دکتر ابوذر ابراهیمی ترکمان. یکی از نقاط قوّت شعر حافظ،حفظ معنا در کنار رعایت لفظ است. به چند مورد از میناگری های هنری او اشاره شد و اینک ادامه سخن.
***
هفتم:
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است؟
خُم گو سرِ خود گیر، که خمخانه خراب است
یکی از معانی کلمه «پروا» در لغتنامة دهخدا، اندیشه و هوس است؛ بنابراین در تفسیر معنایی و عرفانی میتوان گفت که حافظ میگوید: وقتی در اندیشة تو هستم، چنان مست و سرخوشم که حتی هوس شراب هم ندارم. چه آنکه شراب برای فراغت از شر و شور و سرخوشی است و من بیشراب و تنها با خیال تو در فراغ و سرخوشی هستم.
این بیت تاب تفسیر در چهار معنی را دارد. تعبیر «خُم گو سر خود گیر» نیز تعبیر بسیار زیبایی است که در تغییر معنایی بیت فوق تأثیرگذار است.
معنی اول: چون در گذشته پس از اینکه انگور را در خم برای شرابگیری مینهادند، سرِ خُمها را با گل میبستند تا گاز درون خُم به بیرون نزند. حالا میگوید به خُم بگو که سر خود را بگیرد و نگذارد گل از سرش کنده شود؛ زیرا خمخانه خراب است و کسی به خمخانه برای نوشیدنِ می نخواهد آمد.
معنی دوم: سر خود گیر به معنی پی کار خود رفتن و راه خانه را در پیش گرفتن است. حال معنی چنین میشود: به خُم بگو که راه خانه را در پیش گیرد، چه آنکه خمخانه خراب است و جای بود و باش در آن نیست.
در شعری از صائب نیز این ترکیب به صراحت در همین معنا به کار رفته است:
گفتی: سر خود گیر و برو از سر کویم
این را به کسی گوی که پا داشته باشد
معنی سوم: سر خود گیر یعنی خمخانه در حال خرابشدن است مواظب سر خود باش تا آسیبی نبیند.
معنی چهارم: نه تنها که من از خیال یار مستم، بلکه خمخانه که باید مست کننده باشد اکنون خود نیز خراب (مست) است.
این همه معانی تو درتو و زیبایی در کنار معنای عمیق عرفانی، بسیار شگفت انگیز است. در کنار اینهمه ژرفاندیشی، واجآرایی و یا نغمة حروف و توالی حرف «خ» نیز در مصراع دوم با موسیقی خاص خود یادآور خرابی است: خُم گو سرِ خود گیر، که خمخانه خراب است. مانند آن بیت منوچهری است که موسیقی بر آمده از تکرار «خ» و «ز» یادآور خشخش برگ درختان پاییزی در زیر پا و خزان است:
خیزید و خز آرید که هنگام خزانست
باد خنک از جانب خوارزم وزانست
البته واجآرایی یا نغمة حروف و موسیقی برآمده از تکرار حرف «خ» ۷ بار و حرف «آ» ۹ بار در بیت دیگری از حافظ هم بسیار زیبا آمده که یادآور به خاک شدن است.
خیالِ خالِ تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عَبیرآمیز
در ابیات زیر نیز نغمة حروف یا واجآرایی، زیبایی شگرفی پدید آورده است:
تکرار ۵ بار حرف «ز»:
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
۶ بار تکرار حرف «ش» که ۴ بار در صدر کلمه است:
بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب انداز
خروش و ولوله در جانِ شیخ و شاب انداز
و یا تکرار ۶ بار حرف «ب» و۶ بار حرف «د» و ۶ بار حرف «ن» و ۴ بار حرف «م» در بیت زیر:
زُلف بَر باد مَده تا ندهی بَر بادَم
ناز بنیاد مکن تا نَکَنی بنیادم
زیباییهای لفظی و معنایی بیت مزبور چنان مسحورکننده است که ذهن و ضمیر خواننده را میرباید.
معنی عرفانی بیت نیز یادآور انقطاع است. انقطاع از ماسوا و توجه به حق. چه آنکه میگوید با خیال و اندیشه تو چنان مستم که مستی شراب در برابرش هیچ است و من نیازی به چنین شرابی ندارم.
هشتم:
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمان رَود به باد
باد به دست بودن به دو معنی کار بینتیجه و نیز محروم بودن است؛ به باد رفتن نیز در سه معنی به کار رفته است: ۱. با باد حرکت کردن، ۲. از بین رفتن، ۳. بادی که تخت سلیمان را به حرکت درمیآورد.
معنی اول: اگر دل خود را به هیچ خوش کنی، هیچ نتیجهای نخواهی گرفت؛ زیرا وقتی تخت سلیمان از بین میرود، دل به هیچ نهادن تو هم حتماً بیهیچ نتیجهای خواهد بود.
معنی دوم: وقتی باد از سوی خداوند، آنقدر قدرت دارد که تخت سلیمان را به حرکت درمیآورد، تو چرا خود را محروم از عنایت خداوندی میکنی و دل به هیچ مینهی؟
نهم:
بندة پیرِ مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هر چه کند عینِ عنایت باشد
پیر مغان از نظر لغت به معنی پیشوای زرتشیان و در اصطلاح حافظ به معنی مرشد حقیقی که خود عامل به علم خویشتن است و صلاحیت هدایت و تربیت دیگران را دارد. بیت فوق در معنای اولیه چنین است: بنده پیر مغان هستم که با دانش خویش، مرا از گمراهی و جهالت میرهاند. این پیر ما کسی است که هیچ کاری را بیدلیل انجام نمیدهد و هر چه کند، عنایتی از سوی اوست.در بیت فوق «عینِ عنایت» ترکیب زیبایی است و در سه معنی میتوان زیبایی را از آن دریافت.
اول: عینِ عنایت: خود عنایت؛ عین در این معنی یعنی اصل و اساس و خود عنایت همانی است که پیر ما انجام میدهد و آن همان رهانیدن از جهالت است.
دوم: عینِ عنایت: چشمة عنایت؛ عین در معنی چشمه نیز هست و معنی بر این اساس، این خواهد بود که پیر ما که مرا از جهل میرهاند، گو اینکه مرا به چشمه عنایت رهنمون شده است.
سوم: عین عنایت: آغاز عنایت؛ چون واژه عنایت با «ع» آغاز میشود، معنی در این فرض چنین خواهد بود که: پیر ما با رهانیدنم از جهل، عنایتی را آغاز کرده که ادامه خواهد داشت. این که کرد، گویی «ع» در عنایت است که آغاز کلمه است.
دهم:
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است
در بیت فوق واجآرایی (نغمة حروف) با تکرار حرف «ل» ۸ بار و حرف «م» ۹ بار، در زیباسازی بیت بسیار مؤثر است. در معنی بیت فوق نیز ایهام در ترکیب «بیعملی»، سبب دو معنایی بیت شده است.
معنی اول: بی عملی: بیشغلی. معنی بیت: نه فقط من که بیکار و فاقد شغل هستم، در این جهان ملولم، بلکه بسیاری دیگر (همچون علما )هم از بیکاری ملولاند.
معنی دوم: بی عملی: عمل نکردن به علم؛ نه فقط من از اینکه نمیتوانم به علم خویش عمل کنم، ملول و ناراحت هستم، بلکه ملالت عالمان هم از علمی است که عمل در پی ندارد.
یازدهم:
دی میشد و گفتم: صنما، عهد به جای آر
گفتا :غلطی خواجه، در این عهد وفا نیست
در بیت فوق بین هر دو واژه «عهد» در هر دو مصراع جناس تام وجود دارد؛ اما «عهد» در مصراع دوم ایهام در دو معنی دارد؛ اول: زمانه و عصر، دوم: پیمان.
از سوی دیگر، در مصراع دوم «خواجه» به رسم زمان در محل خطاب طعنآمیز به کار رفته است. نظیر آن را سعدی نیز آورده است:
خانه از پایبست ویران است
خواجه در بند نقش ایوان است
معنی مصراع دوم با توجه به معنی اول: معشوق گفت: اشتباه نکن خواجه، در این زمانه کسی پایبند به پیمان نیست.
معنی مصراع دوم با توجه به معنی دوم: معشوق گفت: خواجه، تو که از من وفای به عهد و پیمان میطلبی، بدان که این پیمان سزاوار وفا نیست.
دوازدهم:
نشانِ اهل خدا عاشقی است، با خود دار
که در مشایخِ شهر این نشان نمیبینم
«با خود دار» در دو معنی به کار رفته که موجب چند معنایی بیت میشود. معنی اول: آن نشان را (یعنی عاشقی را) با خودت نگه دار، به آن پایبند باش. معنی دوم: این راز را (اینکه نشان اهل خدا عاشقی است) در خود حفظ کن، به دیگران مگو.
معنی اول بیت: ملتزم به نشان اهل خدا باش و عاشق شو. این کاری است که حتی مشایخ شهر چنین نشانی ندارند و عاشق نیستند. این معنی قرائنی در دیوان حافظ دارد، ازجمله این بیت:
عاشق شو، ارنه روزی کارِ جهان سرآید
ناخوانده نقشِ مقصود، از کارگاه هستی
معنی دوم: این راز را که نشان اهل خدا عاشقی است ومشایخ شهر چنین نشانی ندارند، فاش مکن و به عنوان یک سرّ در خود نگه دار.
سیزدهم:
الا ای همنشینِ دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دَم که بی یاد تو بنشینم
در بیت با دو گونه تکیهگذاری، دو معنای مختلف پدید میآید. اگر واژه «روزی» را با «ی» وحدة نکره و با تکیه بر هجای آغازین بخوانیم، به معنای «یک روز»؛ ولی اگر همان «ی» را نسبت اسمساز بگیریم، و بر هجای پایانی تکیه کنیم، به معنای «قسمت» خواهد بود؛ بنابراین معنای اول مصراع دوم چنین میشود: امیدوارم آن روزی که به یاد تو بنشینم، برای من پیش نیاید.
معنی دوم این است که امیدوارم لحظهای که در آن لحظه بییاد تو بنشینم، قسمت و روزیِ من نگردد.
چهاردهم:
منم که شهرة شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بددیدن
«بددیدن» به دو معنی است: اول: قید دیدن و به معنای بدبینی و بدنظری. دوم: بد مفعول دیدن باشد و به معنای دیدن بدی و عیب.
زیبایی ترکیب «شهرة شهر» و نغمة ایجادشده از سه بار تکرار «ش» در مصراع اول نیز در کنار مضمون بلند، به لطافت این بیت افزوده است.
معنی اول: من هستم که در شهر به عشق ورزیدن مشهورم و من هستم که هرگز بدنظر نبودهام؛ زیرا عشق ورزیدن با بدنظری سازگار نیست.
معنی دوم: من هستم که در شهر به عشق ورزیدن مشهورم و من هستم که خوبیهای عالم را هم میبینم و چنین نیست که بدیها را ببینم. این معنی با بیت زیر نیز سازگار است:
کمالِ سرّ محبت ببین، نه نقص گناه
که هر که بیهنر افتد، نظر به عیب کند
در مصراع دوم همچنین تکلیف خود را با زاهد ریاکار که همواره در پی عیبیابی از دیگران است، روشن میکند و در بیت دیگری چنین زاهدی را نفرین نیز کرده است:
یا رب، آن زاهدِ خودبین که به جز عیب ندید
دودِ آهیش در آیینة ادراک انداز
پانزدهم:
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زرِ ناسره بفروخته بود
«ناسره» در دو معنی است: اول: ناخالص، معیوب، مغشوش، نارایج؛ دوم با ضبط ناصره، نام شهری است در فلسطین، از آن جهت که یوسف اهل کنعان بود و کنعان بر منطقه فلسطین نیز اطلاق میشد.
در داستان حضرت یوسف(ع) آمده که برادرانش او را در چاه افکندند و کسانی از اهل کنعان که او را از چاه بیرون آوردند، به قیمت بسیار کمی و با سکههای رایج کنعانی (زر ناصره) او را به غلامی فروختند.۱۷ حال اگر بیت را «زر ناسره» یا «زر ناصره» بخوانیم، در هر دو حالت زیبایی برآمده از این ایهام چشمنواز و گوشنواز خواهد بود. زر ناسره به معنی دوم در دیوان خواجوی کرمانی نیز آمده است:
باشد دُرست مغربی مِهر و سیم ماه
بی سکّة قبول تو در شهر ناسره۱۸
که به ویژه همنشینی آن با شهر، گمانی به جا نمیگذارد که خواجو به این ایهام نظر داشته است. ۱۹
سخن پایانی
دو موضوع از آموزههای اصلی حافظ است: اول: ترک ریا و تزویر، دوم: عشق ورزیدن. در آموزه نخست، حافظ انسان را از بازیگری پرهیز میدهد و او را از ریا و تزویر به دور میخواهد؛ چه، آنکه در ریا، قصد واقعی انسان با قصد ظاهری در تضاد قرار میگیرند و سبب تخلیة انسان از جوهر انسانیت میشود. واژه «ریا» در قرآن پنج مرتبه تکرار شده است که سه مرتبه به صورت مصدر و دو بار به صورت فعلی و در هرپنج بار نیز به معنی اصطلاحی امروزین است. در قرآن کریم ریا شرک خفی و موجب بطلان عمل و محرومیت از محبت الهی محسوب شده است.۲۰ تزویر و ریا نه تنها به دارندة این ویژگیها آسیب میزند، بلکه سبب به اشتباه افتادن دیگران در تنظیم روابط با شخص ریا کار میشود.
در آموزه دوم: حافظ میداند که عشق ورزیدن انسان را از توجه تام و تمرکز بر خویشتن، دور میکند و آسیبهای توجه به خویشتن را از او میستاند. عشق بیخویشتنی و روئینتنی برای عاشق میآورد. حافظ عشق را نشان اهل خدا میداند و راه آن را پرخطر و کمینگاه کمانداران میداند.
حافظ کوشیده است تا این دو آموزة مهم و اساسی را در قالبهای زیبای لفظی به مخاطب القا کند. اندکی از اعجازهای لفظی ابیات حافظ که در چشم نگارنده زیبا مینمود، در این مقاله آمد، وگرنه زیباییهای لفظ و معنا در دیوان حافظ موج میزند.
پینوشتها:
۱۷. و شَرَوهُ بِثَمَنٍ بَخسٍ دَرَاهِمَ مَعدُودَۀٍ و کَانوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِین: او را به بهایی ناچیز، درهمی چند فروختند و نسبت به او بیرغبت بودند. (یوسف، ۲۰)
۱۸. خواجوی کرمانی؛ دیوان اشعار، تصحیح احمد سهیلی خوانساری؛ انتشارات پاژنگ؛ ۱۳۶۹؛ چاپ اول؛ ص۱۱۸.
۱۹. راستگو؛ سیدمحمد؛ ایهام در شعر فارسی؛ تهران؛ انتشارات سروش؛ ۱۳۷۸؛ ص۵۲۴.
۲۰. بقره، ۲۶۴؛ انفال، ۴۷؛ ماعون، ۶؛ و نساء، ۳۸ و ۱۴۲.