محمد محمودهاشمی

خون در سر من جوش زند از شرف و فخر
چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را
ملک‌الشعرای بهار شاعر بزرگ و میهنی تاریخ معاصر ایران در قصیده حماسی و وطنی خود در این بیت به پیروزی ایران بر امپراتوری روم در نبرد حران افتخار می‌کند. نگاهی به تاریخ ایران در دوره اشکانیان نشان می‌دهد که این حماسه پایداری ایرانیان در برابر رومیان چگونه صفحه جدیدی از تاریخ سرزمین‌مان را ورق زد و ایران دوباره توانست به عنوان قدرتی جهانی در دوران باستان جلوه‌ای باعظمت از قدرت نظامی خود را به رخ جهان آن روزگار بکشد. این نقطه عطف با نبرد حران رقم خورد؛ نبردی که یک سوی آن سپاه روم به فرماندهی کراسوس و سوی دیگر آن سپاه ایران به فرماندهی سورنا بود.
جهانگشایی رومیان
پس از آنکه قلمرو اسکندر مقدونی بین سردارانش تقسیم شد، آرزوی حکومت یک فرمانروا بر سراسر جهان بر باد رفت. در قرن‌های بعد قدرت جدیدی در اروپا ظهور کرد که خود را وارث قلمرو اسکندر مقدونی می‌دانست. رومیان آمده بودند تا پا جای پای اسکندر بگذارند و با حمله به سرزمین‌های مختلف امپراتوری بزرگی به گستره سراسر جهان آن روزگار تشکیل دهند. 
کار آنها در فتح سرزمین‌های مختلف با موفقیت همراه بود تا اینکه نوبت به ظهور همزمان سه سردار قدرتمند در روم رسید: پومپه، ژولیوس سزار و کراسوس. آنها هرکدام توانسته بودند برای روم پیروزی‌های درخشانی به دست آورند. به همین خاطر، سنای رم قلمرو روم را بین این سه سردار تقسیم کرد. سهم کراسوس شرق قلمرو رومیان؛ یعنی سوریه بود. 
کراسوس که بود؟
برده‌داری در بین مردم رم امری معمول بود. ثروتمندان، بزرگ‌مالکان و حتی برخی مردم عادی در خانه‌های خود بردگانی را داشتند که در خدمت آنها بودند. اکثر آنها مردم سرزمین‌هایی بودند که در جنگ‌ها از رومیان شکست خورده و به اسارت درآمده بودند و سربازان رومی آنها را در بازار برده‌فروشان به مردم آزاد رومی فروخته بودند. در شهر روم مجموعه‌ای به نام کلوزیوم برپا شده بود که در آن اسیران و بردگان را در حضور تماشاگران به جان یکدیگر می‌انداختند تا آنها با هم بجنگند تا حضار از تماشای صحنه کشته شدن عده‌ای به دست عده‌ای دیگر لذت ببرند. 
این کار در کنار ستم‌های بی‌حساب برده‌داران رمی باعث شورش بردگان به رهبری یکی از بردگان گلادیاتور به نام اسپارتاکوس شد. در طول چند سال شورش بردگان در قلمرو روم گسترش یافت و سپاهیان روم از پس شورش اسپارتاکوس برنمی‌آمدند. تا اینکه سرداری به نام کراسوس توانست سپاه بردگان را شکست دهد، اسپارتاکوس را بکشد و با به صلیب کشیدن هزاران برده اسیرشده در جنگ به این شورش پایان دهد. از این زمان بود که کراسوس به عنوان سرداری بزرگ و قدرتمند مورد توجه سنای رم قرار گرفت و در عرصه سیاسی و نظامی روم اثرگذار شد.
حالا در سن ۶۰ سالگی مجلس سنای رم به او مأموریت داده بود که به سوریه رود و اداره شرق امپراتوری روم را عهده‌دار شود. اما کراسوس سودایی بالاتر را در سر داشت. او می‌خواست با تصرف ایران و هند فاتح بزرگ روم شود. آن طور که پلوتارک مورخ بزرگ یونانی روایت می‌کند، این مقام به قدری برای کراسوس دلنشین بود که از فرط شادی و شعف نمی‌توانست از خودنمایی خودداری کند و بر خلاف اقتضای سن و متانتش حرف‌هایی می‌زد که جز خودستایی بچگانه معنی دیگری نداشت؛ او مدعی بود جنگی که با اشکانیان شروع خواهد کرد و پیروزی‌هایی که به دست خواهد آورد آن‌چنان باعظمت خواهد بود که تمام پیروزی‌های سرداران رومی تا آن زمان در برابرش چیزی جز بازی کودکانه تلقی نخواهد شد. او با همین رؤیاپردازی با سپاه خود از رم راهی سوریه شد و در سودای تصرف ایران سر از پا نمی‌شناخت.
جنایت در شهرهای مرزی
کراسوس با سپاهش به سوریه رسید و جنگ با ایران را آغاز کرد. سپاه روم از فرات گذشت و شهرهای مرزی ایران دوره اشکانی را به تصرف درآورد. یک شهر به نام «زنودوتی» در برابر رومیان مقاومت کرد. کراسوس این شهر را گرفت و تمام اموال مردم را غارت کرد. اهالی شهر اسیر شدند و کراسوس آنها را در بازار برده‌فروشان فروخت. این پیروزی کوچک چنان کراسوس را سرمست کرد که به سپاهیانش اجازه داد او را امپراتور بخوانند.
چون زمستان فرارسیده بود، کراسوس هفت هزار نفر از سپاهش را در مناطق اشغالی مستقر کرد و با بقیه نیروهایش به سوریه بازگشت. فرمانروای ارمنستان به حضور کراسوس رسید و با اظهار وفاداری به رومیان از کراسوس خواست تا  از راه ارمنستان به ایران لشکرکشی کند تا از کوه‌ها و موانع طبیعی برای حفاظت سپاه روم استفاده کند و با پیوستن سپاه ارمنستان به سپاهش نیرومندتر شود. اما کراسوس به قدرتش چنان مغرور بود که پیشنهاد شاه ارمنستان را رد کرد و تصمیم گرفت تا از طریق میان‌رودان به سلوکیه و بابل مرکز اصلی حکمرانی اشکانیان لشکرکشی کند. او از فرمانروایان محلی خواست تا با فرستادن نیروی نظامی او را یاری کنند. اما عده زیادی از این فرمانروایان چون طمع و خست زیاد کراسوس را می‌دانستند. مال زیادی برایش فرستادند و او با دیدن این همه درآمد مالی از نیروی نظامی فرمانروایان محلی صرفنظر کرد.
فرستادگان اُرُد پادشاه اشکانی به حضور کراسوس آمدند و پیام ایرانیان را با این محتوا به کراسوس عرضه کردند:
« اگر این لشکر را رومی‌ها فرستاده‌اند پادشاه ما با آنها جنگ خواهد کرد و به کسی امان نخواهد داد. ولی اگر چنانکه به ما گفته‌اند این جنگ بر ضد اراده روم است و شما برای منافع شخصی با اسلحه داخل مملکت اشکانیان شده و شهرهای ما را تصرف کرده‌اید، شاه برای نشان دادن اعتدال خود حاضر است که رحم به پیری شما کرده و به رومی‌هایی که در شهرهای او هستند، اجازه بدهد بیرون بروند. زیرا پادشاه ما این رومی‌ها را زندانیان خود می‌داند نه پادگان شهرها». 
کراسوس با تکبر جواب داد:« نیتم را در سلوکیه به شما اعلام خواهم کرد.» سالخورده‌ترین فرستاده ارد خندید و کف دست خود را نشان داد و به کراسوس گفت: « اگر از کف دست من مویی بروید، تو هم سلوکیه را خواهی دید.»
در همین اثنا خبرهای نگران کننده‌ای به کراسوس رسید. اشکانیان به شهرهای اشغالی حمله کردند و تعدادی از لشکریان مستقر در این شهرها گریختند و در مورد قدرت جنگی ایرانیان به سردار رومی چنین گزارش دادند: « پارتی‌ها(اشکانیان) مردمی هستند که از تعقیب آنها نمی‌توان جان به در برد و اگر فرار کنند، نمی‌توان به آنها رسید. تیرهایی دارند که رومی‌ها با آن آشنا نیستند و با نیرویی تیر می‌اندازند که نمی‌شود سرعت آن را مشاهده کرد و قبل از اینکه شخص در رفتن تیر را از کمان ببیند، تیر به او خورده. اسلحه تعرضی سوارهایشان همه چیز را شکسته و از هر چیز می‌گذرد و به اسلحه دفاعی آنها چیزی کارگر نیست.»
حماسه سورنا
وقت نبرد نهایی فرا رسید.کراسوس در سال ۵۳ قبل از میلاد با سپاهش از فرات گذشت و دوباره به قلمرو ایران وارد شد. شیخ عربی که پلوتارک او را «آریام نس» خوانده به حضور سردار رمی رسید و با اظهار وفاداری و چرب زبانی کراسوس را مسحور خود کرد. او با این استدلال که راه رساندن سپاه روم را به سلوکیه بلد است، سپاه کراسوس را از کوه‌ها و رودخانه‌ها دور کرد و به دشت بازی کشاند که مناسب نبرد اشکانیان بود. سپس به بهانه اینکه برود تا به عنوان جاسوس برای کراسوس در سپاه ایران عمل کند از اردوگاه رومیان گریخت. سپاه رومی که روزها در گرمای طاقت فرسای بیابان و با اسلحه‌های سنگین حرکت کرده بودند، فرسوده شدند و به رودخانه‌ای برای استراحت رسیدند که خبر آمد سپاه اشکانی به آنها نزدیک می‌شود کراسوس حتی به سپاهش اجازه استراحت نداد و آنها در حالی که ایستاده بودند غذایی خوردند و راهی نبرد با سپاه ایران شدند.
ارد خود با بخشی از سپاه به ارمنستان لشکرکشیده بود تا هم مانع پیوستن فرمانروای ارمنستان به سپاه کراسوس شود و هم اگر توانست ارمنستان را بدون نبرد به انقیاد درآورد. بخش دیگر سپاه به فرماندهی سردار سرشناس اشکانی، سورنا راهی نبرد با کراسوس شده بود و اکنون در برابر رومیان قرار داشت.
سورنا از خاندان بزرگ سورن و سرداری رشید، خوش‌سیما و دلیر بود. او با سپاهی از سواره‌نظامی جنگاور و با تعداد زیادی شترانی که تیرهای جنگی حمل می‌کردند چون بلایی بر سر رومیان متجاوز در منطقه حران نازل شد. او حتی در این لحظه هم با ترفندهای خاصی رومیان را گمراه کرد. به سواره نظام خود دستور داده بود تا اسلحه و زره‌های خود را بپوشانند تا رومیان متوجه قدرت زیاد آنها نشوند. وقتی دو سپاه در برابر یکدیگر صف کشیدند. ناگهان ایرانیان پوشش را از روی اسلحه و زره‌های خود برداشتند و طبل‌های رعب‌آور سپاه ایران شروع به نواختن کردند. درخشش اسلحه‌های ایران در زیر نور آفتاب چشمان سپاه روم را خیره کرد و صدای طبل‌ها ترس را در دل رومیان انداخت. 
نبرد آغاز شد. زره و تجهیزات دفاعی رومیان قادر به جلوگیری از نفوذ تیرهای رها شده از کمان سپاهیان ایران نبود. تیرها به شکلی بود که وقتی در بدن دشمن فرو می‌رفت، اگر آن را بیرون می‌کشیدند گوشت بدن مجروح کنده می‌شد. برای همین رومیان اگر زخمی‌می‌شدند دیگر قادر به نبرد نبودند. آنها در حالتی که سپرهای بزرگ را دور تا دور خود قرار داده بودند تلاش می‌کردند خود را در برابر  تیرهای سپاه ایران محافظت کنند. 
سپاه ایران برای این تاکتیک رومیان هم برنامه داشت. ناگهان سپاه سورنا به شکلی عقب نشینی کرد که گویی شکست خورده است. همین امر سبب شد تا رومیان به فکر تعقیب آنها بیفتند و خط دفاعی خود را بشکنند. در همین  حال سپاه ایران قابلیت دیگر خود را آشکار کرد: سواره نظام ایران در حال عقب نشینی بر روی اسب به عقب برمی‌گشتند و به سمت دشمن تیراندازی می‌کردند. تیرها چنان سریع به هدف اصابت می‌کرد که دشمن اجازه دفاع از خود نداشت. تلفات رومیان چنان بالا رفت که پسر کراسوس که فرمانده جناحی از سپاه پدرش بود کشته شد. 
کراسوس سر پسرش را بر نیزه دید و روحیه خود را به طور کامل از دست داد. نبرد حران تا شب به طول انجامید. شب هنگام که فرا رسید رومیان گریختند و زخمیان را در اردوگاه رها کردند. سپاه ایران کراسوس را تعقیب کرد. کراسوس نتوانست با گریز جان سالم به در ببرد و به دست ایرانیان افتاد و کشته شد. در این نبرد بیست هزار رومی کشته و ده هزار نفر اسیر شدند. تعدادی از فراریان هم در بیابان‌ها به دست عربان افتادند و کشته شدند. عده کمی از سپاه کراسوس توانستند خود را به فرات برسانند و سالم از این رودخانه به قلمرو رومیان بگریزند.
پرده آخر
ارد که به ارمنستان رفته بود، در آنجا با فرمانروای ارمنستان به صلح و توافق دست یافت. برای استحکام این دوستی خواهر فرمانروای ارمنستان به ازدواج پسر ارد درآمد. مراسم جشنی به این خاطر برگزار شد. مهمانان در تالار نشسته بودند و در حال تماشای اجرای نمایشنامه‌ای مشهور بودند که فرستادگان سورنا با مژده پیروزی در جنگ حران و سر بریده کراسوس به مجلس وارد شدند.
یکی از آوازه‌خوان‌های این تئاتر سر کراسوس را برداشت و این جمله نمایشنامه را خواند: « از بلندی کوهستان‌هایمان این بچه شیر را که آفت جلگه‌های ما است به اینجا آورده‌ایم. از این صید که باعث سعادت است فاتح را مفتخر می‌دانیم.»
 یکی دیگر از آوازه‌خوان‌ها ادامه داد:« چه دستی او را زد؟» 
آوازه خوان اول جواب داد: « دست من شرف این کار را داشت.»

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی