اعلام کرد، چنین تعریف کرد: «ارتباطی که فردی میان خود و فرد مشهوری که نمیشناسد حس میکند.» برای من، این اصطلاح کمی ترسناک و شبیه به کارهای افراد مجنون به نظر میرسید. اما اگر این پدیده آنقدر رایج شده که به کلمه سال تبدیل شده است، آیا این یعنی همه با یک دوست خیالی زندگی میکنند؟ و بهویژه ما کتابخوانها؟
اگرچه این مفهوم امروزی به نظر میرسد، اما هیچکدام از ابعاد آن جدید نیست؛ این اصطلاح در دهه ۵۰ توسط دو پژوهشگر ابداع شد که در حال مطالعه روی ارتباط کنجکاوانهای بودند که بینندگان تلویزیون گمان میکردند با شخصیتها احساس میکنند. تعجبی ندارد که جمعآوری آمار درباره روابطی که صرفاً در ذهن وجود دارند، دشوار است. یک مطالعه آنلاین در چند سال گذشته نشان داد که «۵۱ درصد از آمریکاییها احتمالاً در روابط پاراسوشیال بودهاند»، هرچند «فقط ۱۶ درصد به آن اعتراف میکنند.»
هنگامی که داشتم رمانم با عنوان «سوفی، آنجا ایستاده است» را درباره رابطه پاراسوشیال میان یک خواننده و یک نویسنده مینوشتم (حتی در روند نگارش، تا جایی که راه چارهای نمانده بود در برابر استفاده از این اصطلاح مقاومت کردم)، دوست غیرخیالیام کتی رنتزنبرینک روی کتاب «درمان آگاتا کریستی» کار میکرد؛ خاطراتی که ماه آینده منتشر میشود و درباره بازگشت او به محبوبترین نویسندهاش در دوره پس از طلاق است. آیا او هنگام خواندن مجدد تمام رمانهای کریستی و نوشتن درباره زندگی او، یک ارتباط پاراسوشیال با او برقرار کرده بود؟ کتی گفت: بله، تا آنجا که: «من شروع به صحبت با او کردم و او پاسخ میداد. من کمی شرمنده هستم، نه به خاطر تجربه، که شگفتانگیز بود، بلکه به خاطر اینکه مردم چه میگویند یا چگونه ممکن است مرا قضاوت کنند. اغلب میترسیدم که دارم دیوانه میشوم.»
او دیوانه نمیشد. به گفته دکتر جورجیا کارول، جامعهشناسی که پژوهشهایش بر روابط پاراسوشیال متمرکز است، چنین نیست. «من فکر میکنم تقریباً هر فردی یکی از آنها را تجربه کرده است، چه با تیلور سویفت باشد، چه با میلیونها نفری که احساس میکنند با لوئیس همیلتون ارتباط دارند.» در حالی که وجوه مشترکی در میان همه آنها وجود دارد - «نکته کلیدی این است که رابطه هرگز متقابل نخواهد شد» - کارول بر این باور است که نسخه خواننده-نویسنده ویژگی منحصربهفردی دارد. «در مورد کتابها، این ارتباط عمق بیشتری پیدا میکند، اغلب به این دلیل که کتابها چنین جایگاهی در زندگی کتابخوانهای حرفهای دارند. همه آن کتاب مورد علاقهای را دارند که برایشان بسیار معنادار است، زیرا نویسنده چیزی را به تصویر کشیده که باعث میشود کمتر احساس تنهایی کنیم.»
چه کتابخوانها بیشتر مستعد تنهایی باشند (و روابط پاراسوشیال راحتتر در دورههای تنهایی شکل میگیرند)، فعالیت برگزیده ما امری انفرادی است که فقط در همنشینی با نویسنده انجام میشود. کارول میگوید: «آن عنصر دوطرفه فردی بسیار حیاتی است؛ این احساس که نویسنده فقط با شما صحبت میکند.»
و از این جهت، کتابدوستان بیش از هر کس دیگری برای روابط پاراسوشیال آماده شدهاند؛ چرا که اساساً رمانها درباره روابط خیالی بین افراد ساختگی هستند و مهارت ما در خواندن، تعلیق ناباوری است. رنتزنبرینک میگوید: «کتابخوانها، برخلاف بینندگان، آموزش دیدهاند تا شکافها را پر کنند، تا جملات را به جهانهای چندبعدی تبدیل کنند.»
وبلاگنویس حوزه کتاب، تیلی فیتزجرالد، موافق است و میگوید: «فکر میکنم محو شدن مرز بین شخصیتی که دوست داریم و نویسندهای که آن شخصیت را خلق کرده، بسیار آسان است. اگر شخصیتی گرم و شوخطبع باشد و از آن دست افرادی باشد که ترجیح میدهیم با آنها دوست شویم، اغلب میتوانیم فرض کنیم که نویسنده نیز همینطور خواهد بود.»
باربارا ترپیدو، نویسنده رمان «برادر جک مشهورتر» (کلاسیک فرقه مانندی که مطمئناً او را به موضوع بسیاری از روابط پاراسوشیال تبدیل کرده است) در طول یک عمر کتابخوانی، روابط «عمیق و گستردهای با شخصیتها» برقرار کرده است. او میگوید: «در ۱۷ سالگی، به مدت نیم سال، باور داشتم که ایزابل آرچرِ هنری جیمز هستم.» و دورهای وجود داشت «که در آن، بیشک از سر اشتیاق، خود را در حال صحبت با شکسپیر یافتم، اما کاملاً ناخودآگاه. این که این امتیاز را داشته باشی که با مردگان صحبت کنی، به شکلی عظیمی هیجانانگیز است.» زیرا در مورد کتابخوانی، در واقع مهم نیست که نویسنده زنده باشد یا نه. رنتزنبرینک میگوید: «در واقع، اگر زنده نباشند کار کمی آسانتر میشود.» و از جهتی امنتر است، زیرا آنها تغییر نمیکنند. فارغ از مسائل سیاسی، شدت خشم طرفداران نسبت به جی.کی. رولینگ تا حد زیادی غم و اندوه برای از دست رفتن یک دوستی است، روایتی شبیه به این: «فکر میکردم تو را میشناسم اما نمیشناختم.»
در مورد یک نویسنده زنده، حس شناخت واقعی آنها بسیار پررنگتر شده است. چندان زمانی نگذشته است که میتوانستید یک نویسنده را بخوانید بدون اینکه هرگز بفهمید صدا یا قیافه او چگونه است. اکنون، ساختن تصویری از زندگی آنها کار یک شب در رختخواب با تلفن همراهتان است. و هنگامی که صحبت از ایجاد یک رابطه پاراسوشیال به میان میآید، هیچچیز قدرتمندتر از پادکست نیست. جک ادواردز، از پادکست ادبی بسیار موفق «کلوپ کتاب اینکلینگز»، میگوید: «صمیمیتر به نظر میرسد، اینطور نیست؟ ما صدای نویسنده را به خانههایمان، به مسیر رفتوآمد صبحگاهیمان، به فضاهای امنمان میآوریم» - در مورد شخصیت من سوفی، این کار همیشه در حمام انجام میشود - «بنابراین این یک نوع تنهاییِ باهم بودن است، جایی که در گوشمان همنشینی داریم، اما در غیر این صورت احساس میکنیم کسی ما را زیر نظر ندارد.» ادواردز یادآور میشود که این رابطه دوطرفه است. «ما از طریق تجربه شنیداری، نویسندگان را به خانههایمان دعوت میکنیم، اما اغلب آنها نیز از خانههای خود ضبط میکنند.»
این موضوع روی دیگر سکه را هم نمایان میکند؛ یعنی اینکه بودن به عنوان یک نویسنده در این زمانه چه حس و حالی دارد. مطمئناً، خوانندگان میتوانند پرشور باشند - من تاتوهای کتاب «اندوه و سعادت» را که از آخرین رمانم الهام گرفته شده دیدهام - اما هیچکدام از افرادی که در دنیای واقعی ملاقات کردهام نخواستهاند کاری بیشتر از گپ زدن درباره کتابها انجام دهند، یا به من بگویند کارم چه معنایی برای آنها داشته است، و من چطور میتوانم جز خوشحالی از این بابت حس دیگری داشته باشم؟ ترپیدو نیز به همین ترتیب میگوید: «من همیشه دوست داشتهام خوانندگان جلو بیایند و بگویند چقدر کتابهایم را دوست دارند، هرچند به طرز عجیبی، آنها اغلب برای نزدیک شدن به من عذرخواهی میکنند.»
شاید به هر حال همه این ماجرا زیر سر خود نویسنده باشد، زیرا کاری که ما مدام در تلاش برای انجام آن هستیم، ارتباط برقرار کردن و وادار کردن شما به باور کردن شخصیتهایمان است. بنابراین اینکه ایدهای از نسخه ساختگی من به عنوان یک نویسنده توانسته برای کسی که به اندازه من پیش از دانشگاه احساس تنهایی میکرده، یا به اندازه سوفی در رمان جدیدم احساس انزوا داشته، همنشینی فراهم کند - بدون هیچ هزینهای برای خودم - فوقالعاده و مایه افتخار است. من همچنین سپاسگزارم که نانسی زمانی که بیش از همه به او نیاز داشتم در کنارم بود و هنوز هم هست. همه میگویند ما میخوانیم تا بدانیم تنها نیستیم. اما همچنین میتوان گفت، ما میخوانیم و بنابراین تنها نیستیم.
کتاب «سوفی، آنجا ایستاده است» در ۲۷ اوت (5 شهریور) توسط بلومزبری منتشر میشود. پیش از این ترجمه رمان «اندوه و سعادت» این نویسنده در ایران از سوی نشر آموت روانه بازار کتاب شده است.