مسعود رضوی

آنکه در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است
این مقاله را قبلا نوشتم و قصد داشتم برای بزرگداشت یا ویژه  نامه به احترام استاد ارجمند و گرامی و نازنین دکتر دادبه منتشر کنم. حسرتش بر دل ماند.  اینک با تغییرات و برخی نکات در فقدان وی بازنویسی شده است. 
دادبه البته نیاز به بزرگداشت و تبلیغات نداشت، او استاد و محققی کم نظیر بود و سخن و زبان و خطابه هایش همچون درسی برای مخاطبان آموزنده بود. 
در دو دهه واپسین، چنان نگران ایران و فرهنگش بود که چونان شمشیر میهن به کرسی خطابه می نشست و با سلطه ای که بر ادبیات و فرهنگ و تاریخ ایران داشت، مدعی را برجای می نشاند و غرض و مرض دشمنان ایران را در آفتاب پهن می کرد. 
باری استاد و آموزگار و دوست دلنشین و مشفق فروتن دانای ما چنین بود و در هیاهوی جنگ، غریبانه راهی وادی خاموشان شد. 
بزرگترین عیش و عشق و تخصص او حافظ بود و او از بزرگترین حافظ شناسان تمام ادوار ایران بود و آنچه اندوخت و نوشت و گفت و یافت و آموخت و شاگردانی که پرورد، گواهی می دهد که سخن به گزاف نگفته ام. 
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد که ایام نماند
گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن...
دسترنج تو همان به که شود صرف به کام
دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن
پیر میخانه همی خواند معمایی دوش
از خط جام! که فرجام چه خواهد بودن...
(بیتهایی از یک غزل حافظ)
***
دانشگاه کجاست؟ من سی و پنج سال پیش، سی و هفت یا چهل سال پیش، پاسخ این پرسش را تقریبا می دانستم یا چیزی شبیه به «دانشگاه» را تجربه کرده بودم. دانشگاه؛ عنوانِ وصفی یا اسم و قید مکان است؛ مثل کارگاه، بارگاه، عبادتگاه، ورزشگاه و حتی «جای گاه»، که ترکیب یک واژه و یک پسوند قید مکان و تقریباً مترادف همان واژه است و گاهی به منزلت افراد و اشخاص هم اشارتی دارد.
 دانشگاه همان دانشجای است و آنچه به وضوح میدانم و در نخستین پژواک از آن در می یابم، حضور قاطع و بی جایگزین "دانش" در این عنوان و در این جای و گاه است. در سال های اخیر هیچ رغبتی ندارم که به دانشگاه یا مؤسسه های آموزش عالی پای بگذارم. اندکی از این نهادها هنوز اسم و شاید رسمی دارند و به خجستگی برخی دانشوران و دانایان پاییده و پایدار مانده اند، اما روح غالب بر دانشگاه ها در دوره های لیسانس (کارشناسی) و فوق لیسانس (کارشناسی ارشد) و حتی دکتری، سالهاست که اگر نمرده باشد، سخت فسرده و محتضر است. 
دوران دشوار و عجیبی است. گویی دانشگاه بیماری نحیف و نزار است که از اغمایی دراز آهنگ برخاسته و حافظه اش درگیر صدها مشکل و گیر و گره ناگشودنی است. 
چه شد که شیرازه دانش و دانشگاه، درس و مدرسه، آزمون و آموزش، سنجش و پژوهش، و دفتر و کتاب و قلم به این اقبال و روزگار دچار شد؟ 
سعدیا دیگر قلم پولاد دار
کاین سخن آتش به نی در می زند
دانشکده ادبیات علامه طباطبائی
در میانه دهه ۱۳۶۰ خورشیدی که نگارنده فرصت حضور در دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی را یافتم، فرصتی به دست آمد تا از غوغای سیاست و جنگ و ایده های ناپایدار، به خانه و سرای امنی برای بازسازی و آموزش نقل مکان کنم. 
انقلاب فرهنگی چندسالی فرهنگ و دانشگاه را تعطیل کرده بود و پس از آن، بسیاری از جوانان و استادان با شور و شوقی دوچندان راهی دانشگاه و کلاس های درس شدند. 
برای درک این اشتیاق و ارزش کلاس های دانشگاه کافی است که بدانیم در آن زمان از هر چهل و چند نفر یک نفر در کنکور سراسری پذیرفته می شد و من شخصا با زحمت زیاد در رشته ای نامرتبط با دوره دبیرستان به دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی راه یافتم. 
پس از ورود به دانشگاه علامه طباطبایی در انتهای شمالی خیابانی در کنار پل مدیریت و محله سعادت آباد، بهترین استادان زبان پارسی و فرهنگ ایران را دیدم و از درس و بحث آنان بسیار آموختم. 
شرح مفصل را در مقاله ای دیگر نوشته ام؛ اما اجمالا بگویم که استاد فقیدم دکتر اصغر دادبه استاد تمام وقت آن مدرسه بودند و من دانش آموز مشتاق که مقدمات تصوف و عرفان، حافظ و سعدی و بخشی از خمسه نظامی را خدمت ایشان آموختم و شاگردی کردم.
درسهای دیگر هم بود. در کنار ایشان، استادان بزرگ فلسفه و ادبیات محمود عبادیان، سیروس شمیسا، میرجلال الدین کزازی، سعید حمیدیان، مهشید مشیری، کوروش صفوی و بسیاری دیگر هم بودند اما طعم و سبک آموزش دکتر دادبه و آنچه از ذوقیات و مبانی و زیباشناسی و شناخت ادبی از او در ذهنم مانده ممتاز است. 
معلم عرفان و  متخصص شعر فارسی
دکتر دادبه با شیوه و متدولوژی ویژه ای به درس و موضوع می پرداخت. با لحن و بیان بخصوصی درس را تقریر می کرد. 
در مورد حافظ و سعدی تعصب داشت. زبان و فرهنگ و تاریخ ایران را برتر از هر چیز می شمرد. اعتدالی در ترغیب دانشجویان به ادب پارسی و متون و منابع اصیل در روش او بود که از افراط و تفریط دورشان می کرد و به مطالعه و پژوهیدن نزدیک می ساخت. این ساختن، از جنس ساختن جان و اندیشه یا فکر و روح بود، زیرا می دانست که تا ذوق و شوق نباشد، کوشش و پژوهش نتیجه نخواهد داد.
در حافظ و شناخت آن شاعر بزرگ بی همتای رازناک ، استاد بود. برخی از بهترین درسنامه ها و رساله  های حافظ شناسی در عصر ما، تراوش قلم او و از آن اوست. نمی دانم در آن دوره چنان شوق و بسطِ ذوقی در وجودش شکوفا شده بود یا همواره چنین بود؟ اما هنوز که رساله ها و مقالاتش را در دایره المعارف بزرگ اسلامی با دیگران مقایسه می کنم، ترازوی او سنگین تر است.
 وزن کلک و نبشتار او کیفیت والا دارد. به این دلیل کمیت کارهایش زیاد نیست. شاید به اندرزِ "کم گوی و گزیده گوی چون دُرّ" قلم زده و به گمانم همیشه در مورد دانشجویان، «معرفت» و «دانستن» را از صفحه یا برگه امتحان برتر می دانست. 
از من برای درس سعدی در اتاق بسیار کوچکش امتحان گرفت. جایی را به عمد یا سهو از غزلیات شیخ اجل باز کرد و گفت بخوان! دو بیت خواندم و اگر حافظه خطا نکند این بود:
ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
یک بیت هم از غزلیات شیخ خواند و گفت مصرع دوم را می دانی؟ به سرعت خواندم و بعداً فهمیدم که اشتباه کرده ام و مصرعی از حافظ را بر همان وزن و قافیه تحویل داده ام. اما او رد و عتاب نکرد. 
تحسین کرد و به صفت "حضور ذهن" شاگردش را نواخت. کتاب را از دستم گرفت و در کنار دوستِ همراهِ همرازم فرهاد طهماسبی نیم ساعتی نشستیم و از اینجا و آنجا سخن گفتیم. نظرِ پاک خطاپوش داشت و سخت گیریش چنان نبود که مایه رنجش و واماندن شود. 
از رنج و مشقت دانشجویان آگاه بود، اگرچه خوش خلق نبود اما بذله گو بود. به شیرینی، خاطره و گاهی لطیفه می گفت و خودش کم میخندید اما شکّرین لبخندی داشت. 
مَجاز و کنایه را بر سخن مستقیم و رک و راست ترجیح می داد. گاه نیش و کنایه میزد اما نه به دانشجو و همکار.
خاطراتی از روزنامه نگاری
در سالهای بعد از دانشگاه، به کار و زندگی مجبور شدم. به روزنامه نگاری روی آوردم. دانشگاه به حضیض می رفت و غیره و غیره و...، گزینش نامعقول اجازه نداد حتی  دانشجویی جانباز که بارها در جنگ ناروای هشت ساله زخم خورده و برای دفاع از میهن کاری کرده بود، بتواند به آرزوی خود برسد و درس های ادبیات را در مدارج بالاتر دنبال کند. 
این مسایل اما اهمیتی نداشت، زود دانستم که آنچه در مملکت می گذرد دور و تسلسل است اما نه با عاشقان. چاره نبود. باید کار و زندگی می گذشت و به فرمایش سعدی: بنشینم و صبر پیش گیرم/ دنباله کار خویش گیرم...
کارم چنان بود که استادانم را در خارج از سیستم دانشگاه بازمی دیدم و می یافتم. بیش از آنها، بزرگ ترین اسطوره های فرهنگ و ادب ایران را، که برخی خانه نشین و گوشه گزین می شدند. دانشگاه آماس کرده و بزرگتر اما زار و نحیفتر می شد. 
در زمانی که مسئولیت معارف و اندیشه را در روزنامه پرتیراژ آن زمان ـ سراسر دهه هفتاد ـ یعنی همشهری بر عهده داشتم، دانستم باید از عهده کاری برآیم و هیچ خاکساری نمی کنم و با سربلندی می گویم. کوشیدم برای خود دانشگاهی تأسیس کنم.
 تازه کار و بی پروا بودم. شور جوانی جبران می کرد و به قول جوزف کنراد: «جوانی؛ قایق شکسته و آتش گرفته ام را از امواج خروشان عبور می داد و به ساحل می رساند.»
 بارها با استادان یگانه و دانشورم گفتگو کردم و چندین نوبت خدمت دکتر دادبه رسیدم. بهترین جلسه در زیرزمین منزل استاد فقید تصوف و حکمت اسلامی زنده یاد دکتر سید جعفر سجادی بود. دکتر شمیسا هم تشریف آوردند. 
هنوز تختخواب و زیرپوش و لباس ساده دکتر سجادی عزیز در یادم هست. بحثی پرمایه درگرفت و دکتر دادبه با همان نکته سنجی ذاتی و دانش اکتسابی وسیع، ارزش فراوانی به بحث، و پاسخ های جامع به پرسش ها داد. 
چند روز بعد آن مناظره یا گفتگو در موضوع «برآمدن عرفان و تصوف اسلامی در ایران» در چند شماره پیاپی منتشر شد. 
روزی دیدم جوانی برازنده به تحریریه روزنامه آمده است. نشست و خود را معرفی کرد و گفت در یکی از دانشکده های دانشگاه آزاد تدریس می کند. اجازه می خواست که گفتگوی دادبه و سجادی را در کلاس تدریس و برای دانشجویانش جزوه یا منبع درس کند.
 آن زمان اینترنت و امکانات کنونی برای ارسال مطالب نبود. 
یک پرینت کامل و صفحه بندی شده گرفتم، داخل پاکت گذاشتم و تقدیم کردم. در دل شاد بودم و از او سپاسگزاری گردم که برای استفاده اجازه گرفته بود. گفتم این نشانه تعهد اخلاقی شماست... هرچند مطالب منتشر شده در جریده با ذکر منبع آزاد است. 
اهمیت آثار دادبه
دکتر دادبه را در تمام سالهای بعد ملاقات می کردم. او دبیر عرفان و تصوف دائره المعارف بزرگ اسلامی بود و مقالات ادبی هم می نوشت. من هم بسیار به آنجا می رفتم و بعد بیشتر در منزل دکتر نصرالله پورجوادی، که دوستانی بسیار صمیمی بودند.
 خطابه های دلنشین داشت و یک روز که در انجمن مفاخر فرهنگی بزرگداشتی برایش برگزار کردند، جای سوزن انداختن در آن سالن و محوطه نبود. شاگردان و همکاران و علاقمندان، دادبه را چنان که شایسته بود ستودند. 
مقالاتش در دائره المعارف بزرگ، در مدخل حافظ و بسیاری از مهمترین مدخلهای ادبیات و کلام و تصوف، جامع و مثالین است. فراتر از آن او صدای بلندی در حراست از فرهنگ ایران و زبان و ادبیات پارسی بود. خطابه ها و سخنانش، ژرف و اصیل، و منطق و برهانش همانند تیغ برّنده بود. 
همانند روزبه پسر دادویه (ابن مقفع) به فرهنگ ایران می بالید و در بیانش استحکامی نهفته داشت که کمونیستهای سابق و رنگ و رو رفته یا قوم گرایان تجزیه طلب و کوته بین را آشفته می کرد.
« پان ها» او را مانند جواد طباطبایی به ناسزا و افترا می گرفتند و سخت می هراسیدند. اما نوازش سخن او ورای این حقارت و کوته بینی، کارها می کرد، دلها می برد، گره گشای اهل معرفت و راه گشای اهل ادب بود.
 درباره خلیج فارس و سرزمین و تاریخ و نمادهای آن به لطافت و نظافت سخن می راند و این وطن گرامی، یعنی ایرانشهر را، ظرفی کهن و گرانبها می  دید که ما و فرهنگ و ادبیات و باورها و رسوم و اقوام و زبانها و لهجه  های آن مظروف آنیم. بی ایران، خانه ای نیست. سخنی نیست. همسایه و گفتگو و سربلندی هم نیست. پوچی است و گسست و حقارت و صغارتی که در جاها و آدمهای جعلی و بی ریشه هست. خوشا ایران، خوشا فرهنگ و ادبیاتش، که ایران چو باغی است همیشه بهار. 
یاد دکتر دادبه گرامی باد. اشراق و گرمای آثار و اندیشه هایش ماندگار باد. جایگاهش مینوی و به بشارت خداوند، بایسته و آرام باد.  

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی