چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۰:۳۲
نظرات: ۰
۰
-
چشمان بیدار جبهه

در سرپل ذهاب روزها برایم تکراری و خسته کننده شده بود، خواستم تا اجازه دهد پیش ممدگره بروم و دیده‌بانی یاد بگیرم. یعقوبی گفت: «ممدگره روی ارتفاع قراویز است و اتفاقاً قرار است ما هم برای پدافند همان جا برویم. در آنجا می‌توانی او را ببینی.

محمد محمودهاشمی. «گمشده من در سرپل ذهاب ممدگره بود. همه آرزوی من این بود که روزی بتوانم با او کار کنم و دیده‌بانی یاد بگیرم. همه بچه‌های سپاه به نوبت به همدان می‌رفتند و پس از استراحت دوباره به جبهه برمی‌گشتند، اما تنها کسی که اهل مرخصی و شهر رفتن نبود و فقط جبهه و دیده‌بانی را می‌شناخت، محمد منوچهری بود. در سرپل ذهاب روزها برایم تکراری و خسته کننده شده بود، خواستم تا اجازه دهد پیش ممدگره بروم و دیده‌بانی یاد بگیرم. یعقوبی گفت: «ممدگره روی ارتفاع قراویز است و اتفاقاً قرار است ما هم برای پدافند همان جا برویم. در آنجا می‌توانی او را ببینی»»
***
ادبیات دفاع مقدس تنها روایت عملیات‌ها، پیروزی‌ها و شکست‌های نظامی نیست؛ بخش مهمی از آن به انسان‌هایی مربوط می‌شود که در دل جنگ، شخصیت و جهان‌بینی متفاوتی پیدا کردند. کتاب «سهم من از چشمان او»، خاطرات حمید حسام از دوران کودکی تا سال‌های دفاع مقدس است که با مصاحبه، تدوین و نگارش مصطفی رحیمی منتشر شده است. بخش قابل توجهی از آن به تجربه‌های حمید حسام به‌عنوان دیده‌بان لشکر ۳۲ انصارالحسین(ع) می‌پردازد. فصل چهارم کتاب نیز به شخصیت محمد منوچهری، معروف به «ممد گره» اختصاص دارد. عبارت ابتدای متن، اولین خاطره‌ حمید حسام از علاقه‌اش به دیدار با شهید محمد منوچهری در جبهه سرپل ذهاب در ماه‌های ابتدایی دفاع مقدس است.
 ممد گره در این کتاب فقط یک همرزم نیست؛ او شخصیتی است که تأثیر عمیقی بر حمید حسام می‌گذارد و به نوعی الگوی او در دیده‌بانی و زندگی در جبهه می‌شود. اهمیت این شخصیت تا آنجاست که این کتاب به «سردار بی‌سر محمد منوچهری (ممد گره)» و دیگر دیده‌بانان شهید لشکر ۳۲ انصارالحسین(ع) تقدیم شده است.
ممد گره چه کسی بود؟
شهید محمد منوچهری از نیروهای سپاه همدان و از چهره‌های مهم در شکل‌گیری و آموزش نیروهای دیده‌بانی در لشکر انصارالحسین(ع) بود. در منابع مرتبط با خاطرات دیده‌بان‌های همدان، از او به‌عنوان نخستین دیده‌بان تخصصی سپاه استان همدان یاد شده است. او مهارت دیده‌بانی را از نیروهای ارتش فرا گرفت و بعد از آن، این دانش و تجربه را به نیروهای سپاه منتقل و شاگردان زیادی تربیت کرد.
بنابراین نقش ممد گره را نمی‌توان فقط در حضور شخصی او در میدان جنگ خلاصه کرد. او علاوه بر انجام وظیفه به‌عنوان دیده‌بان، در تربیت نسل دیگری از دیده‌بان‌ها نیز نقش داشت. به همین دلیل، تأثیر او پس از شهادتش هم ادامه پیدا کرد. 
معلم و الگوی حمید حسام
یکی از مهم‌ترین جنبه‌های شخصیت ممد گره، تأثیری است که بر حمید حسام می‌گذارد. حسام در کنار او فقط تکنیک‌های دیده‌بانی را نمی‌آموزد، بلکه با نوعی از تفکر و رفتار رزمنده‌ای مسئول آشنا می‌شود.در برخی روایت‌ها از حمید حسام با تعبیر «شاگرد و آموزش‌دیده ممد گره» یاد شده است. حتی در معرفی آثار بعدی حسام درباره دیده‌بان‌ها، از «بچه‌های ممد گره» به‌عنوان میراث او یاد شده است؛ یعنی رزمندگانی که آموزش و تجربه خود را از او گرفته بودند و پس از او راهش را ادامه دادند. از این منظر، ممد گره فقط یک شخصیت مربوط به گذشته نیست؛ او نقطه آغاز یک زنجیره است. تجربه‌ای که او به دیگران منتقل می‌کند، پس از شهادتش در میان شاگردانش ادامه پیدا می‌کند.تصویری که از ممد گره در خاطرات حمید حسام شکل می‌گیرد، تصویری از انسانی شجاع، مسئولیت‌پذیر، دقیق، فداکار و متعهد است.
یکی از جذاب‌ترین ارتباط‌های شخصیت ممد گره با کتاب، مفهوم «چشم» است. عنوان کتاب، سهم من از چشمان او، به‌طور طبیعی با تجربه دیده‌بانی و نگاه کردن به میدان جنگ ارتباط پیدا می‌کند. دیده‌بان در جبهه، «چشم» نیروهای خودی بود. او از ارتفاعات، دکل‌ها و نقاط دیده‌بانی به منطقه نگاه می‌کرد و چیزی را می‌دید که دیگران نمی‌توانستند ببینند. 
کتاب نیز بر همین زاویه دید متفاوت تأکید کرده‌ است و حسام مانند نگاه یک دوربین از بالا به میدان جنگ، صحنه‌هایی از دفاع مقدس را توصیف می‌کند. ممد گره، در روایت تاریخی حمید حسام نقشی فراتر از یک دیده‌بان دارد. حمید حسام بخشی از تجربه و نگاه خود به جنگ را از ممد گره آموخته است، بنابراین می‌توان گفت «چشمان او» فقط چشم‌های فیزیکی یک دیده‌بان نیست؛ بلکه نوع نگاه او به جنگ، مسئولیت، انسان و شهادت نیز در این تعبیر جای می‌گیرد.
معلم دیده‌بانی
 نقش شهید محمد منوچهری در دفاع مقدس با شهادتش به پایان نمی‌رسد. جایگاه ممد گره برای نویسنده فراتر از یک خاطره شخصی است. پس از شهادت او، شاگردان و همرزمانش راه دیده‌بانی را ادامه دادند و بعدها خاطرات باقی مانده از او نیز به بخشی از ادبیات دفاع مقدس تبدیل شد.
 از همین رو، ممد گره را می‌توان نمونه‌ای از شخصیت‌هایی دانست که زندگی‌ مادی‌آنها با شهادت پایان می‌یابد، اما اثرشان در زندگی دیگران ادامه پیدا می‌کند:
« او در کارش استاد بود. آن قدر مسلط و روان توضیح می‌داد که من با آن ضعف ریاضی به سرعت مطالبش را می‌گرفتم و به خاطر می‌سپردم. او خودش پیش ارتشی‌ها آموزش دیده بود. یک دفتر داشت که تمامی نکات آموزش دیده‌بانی را در آن نوشته بود. من آنجا ماندگار شده بودم. در روزهای بعد آرام‌آرام کار با بی‌سیم را تجربه کردم و با اصطلاحات، تعابیر و کد و رمز آشنا شدم. وقتی ممدگره دیده‌بانی می‌کرد، من پای بی‌سیم می‌نشستم و مختصاتی را که او با صدای بلند می‌گفت، به قبضه‌چی‌ها منتقل می‌کردم.»
کلاس درس، سنگری در پیشانی خط مقدم و در بالای تپه بود. پله‌هایی با گونی‌های پر از خاک درست کرده بودند و از آن برای تردد استفاده می‌کردند. سنگر دیده‌بانی یک چاله دایره شکل بود و سمت راست و چپ سنگر کانال‌هایی با عمق یک و نیم متر حفر شده بود. سنگر به طور مداوم در زیر آتش مستقیم دشمن قرار داشت . اما این خطرات مانع از توجه به مرتب بودن سنگر نبود.
ممدگره از دو جعبه خمپاره ۱۲۰ به عنوان کمد وسایل شخصی استفاده می‌کرد. همچنین در سنگر یک قرآن، یک مفاتیح، یک زیارت عاشورا  و یک کتاب احکام جبهه وجود داشت. کف سنگر با یک پتو فرش شده بود و از فرورفتگی‌های دیواره سنگر به صورت تاقچه استفاده می‌کردند. 
نماز در آتش
موقع نماز وضو می‌گرفت و سه دیده‌بان همسنگرش به او در نماز اقتدا می‌کردند. معمولا در شرایطی که سنگر زیر آتش دشمن قرار داشت، نماز را به صورت فردی و نشسته می‌خواندند. اما در سنگرِ ممدگره، نماز به صورت جماعت و ایستاده برگزار می‌شد. محمد قامت می‌بست و نماز را شروع می‌کرد، در حالی که سرش از کانال بیرون بود. فاصله سنگر با خط دشمن حدود سیصد تا چهارصدمتر بیشتر نبود. صدای گلوله‌هایی که از بالای سر نمازگزاران می‌گذشت، شنیده می‌شد.
محمد می‌دانست روزی شهید می‌شود و با اینکه در برابر دیگران روحیه تواضع و خاکساری ویژه‌ای داشت، اما هرگاه سخن از شهادت به میان می‌آمد، بی‌پرده و بدون تعارف می‌گفت: « ما شهید می‌شویم و بهشت مال ماست. من هر وقت پا به گلزار شهدا می‌گذارم، همه شهیدان به احترام من بلند می‌شوند. چون من از خودشان هستم.»
دفتر یادگاری
حمید حسام هرآنچه لازم بود از ممدگره فراگرفت. روزهای آخری بود که با یکدیگر همسنگر بودند. ممدگره دفتری را به حمید حسام داد که در آن اصول مربوط به دیده‌بانی را نوشته بود. در این دفتر مطالب معنوی و مذهبی هم نوشته شده بود.  از آن جمله، عبارتی در بالای یکی از صفحات به خط ممدگره نوشته شده بود: « هر کس با مداومت، زیارت عاشورا را بخواند، مثل حضرت اباعبدالله شهید خواهد شد.»
حمید حسام به پادگان سپاه در زادگاهش، همدان، بازگشت. یک روز صبح سرد زمستان در ۲۸ بهمن ۱۳۶۱ که به پادگان رسید، مشاهده کرد، همه در پادگان غمزده و گریان هستند. یکی به او گفت:« ممدگره هم رفت!» 
محمد یک روز قبل در حال دیده‌بانی در همان سنگر بود که گلوله توپی روی تپه و در کنار سنگر فرود آمد و سر وی که بیرون از کانال بود در اثر ترکش بزرگی قطع شد و به شهادت رسید.
حمید حسام به همراه شهید سیدعلی اصغر صائمین به طرف بیمارستان رفتند و وارد سردخانه شدند و خود را به پیکر شهید محمد منوچهری رساندند. بدنش سالم بود و هنوز انگشتر فیروزه در دستانش بود. پیکر بی‌سر او گواهی شده بود بر صحت سخنش درباره مداومت در خواندن زیارت عاشورا. او با پیکر بی‌سر، به مولایش امام حسین(ع) پیوسته بود و خاطره‌ نمازهای خالصانه او در سنگر عشق و قرائت‌های مداوم زیارت عاشورا در یاد همرزمانش برای همیشه باقی ماند.
از دست رفتن دفتر
حمید حسام در جبهه دفتر را همراه خود داشت . تا اینکه زمان عملیاتی در جبهه غرب ایران فرارسید. حین عملیات حمید حسام در آتش دشمن گرفتار شد و در حالی که در اثر اصابت گلوله مجروح شده بود در زیر باران تیر دشمن به سرعت عقب نشست، اما تیر دیگری به او اصابت کرد و او را زمینگیر کرد: 
« یک تیر از پشت به بازوی راستم خورد . ضرب گلوله آن‌قدر زیاد بود که مرا خم کرد و داخل چاله‌ای کم‌عمق انداخت ... درد سختی را تحمل می‌کردم. نگاهی به دست راستم انداختم. دیدم مثل طنابی که آن را بپیچانی، انگار دوسه دور پیچیده شده است. تیر از پشت وارد بازو شده بود و موقع خروج، استخوان و گوشت و پوست را کنده بود.»
به هر سختی بود حمید خود را به عقب رساند و دوید تا اینکه از حال رفت. چشم که باز کرد یکی از همرزمانش را بالای سرش دید. در زمانی که او بی‌هوش افتاده بود، نیروهای خودی بالای پیکر مجروح حمید رسیدند و او را نجات داده، به پست امداد بردند:
« به محض ورود به پست امداد، مرا روی تخت خواباندند. لباس‌هایم را که سرتاسر خون شده بود، پاره کردند تا مزاحم کارشان نباشد. پوتین‌های پر از خونم را هم از پایم درآوردند... وقتی پیراهنم را پاره کردند، یک دفتر مچاله شده کاملاً خون‌آلود از زیر پیراهنم بیرون افتاد... نگاهی به دفتر انداختم و اشک چشمانم را گرفت. من حاضر بودم جانم را بدهم، اما دفتر ممدگره را از دست ندهم. دفتر دیگر قابل استفاده نبود. صورتم را برگرداندم و همان‌جا با آن خداحافظی کردم. از دست دادن دفتر یاداشت‌های محمد منوچهری از دو جهت برایم سخت و غم‌انگیز بود؛ یکی به دلیل فقدان بهترین و عزیزترین یادگاری عمرم و دیگری از بین رفتن مخزن اطلاعات و آموزش‌های دیده‌بانی.»

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی