سعید فلاح فر
مساله ضعف در آموزش هنر، همیشه ناآگاهی معلم یا خطای آموزشی نیست. گاهی ماجرا بهمراتب تأسفبارتر است: ناآگاهی هنرجو، ضعف اطلاعات او درباره هنر و بیخبریاش از معیارهای حرفهای، نه نقصی در کار آموزشگاه، بلکه بخشی از سازوکار درآمدزایی آن است. در چنین وضعیتی، ناآگاهی نه مشکلی که باید برطرف شود، بلکه سرمایهای است که باید حفظ و حتی تقویت شود. معلمی که از رشد آگاهی هنرجو احساس خطر میکند، دیگر صرفاً معلمی ضعیف نیست. او ممکن است آگاهانه یا ناآگاهانه، به نگهبان ناآگاهی تبدیل شده باشد.معلمی که تواناییاش از کپیکردن تصاویر فراتر نمیرود، برای تثبیت موقعیت خود، تمرینهای تقلیدی را با عنوان پرطمطراق «سیاهقلم هایپررئالیستی» عرضه میکند. کسی که چند بازی اتفاقی و کمعمق تکنیکی با رنگ و بافت را بلد است، آنها را بهجای نقاشی آبستره مینشاند. بیآنکه ضرورتاً شناختی از تاریخ این جریان، تحولات نظری آن، نسبتش با سنتهای تصویری یا منطق شکلگیری زبان انتزاعی داشته باشد. نامگذاریهای پرزرقوبرق، در اینجا نه حاصل شناخت، بلکه جایگزین شناختاند. نوعی بستهبندی تبلیغاتی برای مهارتی محدود که قرار است در چشم هنرجوی بیاطلاع، به تخصصی استثنایی تبدیل شود.
مشکل فقط این نیست که چیزی نادرست آموزش داده میشود. مشکل این است که هنرجو بهتدریج توانایی تشخیص نادرستی را نیز از دست میدهد. او نمیداند آنچه میآموزد کجای تاریخ هنر قرار میگیرد، چه تفاوتی با تجربههای مشابه دارد، چه محدودیتهایی دارد و بیرون از کلاس چه اتفاقاتی در جهان هنر میگذرد. گاهی نیز با لحنی مستقیم یا غیرمستقیم به او القا میشود که جستوجو، مطالعه، مراجعه به منابع دیگر و پرسش از استادان دیگر، ضرورتی ندارد. چهبسا نشانه بیوفایی، سردرگمی یا ناتوانی در فهم روش استاد باشد. بدینترتیب، کلاس از محیط یادگیری به قلمرویی بسته تبدیل میشود که در آن، پرسش نه مقدمه پیشرفت، بلکه تهدیدی علیه اقتدار صاحب کلاس است.
در آموزش واقعی، معلم باید بهتدریج امکان استقلال را در شاگرد تقویت کند. اما در این الگو، استقلال هنرجو دقیقاً همان چیزی است که باید مهار شود. شاگرد مطلوب، کسی نیست که از استاد پیشی بگیرد، راه دیگری کشف کند یا حتی بتواند درباره روش او پرسش انتقادی مطرح کند. شاگرد مطلوب، نسخهای دسته دوم و کمرمقتر از استاد است. کسی که مهارتهای او را تکرار میکند، زبان و سلیقه او را به عاریت میگیرد و برای ادامه مسیر همچنان به حضور و تأییدش نیاز دارد. استادی که از استقلال شاگرد بترسد، بهجای تربیت هنرمند، «نیروی وفادار» تولید میکند. نیرویی که هم بازار کلاس را حفظ میکند و هم برتری نمادین استاد را به نمایش میگذارد.برای دوام این چرخه، تنها تکنیک کافی نیست. به اسطورهسازی نیز نیاز است. عناوینی چون «بهترین شاگردم»، «استعداد برتر آسیا»، «رافائل ایران» یا «جکسون پولاک ایران» و...، بیش از آنکه تشویق باشند، ابزار تولید توهماند. برگزاری نمایشگاههایی با عنوان «استاد فلانی و شاگردانش» نیز به نشانه مالکیت معنوی استاد بر هویت هنری شاگردان بدل میشود. گویی شاگردان نه هنرمندانی با مسیرهای مستقل، بلکه شعبهها و محصولات یک برند شخصیاند.گاهی حتی شایعاتی درباره حسادت رقبا، دشمنی محافل هنری، توطئه علیه استاد یا موفقیتهای خیالی، به بخشی از این نمایش تبدیل میشود. استاد در روایت ساختهشده، نابغهای است که دیگران تاب تحملش را ندارند و شاگردانش نیز اعضای حلقهای ممتازند که گویا به رازی محرمانه دست یافتهاند. این روایت، دو نیاز را همزمان پاسخ میدهد: استاد را از پاسخگویی به معیارهای بیرونی معاف میکند و به شاگرد احساس عضویت در جمعی برگزیده میدهد. به این ترتیب، ضعف آموزشی در پناه هویت گروهی پنهان میشود و نقد بیرونی، بهجای فرصتی برای اصلاح، حملهای به موجودیت جمع تلقی میشود.
در چنین فضایی، تشویق نیز معنای خود را از دست میدهد. ستایش اغراقآمیز، به هنرجو مدرک خیالی برتری اعطا میکند. کسی که هنوز با مبانی، تاریخ و زبانهای متنوع هنر آشنا نشده، خود را استعداد استثنایی میپندارد. این اعتمادبهنفس کاذب، شکننده است و با نخستین مواجهه جدی با جهان واقعی هنر، فاصله میان تصویر ذهنی و توانایی واقعی آشکار میشود. هنرجو که با واقعیت روبهرو میشود، برای حفظ توهم خود، همان حصار استاد و حلقه مریدان را محکمتر میگیرد .یکی از نشانههای این نظام بسته، نادیده گرفتن دستاوردها و موفقیت رقبای فرضی، تخریب و تمسخر آموزشگاهها، استادان و آثار و نظرات دیگران است. مقایسه و نقد، بخشی ضروری از آموزش هنر است. اما نقد حرفهای بر شناخت، استدلال و معیارهای قابل بحث تکیه دارد. تمسخر رقیب، بدون شناخت روش و زمینه کار او، چیزی جز تبلیغات منفی نیست.آموزش هنر قرار است افق دید هنرجو را گسترش دهد، نه آنکه دیوارهای اطرافش را بلندتر کند. معلم خوب کسی نیست که شاگرد را متقاعد کند بدون او چیزی نمیفهمد. کسی است که به او امکان میدهد روزی حتی روش معلم خود را نقد کند، از آن عبور کند و راهی متفاوت بسازد. اگر حاصل سالها آموزش، انبوهی از شاگردانی باشد که تنها در تکرار حرکات استاد، تقلید از سلیقه او و بازتولید ستایشهایش مهارت یافتهاند، شاید آنچه شکل گرفته نه یک مکتب هنری، بلکه دستگاهی برای تکثیر وابستگی باشد .آنچه به دور از پرسش و مقایسه، با هر نقدی احساس تهدید میکند؛ بیش از آنکه از اعتبار برخوردار باشد، از اعتبارنمایی تغذیه میکند.
شاید تندترین پرسش درباره چنین استادانی این باشد: اگر هنرجویانشان روزی آگاه، مستقل و بینیاز از تأیید آنان شوند، چه چیزی از موقعیت استاد باقی میماند؟ اگر پاسخ این پرسش نگرانکننده باشد، احتمالاً مساله فقط کیفیت آموزش نیست. مسئله، نظامی است که برای ادامه حیات خود به ناآگاهی شاگرد نیاز دارد. در آن نظام، ناآگاهی فروخته میشود، وابستگی پرورش مییابد و نام آموزش بر چرخهای گذاشته میشود که مقصدش نه استقلال هنری، بلکه استمرار اقتدار و درآمد است.
شما چه نظری دارید؟