بوستان وطن
محتشم مؤمنی (سامان)
تا که بُستان وطن بو کردهایم
ما به ایران چون هوا خو کردهایم
جز در اینجا دل ندارد حال خوش
چون در ایران عیش نیکو کردهایم
خاک ایران توتیای چشم ماست
دیده را زآن چشم آهو کردهایم
در چنین بستان سر تا پا صفا
ترک باغ و راغ مینو کردهایم
با وجود عشق ایران عزیز
ترک عشق هر چه مهرو کردهایم
بهر مهر میهن، این مام مِیهن
صحن دل را آب و جارو کردهایم
تا بیاساید دل از آلام دهر
ما ز مهرش کسب دارو کردهایم
ذرّه ذرّه خاک ایران کیمیاست
مسّ جان ها را زر از او کردهایم
رسته دل از بند آلام و محن
تا به این بستان سرا رو کردهایم
لایق میهن نباشد جان ولی
جان به قربانش ز هر سو کردهایم
تا بماند نام ایران برقرار
از تن و جان برج و بارو کردهایم
بهر حفظ میهن از بیگانگان
تکیه بر یزدان و بازو کردهایم
نیست سامانی نکوتر از وطن
زین سبب منزل در این کو کردهایم
اراک ـ امرداد ۱۴۰۵
در ایستگاه انتظار
دکتر مینا آقازاده
در سکوت سنگین سکّوها ایستاده ام
وَ با قطاری که در سرم سوت می کشد
به ریل هایی چشم دوخته ام
که مثل ما به هم نمی رسند!
تو حالا واگن واگن از من دور می شوی
بی آنکه بار انتظارم را سبک کنی!...
بی آنکه بدانی ایستگاه آخر
همانجایی بود که از من عبور کردی...
امیدی به بازگشت نیست
بلیت برگشت را پاره کن!
هیچ قطاری دیگر
ما را به ایستگاه اول بر نمی گردانَد!...
شما چه نظری دارید؟