اما آیا میتوان شاهنامه را از زاویهای دیگر نیز خواند و میان داستانها و ابیات آن، نشانههایی از دانش و فناوری ایرانیان در روزگاران دور جستجو کرد؟ برای پاسخ به این پرسش باید با نگاهی نو به شاهنامه نگریست و کوشید برخی از روایتهای شاهنامه را نه فقط بهعنوان داستانهایی اسطورهای، بلکه از منظر تاریخ علم و تمدن نیز مورد توجه قرار داد.
از این منظر، ظرفیتهای علمی شاهنامه چنان سترگ است که آن را فراتر از یک حماسه ادبی و در حد گنجینهای میبرد که در لایههای مختلف آن میتوان نشانههایی از پزشکی، نجوم، فناوری و دیگر حوزههای دانش را دریافت. یکی از نمونههای مورد اشاره، داستان تخت جمشید و پرواز آن است.
در شاهنامه آمده است:
که چون خواستی، دیو برداشتی
زهامون به گردون بر افراشتی
و در ادامه، این تخت در آسمان به خورشید تشبیه میشود:
نشسته بر آن شاه فرمانروا
چو خورشید تابان میان هوا
«هامون» به معنای دشت صاف و هموار است، اما چرا تخت جمشید برای برخاستن بههامون نیاز داشته است؟ آیا میتوان این توصیف را صرفاً بخشی از زبان اسطوره دانست یا امکان دارد در پس این روایت، تصویری بسیار دور و مبهم از یک وسیله پرنده وجود داشته باشد؟
موضوع دیگری که در این زمینه مطرح میشود، توصیف تخت به عنوان وسیلهای نورانی و نقش «دیو» در جابجایی آن است. در روایتهای شاهنامه، دیوان فقط موجوداتی افسانهای نیستند. در داستان تهمورث، از آنان بهعنوان موجوداتی برخوردار از دانش یاد شده و آموزش خط و نوشتن نیز به آنان نسبت داده شدهاست. همین نکات میتواند زمینهای برای مطالعه و پژوهش بیشتر درباره جایگاه دانش و صاحبان دانش در اسطورههای ایرانی باشد.
مورد دیگر، روایتهایی از تولید برف و سرما در شاهنامه است؛ موضوعی که از منظر تاریخ فناوری و شناخت انسان از محیط طبیعی قابل تأمل است. اگر در متون کهن از ایجاد سرمای شدید و برف در میانه تابستان سخن گفته شده باشد، این پرسش مطرح میشود که آیا چنین روایتهایی صرفاً جنبه اسطورهای دارند یا میتوانند بازتابی از دانشی ناشناخته یا تجربهای فراموششده باشند؟
شاهنامه البته نمونههای دیگری نیز برای چنین مطالعاتی در اختیار پژوهشگران قرار میدهد. داستان زایمان رودابه و نقش سیمرغ، از جمله روایتهایی است که میتواند از منظر تاریخ پزشکی مورد بررسی قرار گیرد. همچنین برخی روایتهای مربوط به کیکاووس و اشارات نجومی موجود در شاهنامه، ظرفیت مطالعه از منظر تاریخ نجوم و شناخت ایرانیان از آسمان و اجرام آسمانی را دارد.
موضوع پرتو درمانی نیز با استناد به روایتی از دوران کیخسرو و داستان «گستهم» پهلوان ایرانی قابل تأمل است. این برداشتها، البته برای تبدیل شدن به یک نظریه تاریخی قطعی، به بررسیهای دقیق متنشناختی، تاریخی و علمی نیاز دارند.
نکته مهم در چنین رویکردی آن است که میان «پرسشبرانگیز بودن یک روایت» و «اثبات تاریخی یک فناوری» تفاوت وجود دارد. نمیتوان صرفاً بر اساس یک تشبیه یا روایت حماسی، وجود فناوریهای پیشرفته در گذشته را قطعی دانست؛ اما از سوی دیگر، نمیتوان ظرفیت این متون را برای طرح پرسشهای تازه نادیده گرفت.
شاهنامه در حقیقت میتواند همچون یک «کتابخانه» از دانش و حکمت ایران باستان مورد مطالعه قرار گیرد؛ زیرا فردوسی بخش مهمی از میراث پیش از خود را در این اثر گرد آورده و به نسلهای بعد منتقل کرده و فرصتی برای طرح یک پرسش مهم پیش روی ما نهاده: آیا میان روایتهای اساطیری و حماسی ایران، اطلاعاتی درباره دانشهایی وجود دارد که منشأ و معنای واقعی آنها هنوز برای ما روشن نشدهاست؟
پاسخ به این پرسش، نه با تفسیرهای شتابزده، بلکه با پژوهشهای دقیق و میانرشتهای ممکن خواهد بود.
شاید برخی از این روایتها صرفاً نمادین باشند و شاید بخشی از آنها ریشه در تجربهها و دانستههایی داشته باشند که در گذر هزاران سال شکل اسطوره به خود گرفتهاند. آنچه اهمیت دارد این است که شاهنامه هنوز پرسشهای تازهای برای ما دارد.
شاید «نگاه نو به شاهنامه» بیش از آنکه بخواهد پاسخی قطعی برای همه این پرسشها ارائه کند، درصدد گشودن دریچهای تازه به میراث علمی و تمدنی ایران باستان باشد و پژوهشگران تاریخ، ادبیات، پزشکی، نجوم و فناوری را بار دیگر به سراغ این گنجینه بزرگ ایرانی بفرستد.