شجاع‌الدین ابراهیمی

به یاد حضرت دوست سهراب سپهری

به کهکشان تهی تنهایی می نگرم و مست از اندوه تماشا . درغبار نیلی شبهای انسان مه آلود، در امتداد وقت قدم می زنم می خواهم هنگام رؤیت سپیده صبح مذاهب به صومعه نور وارد شوم و در معبد مقدس محبت ، دعاهای نخستین بشر را در جذبه کشش‌های بلند ابدی زمزمه کنم و درخلسه ای که هر بودی را بودا کند. سفر به دور دست خودم را در جستجوی موهبت‌های مجهول بی آغازم . به تماشاسوگند که خرقه پاک لحظه‌ها را در گاه سحوری خواهم پوشید و به سمت فواره جاوید اساطیر که از جنس نبوت است آه را به راه پیوند خواهم زد و با خمره‌ای از شراب جادو به سمت بیکرانگی خواهم رفت. کفش‌هایم کو ؟
دختران بنارس کنار ساحل جمنا هر پگاه سخن‌های نجومی ترا چون «وداها» تلاوت می کنند. آنان زنده به اندوهند همچنان که تو در ابدیت غم به مرگ پیوستی همچنان که من همیشه خراشی است روی صورت احساسم آه سهراب با مرگ تو تمام وزن طراوت تبخیر شد و غم صورتی رنگ اشیاء گلخانه فکر را تسخیر کرد می‌دانی مرگ تو یک اتفاق سفید در همیشه‌های سیاه نبود. مرگ تو مرگ رنگ بود در تالاب تاریکی ، وقی تو مردی صدایم در تنهایی گریست و شکوفه خواب‌هایم در بهار غم پژمرد بی‌تو سکون سبز چمنزار به انتشار قانون فساد گل سرخ بی‌تفاوت است و پنجره رویارو به سمت نجوای نمناک و غم‌بار علف‌ها گشوده نیست و از دریچه روشن قصه‌ها کسی با ترانه‌های گمشده وارد نمی‌شود. بی‌تو ای همزاد گیاهی در شب خلقت شعر زیبایی تنها شده است و کسی مواظب تبخیر تدریجی خواب باغچه‌ها نیست و سمت مرطوب حیات به مرداب یخ زده زندگی تبدیل شده است و گیاه نارنجی خورشید در باغ زمان تکیده است . تو همیشه از روزنه‌های عطر آلود در خلوت شفاف عشق و رویا به رقص مه آلود پریان می‌نگریستی و هر انحنای ظریف را با تناسب گلها می‌سنجیدی و تکامل خوشرنگ جِرم نورانی عشق رابا حرف‌هایی از جنس زمان زمزمه می‌کردی. تو با پسر روشن آب ، با دختر نو بالغ نسیم دوست بودی و همواره روی رفتارت لعاب مهتاب می‌درخشید. تو با تصویر زنده خواب‌های شعرت زیر باران نور در راه واژه‌ها قدم می‌زدی در مه تصاویر شناور می‌شدی و جام سبز تخیلِ هوای خویش را می‌نوشیدی ، تو خود می‌دانستی که در پرچین راز وساز و آواز در ملتقای برکه‌های فواره‌های فیروزگون حقایق مرطوب جاری ست تو هر گاه با چتر بسته از زیر باران می‌آمدی ، گلچه‌های نورس باغ دانایی می‌دانستند که از مصاحبت آفتاب بازمی‌گردی، انشعاب بهار در ییلاق ذهنت به دایره سبز سعادت منتهی می‌شد. تو خواب طلایی ماهیان را با عاشقانه‌ترین تعبیر برای شاتوت‌های سرخ باغ عرفان تعریف می‌کردی وخوب می‌دانستی که رستگاری لای گل‌های حیاط است تو پوست انداختن مبهم عشق را در میان دو رویا با ملایمت هوش ادراک می‌کردی و در مسیر نبض عناصر با زورق قدیمی اشراق در آب‌های هدایت سفر می‌کردی.
آه سهراب ... قلبت گل یک‌روزه نور بود و روحت میان حضور خسته اشیاء به‌دنبال لحظه‌های اکسیری می‌گشت تو هماره میوه کال الهام را روی پلک تماشا می‌بوئیدی و در کوچه‌های فصول بدنبال دقایق خوشبو از کوچه سنجاقک‌ها عبور می‌کردی و در چشم‌هایت چکاوک لانه داشت آه سهراب تو... اگر روزی پنجره تنهایی باز و بسته شود. باد نمناک زمان به عروسک‌های پشت باران  خواهد گفت که بی تو چونان میکده ای در مرز کسالت هستم چه خیالی، در این تبخیر تدریجی موهبت‌ها، گو بتراود غم.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی