احمد طبایی
در اتاق انتظار نشسته بود و سر و وضع بقیه را به دقت ورانداز میکرد. همه خوشپوش و اتوکشیده بودند. یکبار دیگر لای روزنامه را باز کرد و در قسمت نیازمندیها، آگهی استخدام را زیرِ لب خواند:
- استخدام سرایدار با حقوق مکفی و اتاق سرایداری...
باورش نمیشد که این همه مرد جوان و آراسته که بیشتر شبیه مدیران عامل شرکتها بودند، برای سرایداری مراجعه کرده باشند! کمی روی مبل جا به جا شد و در گوش جوان قدبلندی که کنارش نشسته بود، گفت:
- آقا! اینجا سرایدار استخدام میکنن دیگه؟
جوان سرش را به علامت تایید تکان داد، اما او که باز هم قانع نشده بود، دوباره پرسید:
- آخه اینا ظاهرشون به سرایدارا نمی خوره!
جوان با لبخند شیطنتآمیزی به او خیره شد و پس از لحظهای سکوت، گفت:
- این سرایداری با جاهای دیگه فرق داره!
پاسخی که شنیده بود را در ذهنش مرور کرد اما چیزی دستگیرش نشد. هزار و یک جور فکر و خیال از سرش گذشت:
- مگه اینجا ساختمون مسکونی نیست؟ پس چرا سرایداریش با جاهای دیگه فرق می کنه؟ نکنه اینجا کارای خلاف می کنن؟ شایدم به اسم سرایدار دارن استخدام می کنن، اما توقعات دیگهای دارن؟...
یک لحظه به ذهنش رسید که دلیل متفاوت بودن این آگهی سرایداری را از کناردستیاش بپرسد، اما وقتی به یاد واکنش جوانک افتاد، پشیمان شد و دوباره در گودی مبل فرو رفت. ساعتی بعد که نوبت به مصاحبهاش رسید، به آرامی وارد اتاق مدیر ساختمان شد و سلام کرد. مدیر همانطور که روی کاغذ چیزی مینوشت، تعارفش کرد که بنشیند. سپس با طمانینه سرش را بالا آورد و از روی عینکی که تا بینیاش سُر خورده بود، نگاه کنجکاوانهای به او انداخت و پرسید:
- شما آقای مرتضی مهترخانی هستید؟
- بله آقا، خودمم.
مدیر فرم تقاضای مرتضی مهترخانی را از داخل پوشهای که روی میزش بود، پیدا کرد و شروع کرد به خواندن:
- اینجا نوشته که قبلا کار سرایداری کردید ،اما مدرکتون دیپلم هست!
- درسته آقا! دیپلم فنی حرفهای دارم.
مدیر، فرم را داخل پوشه گذاشت، عینک را از روی صورتش برداشت و همانطور که دستهایش را به هم قلاب میکرد، گفت:
- ببین دوست عزیز! اغلب کسانی که اومدن اینجا واسه سرایداری، مدرک دانشگاهی دارن؛ لیسانس، فوق لیسانس، حتی یکی دو نفرشون هم دانشجوی دکترا هستن!
مهترخانی که انگار فرصت مناسبی پیدا کرده بود که پاسخ سوالاتش را بگیرد، صحبت مدیر را قطع کرد و با تعجب پرسید:
- آخه مگه سرایداری، مدرک دانشگاهی میخواد؟
لبخند کمرنگی روی صورت مدیر نقش بست و دوباره ادامه داد:
- لابد از موقعیت منطقه و ظاهر ساختمون متوجه شدی که با جاهای دیگه متفاوته! اغلب ساکنان این ساختمون از آدمای مهم مملکت هستن؛ تاجر، کارخونهدار، مدیر دولتی... پس هرکسی نمی تونه وارد این ساختمون بشه!
مهترخانی که حسابی جا خورده بود، گفت:
- من درست متوجه نشدم که چرا دکتر و مهندس میخوان بیا اینجا سرایداری کنن؟
مدیر که دیگر کلافه شده بود و میخواست زودتر به این بحث پایان دهد، پشت گوشش را خاراند، ابرویش را در هم کشید و گفت:
- ببین پسرم! شغل سرایداری در این ساختمون، سکوی پرتاب هست برای شغلهای بهتر. ما اینجا سرایدار داشتیم که الان رییس دفتر مدیرکل هست! آخرین سرایدار اینجا هم چند روز پیش در بزرگترین کارخونه خودروسازی کشور استخدام شد!
سپس از پشت میز بلند شد و دستش را به طرف مهترخانی که با ناامیدی سرش را پایین انداخته بود، دراز کرد:
- حالا فرم شما رو بررسی میکنیم و اگر واجد شرایط بودید، خبرتون میکنیم...
**
چشمانش را به صفحه گوشی موبایل دوخته بود و کانالهای کاریابی آنلاین را در جستجوی کار، بالا و پایین میکرد، اما هر موردی که به نظرش مناسب میآمد و تماس میگرفت، با این پاسخ مواجه میشد:
- الان که جنگ شروع شده، همه چی رو هواست! نیرو میخوایم چی کار؟...
دیگر داشت ناامید و مستاصل میشد که پیامکی بر صفحه گوشی موبایل نقش بست:
- با درخواست شما برای سرایداری ساختمان موافقت شده است. اگر تمایل به کار دارید، در اسرع وقت با همین شماره تماس بگیرید.
چشمانش از خوشحالی برقی زد و از جا پرید. بلافاصله با شماره پیامک تماس گرفت:
- سلام قربان! مهترخوانی هستم. برای سرایداری...
که صدای پشت خط حرفش را برید و با هیجان گفت:
- تا یک ساعت دیگه اینجا باش!
و تلفن را قطع کرد.
در تمام طول راه، با خود فکر میکرد که چگونه از بین این همه افراد تحصیلکرده و سطح بالا، او را برای سرایداری ساختمان انتخاب کردهاند؟ تلاش میکرد که حرفهای مدیر ساختمان در جلسه مصاحبه را با جزئیات به خاطر بیاورد:
- آدمای این ساختمون همه از افراد مهم هستن!
- هرکسی نمیتونه اینجا کار کنه!
- سرایداری این ساختمون سکوی پرتاب هست!
اما هرچه بیشتر به این حرفها فکر میکرد، نه تنها پاسخ سؤالش را نمیگرفت که بیشتر گیج میشد!
وقتی مقابل ساختمان رسید، مدیر را دید که به همراه زن و بچههایش دارند وسایلی را در صندوق عقب ماشین میگذارند و برای سفر آماده میشوند.
جلوتر رفت و سلام کرد. مدیر تا چشمش به او افتاد، گل از گلش شکفت:
- چه به موقع اومدی پسرم! بیا بریم تا اتاق سرایداری رو نشونت بدم!
و دستش را گرفت و دنبال خود کشید. وقتی از حیاط بزرگ ساختمان عبور میکردند، حس کرد وارد یک ساختمان متروکه شده که هیچ شباهتی به هفته گذشتهاش ندارد!
با سراسیمگی پرسید:
- آقای مدیر! همسایهها نیستن؟
مدیر ابروهایش را در هم کشید:
- آخه زیر موشک و بمباران کی اینجا میمونه؟ منم که تا الان موندم، واسه اینه که باید ساختمون رو دست یکی می سپردم!
از ترس در جایش میخکوب شد و هرچه مدیر دستش را کشید، فایده نداشت. زیر لب گفت:
- پس واسه اینه که اون دکتر مهندسا هیچکدوم نیومدن!
مدیر لحظهای سکوت کرد. بعد دستش را روی شانه مهترخانی گذاشت و پرسید:
- تا حالا قضیه نسبیت به گوشِت خورده؟
با تعجب تکرار کرد:
- قضیه نسبیت؟!
مدیر که انگار پشیمان شده بود، کمی این پا و آن پا کرد و با لحنی دوستانه گفت:
- ببین پسرم! گفتم که این ساختمون شرایط خاصی داره! اما نگران نباش، همه اون آدمای مهم اینجا رو خالی کردن! کسی هم که با تو کاری نداره!
سپس دسته چِکش را از جیب کتش بیرون آورد و ادامه داد:
- بذار حقوق ماه اولتو با یه پاداش خوب برات بنویسم که خیالت راحت بشه!
شما چه نظری دارید؟