جلال آل احمد

تدوین: محمدحسین دانایی

آنچه می آید، گزیده ای است از جلد دوم کتاب  یادداشت های جلال  آل احمد، چاپ انتشارات اطلاعات:
الآن سیمین ایستاده به نماز و در قنوت است. چه قنوت درازی! نمی‌دانم به این مدت دعائی از حفظ دارد، یا صلوات را تکرار می‌کند... خوشمزه اینجاست که برای رکعت سوم نماز ظهر بلند شد. می‌گویم نماز قصر باید بخوانی. نمی‌فهمد. برایش توضیح داده‌ام. نمازش را شکسته و از نو می‌خواهد بایستد. و تازه می‌پرسد: «در قنوت چه بخوانم؟» می‌گویم حتی به فارسی هم می‌توانی دعا کنی...
سه‌شنبه ۲۹ تیر ۱۳۳۸
حالا دیگر این گربه ما هم عابد شده است! سیمین از ساعت چهار صبح نگذاشت بخوابیم. سروصدا و رفت‌وآمد که چه؟ که دارد وضو می‌گیرد برود حرم. چهار و نیم راه افتاد، در حالی که آفتاب یا زده بود، یا داشت می‌زد و نماز قضا می‌شد. زودتر از آن هم می‌ترسید تنها برود، چون خیابان‌ها خلوت بود و من هم حالش را نداشتم که پا شوم و او را همراهی کنم...
درست است که سیمین می‌گوید برای قضیه دانشیاری نذر داشته مشهد بیاید؛ اما این شور و تحرک او پیداست که به خاطر قضیه بچه است. هرگز به یاد ندارم که او طبق میل خود صبح ساعت سه و چهار بلند شده باشد و راه افتاده باشد. ده سال است که چنین اتفاقی را ندیده‌ام که افتاده باشد. داد می‌زند که این قضیه بچه آزارش می‌دهد. و چه می‌شود کرد؟ از دست من چه برمی‌آید؟ برگردیم و بروم پهلوی این [دکتر] محسنیان دغل و باز برای دلگرم‌کردن سیمین، مدتی خودم را به عذاب سوزن آمپول و دکتر دچار کنم؟ نمی‌دانم چه بایدمان کرد. بارها نشسته‌ایم و این قضیه را رسیده‌ایم و به وضع موجود رضایت داده‌ایم، ولی پیداست که تاثیری در او ندارد. با این قضیه برای خودش عقده می‌تراشد در سکوت و تنهائی، و پیداست که از آن یک نوع لذت ریاضت‌کشانه می‌برد. و چون می‌داند که طرح قضیه با من فایده‌ای ندارد، به من هم کاری ندارد. و این فعلاً اولین مسئله‌ای است که ما دو نفر را از هم جدا می‌کند، یعنی مطالبی در ذهنمان می‌آورد که به دیگری نمی‌گوئیم و از او مخفی نگه می‌داریم. باز باید بکوشم مطلب را طرح کنم و نگذارم این خفیه‌بازی خودش عقده‌ای بشود.
عصر باز سیمین رفته است حرم و من تنها مانده‌ام. هیچ‌وقت به این دقت روزنامه «اطلاعات» را نخوانده‌ام، حتی اعلان‌های ختم و ترحیم را. و باز وقت بود. رفته‌ام بیرون قدمی زده‌ام و نان و پنیر برای شب خریده‌ام و برگشته‌ام تا سیمین از عبادت برگردد و شام بخوریم و برویم بیرون. این آخرین شبمان در مشهد است. اگر اتفاق غیرمترقبه نیفتد، فردا با طیاره حرکت خواهیم کرد. سه بعدازظهر.
پنج شنبه هفت مرداد [۱۳۳۸] ـ ۵/۵ بعدازظهر
این روزها حالم دست خودم نیست. این‌هم خط و ربطم! اصلا مرده‌شور این مرداد و این گرما را ببرد. باز امروز بعدازظهر یک اسکاندال توی محل به‌پا کردم. بعدازظهر (۵/۲ بعدازظهر) بلند شدم و به بهانه اینکه آهنگر مقابل پشت دیوار خانه مرا هم انبار کرده است و آهن چیده، دعوا راه انداختم. یعنی آهن‌ها را برداشتم آوردم توی خانه ـ از در پائین ـ که داغ بود و کف دست چپم تاول زد و سوخت و بعد صاحب‌کارها آمدند اعتراض و بار دوم که دوتای دیگر از آهن‌ها را می‌بردم، از دستم گرفتند و بعد رفتم سنگ برداشتم به هوار کنتور و تخته کنتورشان، دوتا فیوزشان را شکستم که برق عجیبی زد و بعد یکی از شاگردهاش آمد ممانعت کند، با کله‌ام زدم دماغش را شکستم که خون راه افتاد و از این حماقت و بعد کلانتری و بعد جمع‌شدن اهل محل و بعد آشتی‌دادن طرفین و روبوسی و مثل همه جای این مُلک. 
فرمول عادی کلی. و تا ساعت چهار دچار این دشواری بودیم و عاقبت هم دو تومان حق‌القدم به پاسبان و چای به اهل محل و خوش آمدید و فقط من هستم که در محل کم‌کم به یک آدم دیوانه معرفی می‌شوم. اصلا  مثل اینکه این روزها دیوانه هم شده‌ام. آن گربه‌کشی، این دعوای امروز و این شکم‌روش پدرسگ که طاقتم را تمام کرده و این اجبار به هیچکارگی! و این سیمین بیچاره چنان وحشتش گرفته است که نگو. حتماً کم‌کم دارد ترس برش می‌دارد از زندگی با چنین آدمی. نمی‌دانم. خدا به حال او رحم کند. 
هیچ کنترل خودم را ندارم. وقتی دچار این حال می‌شوم، قدرت عجیبی پیدا می‌کنم، دهانم تا ته حلق خشک می‌شود، می‌لرزم، رنگم که مسلماً مثل گچ می‌شود، و چشمم فقط آن چیزی را می‌بیند که مورد خشمم است، مثلا فیوز را یا دماغ یارو را که اولی برق آبی زد و دومی به قرمزی خون نشست، یا عینک آن دیگری کارگره که با زرنگی از جلوی ضربه کله‌ام گریخت، وگرنه خرده‌شیشه‌ها را حالا باید از ته چشمش پیدا می‌کردند. و اصلا دیوانه! یعنی چه؟ نمی‌فهمم. این را هم می‌گویند آدم! 
دیشب از گرما نخوابیده‌ام. امروز تا ظهر معده‌ام کلافه بوده است و دلم می‌خواسته از حلقم درآید. مفهوم این تعبیر را من همین دو ـ سه روزه فهمیده‌ام. بعدازظهر هم سروصدای آهنگر و عمله‌ها و فحشهائی که این همسایه‌های جنوبی به هم می‌دهند ـ پدر به مادر، مادر به پسر، پسر به همه‌شان و خواهر همچنین! اسم فامیلشان هم «آزادی» است. یکی از آن آدمهای پیرشده دلال شبیه با جا..ش‌ها و نفس ظاهرسازی و جانماز آب‌کشی و از آن پدرسوخته‌های دغل و آب‌زیرکاه و کنارگود بنشین بگو لنگش کن و الخ... 
فحشها ازشان شنیده‌ام که از پشت دیوار به هم می‌داده‌اند که در قاموس هیچ چاقوکشی نیست. و این‌هم دعوای امروز. در عین حال که حق با من بود که تمام اهل محل هم تایید کردند، مقداری هم به خاطر خودم و الخ. و یارو می‌دانست که دردسر برایش خواهد شد، اما مثل اینکه به دست و پای من سگ بسته بودند! داستانی بود. و چه عرق‌ریزانی و چه التهابی و چه هیجانی و چه حالی!...بعد از قضیه مدتی نشسته‌ام با  اهل وعیال حرف زده‌ام و تصمیم بر اینکه برویم پهلوی دکتر وکیلی حسابی معالجه کنم ضعف کلی بدنم را که منجر به ضعف اعصاب و این اتفاقات ناراحت‌کننده و خطرناک می‌شود!
سه‌شنبه دوازدهم مرداد [۱۳۳۸] 
امروز رفتیم پهلوی این دکتر غربی. اِنکَشَفَ که یک ورم اثنی‌عشر دارم و یک کُلیت که گویا تورم و ناراحتی قولون نازل باشد. سیستم دوائی و غذائی پنجاه‌روزه‌ای داده است که دنبال کنم، بعد بروم سراغش و فعلاً مشغولیم. دیگر اینکه ۱۵ـ ۱۶ روز است آب نیامده. درخت‌ها خشک و برگها پژمرده ـ خزان کرده، آب حوض به ته رسیده، سیبها ریزان و گلها فزنات و گردوخاک عجیبی به برگ درخت‌ها نشسته. و گرم! 
دیگر اینکه خبر مسافرت رسمی آیزنهاور به مسکو و خروشچف به امریکا امروز منتشر شد. در پائیز آینده از هم دیدوبازدید خواهند کرد. به‌ دنبال سفر نیکسون  به مسکو. روزنامه‌ها هر چه می‌خواهند بنویسند، ولی از یک طرف، رکود اقتصادی امریکا و ضعف درونی صنعت آنها که حتی خان‌های سناتورشان هم دستگیرشان شده است و از طرف دیگر، رودستی که دائماً از سیاست انگلیس هر دوی این طرفین می‌خورند، زمینه را جور کرده است که بی‌واسطه انگلیس و به عنوان دو قدرت دست اول و هم‌دوش به هم نزدیک بشوند. هر چه باشد و در آینده هر چه بشود، خبر این مسافرت‌ها مقداری از ناراحتی‌های سیاسی را از میان خواهد برد. و بیچاره شاه خاک‌برسر ما که در همین روزها دارد از رادیو مسکو فحش می‌خورد و نمی‌داند به کدام جا..شی متوسل بشود تا این سروصدا بخوابد. و امثال این سِ...پشمالو در جهان فراوان است. تکلیف اینها چه خواهد شد؟ خیلی ساده است که به همین صورت باقی خواهند ماند. سازش آن باباها در مسائل کلی‌تر و بزرگتر است، نه درباره این‌جور مسائلی که ما دچار عواقبش هستیم...
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی