دکتر محمدعلی فیاضبخش
ما از «آنها» میترسبم. آنها پدر ما را درآوردهاند. آنها آرامش را از زندگی ما زدودهاند و تنش افزودهاند. هرچه میکشبم از دست آنهاست. با اینکه بسیاری اوقات از آنها با دندانقروچه و غیظ یاد میکنیم، اما در بزنگاهها نیز بسیار ملاحظهشان را میورزیم. اصلا همهی زندگیمان را با آنها تنظیم کردهایم. همه حق دارند «آنهای» زندگی ما باشند، اما ما به خود حق نمیدهیم. به همین سبب است که ما برای آنها مبل میخریم در قیمتهای گزاف؛ بهترین جای خانهمان را برای آنها میچینیم، و از فضای بازی فرزندانمان به نفع آنها میکاهیم. پارچههایی نه چندان پربها در طول سال بر روی مبلمانمان میکشیم و خود را از نشستن وحتی دیدن تشک و پشتی مبلها محروم میسازیم، تا اگر یک روز یا دو روز در سال، «آنها» به خانهی ما آمدند، بیشتر از خود ما لذت دیدن و نشستن بر آن را ببرند. ما اصلا خانهمان را برای آنها چیدهایم!
ما به خاطر آنها تن به قرضهای جانکاه میسپاریم، تا اگر آنها دقیقهای، حتی ناشناس در سر چهارراهی ما را در ماشینمان دیدند کم نیاوریم. چراغ چهارراه که سبز میشود، ما میرویم و آنها نیز میروند و شاید تا روز قیامت همدیگر را نبینیم، ولی برای همان چند دقیقه چقدر خرج چشم آنها میکنیم!
ما در ازدواج فرزندانمان، برای آنها، که یک شب و یکی دو ساعت میآیند و میروند و پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند، گاه یک نیمعمر، خود و فررندانمان را گرفتار میکنیم؛ باکی نیست؛ مهم آنها هستند!
ترس از هیولای «آنها» به سبب بیگانگی از فرشتهی «خود» است. از آن روی که خود را نمیبینیم و از خود واماندهایم، همهی آمال و آرزوهامان را به آنها وانهادهایم. در زمین دیگران خانه کردهایم و زین سبب از کار خود مانده، یکسره کار بیگانه میکنیم. «آنها» با ما چه کردهاند؟ کاری کردهاند که معنی خوشبختی را با خیالات آنها تطبیق دادهایم.
آیا میتوان با «خود» آشتی کنیم که دیگر «آنها» کاری به کار ما نداشته باشند!؟
شما چه نظری دارید؟