شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۰:۵۶
نظرات: ۰
۰
-
خیلی‌ها آمدند و رفتند، ولی اطلاعات ماند

آدم وقتی سال‌ها پشت دکه بایستد، کم‌کم مردم را هم از روی روزنامه‌ای که می‌خرند می‌شناسد. مشتری‌های اطلاعات برای من یک شکل نبودند. کارمند داشتیم، بازاری داشتیم، معلم داشتیم، بازنشسته داشتیم، دانشجو هم می‌آمد.

اسماعیل زیوری- همدان: اولین شغل جدی و طولانی که از ابتدای جوانی تا پایان دهه ۶۰ زندگی‌ام در چند سال اخیر داشتم، دکه روزنامه‌فروشی بود. وقتی می‌خواستم دکه را راه بیندازم، مدت‌ها دنبال یک جای خوب گشتم؛ چون همه می‌گفتند جای دکه خیلی مهم است. اگر جای خوبی نباشد، رونق نمی‌گیرد. با کلی وساطت و آشنا در شهرداری و سفارش و پیگیری، جایی پیدا کردم که از صبح تا شب آدم از جلویش رد می‌شد.
 دکه روزنامه‌فروشی از زمانی که من کارم را در دهه پنجاه شروع کردم تا همین یک دهه اخیر، فقط محل خرید روزنامه نبود. صبح‌ها مردم می‌آمدند، روزنامه می‌گرفتند، تیترها را نگاه می‌کردند و گاهی همان‌جا درباره خبرهای روز حرف می‌زدند. یکی «اطلاعات» می‌خواست، یکی «کیهان». هرکدام هم مشتری خودش را داشت. من هم اصولا کاری به این نداشتم که کدام بهتر است. هر دو را می‌فروختم.
آدم وقتی سال‌ها پشت دکه بایستد، کم‌کم مردم را هم از روی روزنامه‌ای که می‌خرند می‌شناسد. مشتری‌های اطلاعات برای من یک شکل نبودند. کارمند داشتیم، بازاری داشتیم، معلم داشتیم، بازنشسته داشتیم، دانشجو هم می‌آمد. بعضی‌ها هر روز صبح سر ساعت می‌آمدند و می‌گفتند: «اطلاعات بده.» بعضی‌ها اول روزنامه را ورق می‌زدند، چند تیتر را می‌خواندند و بعد می‌خریدند.
یکی از چیزهایی که به نظرم در طول این سال‌ها در جلب مخاطب و وفاداری او به اطلاعات اثر داشت، ضمیمه‌ها و مطالبی بود که همراه روزنامه می‌آمد. آن زمان خیلی‌ها با خرید اطلاعات احساس می‌کردند با یک تیر دو نشان زده‌اند؛ هم روزنامه خریده‌اند، هم چیزی شبیه مجله برای خواندن در خانه دارند. همین ضمیمه‌ها برای خیلی‌ها جذاب بود و باعث می‌شد روزنامه را بیشتر نگه دارند و بخوانند.
مجله‌ها هم دنیای خودشان را داشتند. زن روز، کیهان بچه‌ها، جوانان امروز، دانشمند و دانستنی‌ها مشتری‌های خودشان را داشتند. در کنار آنها مجله‌های ادبی و فرهنگی سخن، یغما، نگین، رودکی و تماشا هم روی دکه می‌آمدند و اهل کتاب و شعر سراغشان را می‌گرفتند. بعضی مشتری‌ها اصلا برای روزنامه نمی‌آمدند و مستقیم سراغ مجله مورد علاقه‌شان را می‌گرفتند.
حتی یک بار همین دکه و کاسبی‌اش در خواستگاری به کارم آمد. پدر عروس از من پرسید: چی می‌فروشی؟ کدام روزنامه و مجله مشتری بیشتری دارد؟ خودت کدام‌ها را می‌خوانی؟ آن موقع فکر کردم فقط از روی کنجکاوی می‌پرسد. بعدها خودش به من گفت: می‌خواستم ببینم چقدر حواست به کار و کاسبی و آدم‌ها و اطرافت هست. 
راست می‌گفت. از پشت دکه حتی می‌شد جو جامعه را فهمید و دلیل آمدن و رفتن نشریه‌ها را دید. بعضی‌ها یکدفعه گل می‌کردند و فروششان بالا می‌رفت. مدتی بعد مشتری‌هایشان کم می‌شد. بعضی‌ها هم یک روز دیگر اصلا روی دکه نیامدند. خیلی‌ها آمدند و رفتند، اما «اطلاعات» از آنهایی بود که  هر روز حاضری می‌زد.
به چشم من دکه‌دار، ماندگاری اطلاعات فقط به قدیمی بودنش نبود. خواننده‌هایی داشت که به آن عادت کرده بودند. کارمند و کاسب و معلم و بازنشسته و دانشجو، هرکدام به دلیلی سراغش می‌آمدند. یکی خبر می‌خواست، یکی دنبال مطالب فرهنگی بود. یکی دنبال فلان ضمیمه بود. بعضی‌ها هم به‌خاطر اسامی خاصی که در روزهای  ثابت مطلب داشتند، پی روزنامه را می‌گرفتند.
جالب‌تر از همه اینکه خواننده‌هایش با روزنامه ماندند و پیر شدند. من این را با چشم خودم دیدم. جوانی که می‌آمد و اطلاعات می‌خرید، حتی با موهای سفید هم می‌آمد. بعضی‌ها اگر یک روز یا دو روز نمی‌آمدند، واقعاً نگرانشان می‌شدم. با خودم می‌گفتم نکند مریض شده یا اتفاقی برایش افتاده. آدم وقتی  یک نفر را در طول عمر هر روز می‌بیند، دیگر فقط مشتری نیست.
حالا من هم بازنشسته حساب می‌شوم. چندین سال است که دکه را جمع کرده‌ام. اما هنوز وقتی از کنار دکه‌های روزنامه‌فروشی رد می‌شوم، ناخودآگاه می‌ایستم و نگاه می‌کنم و حیفم می‌آید که دکه‌ها دیگر مثل سابق پر از روزنامه و مجله نیستند. بیشتر آب معدنی می‌فروشند و خوراکی و سیگار. چند روزنامه و مجله هم گوشه‌ای گذاشته‌اند. حتی در شهر ما، روزنامه اطلاعات هم در تعداد کم گویا توزیع می‌شود.
دلم برای آن روزها تنگ شده‌است؛ برای صبح‌هایی که روزنامه تازه می‌رسید و مشتری‌ها یکی‌یکی سر می‌زدند. برای آنهایی که سال‌ها هر روز می‌آمدند. برای مجله‌هایی که روی دکه جا می‌گرفتند و هرکدام مشتری خودشان را داشتند. در این مدت روزنامه‌ها، مجله‌ها و حتی خود دکه‌ها شکلشان عوض شده‌است، ولی اطلاعات تا همین چند سال پیش، همان شکل نوستالژی‌اش را حفظ کرد تا این که به‌ضرورت زمانه، او هم تغییر ظاهر داد و به نظر من باوقارتر شد؛ چون فرشته صور اسرافیل و نماد اصلی‌اش را بر پیشانی خود نشاند. 
حالا که دیگر دکه ندارم، شاید بیشتر قدر آن سال‌ها را می‌دانم. من از پشت همان دکه دیدم که یک روزنامه چطور با خواننده‌هایش زندگی می‌کند و سال‌ها می‌ماند. امیدوارم «اطلاعات» برای نسل‌های بعد هم همین‌طور کاغذی باقی بماند. باز هم آدم‌هایی باشند که صبح دنبال روزنامه‌شان بگردند و اگر یک روز یا دو روز نیامدند، یک دکه‌دار نگرانشان شود.
این آرزوی من برای روزنامه‌ای است که بیشتر سال‌های عمرم را  از پشت دکه با آن گذراندم.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی