حمید یزدان پرست
چهارشنبه،۲۶ فروردین ۱۴۰۵
سخنران میگوید: آقای بهجت به حاجقاسم فرمود: خداوند در قرآن میفرماید: «تَقوموا لِلهِ مَثنی و فُرادی ثُمَّ تَتَفَکَّروا: برای خدا به پا خیزید، سپس بیندیشید (سبأ، ۴۶)؛ اول بزن بعد فکر کن!»
نکته دوم: مردان ما دارند مذاکره میکنند، عزیزان ما هستند و بچههای جبهه و جنگ هستند. فردای قیامت آنچه در برابر خدا حجت داریم، عقل، وحی و کلام ولیّ است. امام شهید ما جملاتی درباره مذاکره با آمریکا دارد: «مذاکره با آمریکا عاقلانه نیست، سودی ندارد، هوشمندانه و شرافتمندانه نیست، بنبست محض است، بازکردن راه نفوذ است.» رهبر کنونی میگوید: «اگر بر فرض ضرورتاً دوره سکوت صحنه نظامی باشد،...» این آمریکا هیچ وقت به قولش وفا نکرده؛ لذا ملت به آمریکا اطمینان ندارد. (تکبیر مردم).
نکته سوم: این جماعت که به میدان آمدهاند، حسب روایات و سخن علی(ع)، زمینهساز ظهور حضرت ولیعصر(ع) هستند؛ اما صرف میدانآمدن کافی نیست؛ باید حضرت را دعا کنیم، به او توجه کنیم، به او توسل کنیم، با او حرف بزنیم. فردی به نام عبدالرحمن از ناصبیان سامرا، مالیاتش را برد نزد متوکل عباسی؛ میبیند اطرافش شلوغ است، پرسید، گفتند: «متوکل به امامهادی(ع) غیظ کرده.» میگوید: من امام را دیدم، دلم برایش سوخت، دعا کردم، فرمود: «دعایت مستجاب شد؛ من هم سه دعا برایت میکنم: عمرت، مالت و فرزندانت زیاد شود.» من شیعه شدم، فلان قدر پول دارم، ۸۰ سال عمر کردهام، صاحب یازده فرزند شدهام.» امامزمان نوه این امام است...
نسبتاً شلاقی حرف زد و خدا کند من فرمایش آقای بهجت را بد فهمیده باشم که به سردار سلیمانی بگوید: اول دشمن را بزن و بعد فکر کن! مجتهدی با آن حد از ورع و تقوا و رعایت احتیاط، چنین توصیهای میکند، آنهم در کاری که با جان مردم سروکار دارد؟ او میرود و مجری میآید که معمولاً دستش از اشعار پر است و به نظر میرسد خودش هم اهل شعر و شاعری باشد؛ میگوید: پیامبر فرمود: «زَیّنوا مجالسکم بذکر علی بن ابیطالب». پس شعری درباره حضرت امیر میخواند:
سرنوشت ما گره خورده به گیسوی علی
از ازل چرخانده دلها را خدا سوی...
مردم جواب میدهند: علی!
روی پرده بزرگ میدان (به قول اینها: ویدیو.وال)، تصویر حضرت علی(ع) میآید که درب خیبر را روی دست گرفته و عدهای دارند میدوند.
او مع الحق گفت و از آن روز ما را میکشند
دار ما خرمافروشان، حلقه موی علی
ماندهام، احمد پیمبر بود یا عطار عشق؟
بس که سلمانها مسلمان کرده با بوی علی
گرچه میاندیشی نماز و روزهات را میخرند
ای برادر، این تو و این هم ترازوی علی
اینهمه شعر خوب درباره حضرت امیر(ع) هست، چرا مجری باسواد این را برگزیده؟
بیشتر از برق دمهای دوسوی ذوالفقار
دوستان را کشته خمهای دو ابروی علی
هر که دلخوش کرده در عالم به نام دیگری
«یا علی» نشنیده است از سوی بانوی علی
آری، آداب خودش را دارد اینجا عاشقی
ما و خاک کوی قنبر، قنبر و روی علی
ده نفر از بچههای آتشنشانی با لباس سرخشان اینجا هستند و عدهای از آنها عکس میگیرند. ماشاءالله مجری همچنان از حفظ دارد شعر میخواند و انصافاً خوب میخواند. سپس از قاسم صرافان دعوت میکند و او میآید و شعر میخواند:
لب ما و قصه زلف تو، چه توهمی، چه حکایتی!
تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی، چه عنایتی!
به نماز صبح و شبت سلام، و به نور در نَسَبت سلام
و به خال کنج لبت سلام، که نشسته با چه ملاحتی
وزن دشواری است (متفاعلن، متفاعلن،...)، ولی جلب توجه میکند. بیت دوم یادآور بخشی از زیارت آلیاسین است.
به جمال، وارث کوثری، به خدا محمد دیگری
به روایتی خود حیدری، چه شباهتی، چه اصالتی!
بَلغ العُلی به کمال تو، کشفَ الدُّجی به جمال تو
به تو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتی
مردم صلوات میفرستند.
شده پر دو چشم در ازل: یکی از شراب و یکی عسل
نظرت چه کرده در این غزل، که چنین گرفته قرابتی
من که چیزی نفهمیدم.
تو که آینه، تو که آیتی، تو که آبروی عبادتی
تو که با دل همه راحتی، تو قیام کن که قیامتی
زد اگر کسی درِ خانهات، دل ماست کرده بهانهات
همه جا گرفته نشانهات، به چه حسرتی، به چه حالتی!
آفرین!
نه مرا مبین، رصدم مکن، و نظر به خوب و بدم مکن
ز درت بیا و ردم مکن، تو که آستان سخاوتی
قشنگ بود، صلوات میفرستیم، گرچه ارتباط برقرار کردن با آن کمی دشوار بود. زنی چادری سر کرده که تکهتکه مثل ستاره برق میزند و دختر کوچکش روی چادرش کلاه بر سر گذاشته است. صرافان همچنان میخواند؛ یعنی فکر میکنم او باشد، چون در این فاصله برایم تشخیص افراد دشوار است. تعداد پرچمها نیز زیاد شده و اصرار دارند آن را در این هوای سرد بچرخانند.
ایران وطنم، جان و تنم، خاک رهایی
مهد هنری، مأمن مردان خدایی
تیری به تنت تا نخورد، هست تن من
جان و تن من، هر دو فدای وطن من
روزی پدری رفت که تو زنده بمانی
روزی پسری تا که تو پاینده بمانی
با یـار بمانـم مـن و با یـار بمیـرم
در عشق تو نه یک بار، نه صد بار بمیرم
سر میدهم، اما سر تسلیم ندارم
من آرشم، از تیر کسی بیم ندارم
سـلمانم و با عشق درآمیخته کیشم
دلبسته یاران خراسانی خویشم
مصرع آخر برگرفته از غزل رهبر شهید است. تازه متوجه شدم آن دخترک زیر چادر، لباس نظامی پوشیده. قدش تا کمر من است. شاعر تند میخواند و نوشتن برایم سخت شده.
گل و بلبل
چرا مینویسم؟ برای اینکه باید نشان دهم چه در میدان میگذرد. من تازه دارم عملاً درک میکنم «کشور گل و بلبل» یعنی چه. اینجا یک محل از هزاران تجمعگاه مردم ایران در هر شب است و در هر شب کموبیش اشعار تازه میشنویم. بدین ترتیب به دست میآید تولید شعر و سرود و مداحی که همه بر بنیاد شعر است، چه وضعی دارد. و باز تازه میفهم که چرا امثال پدرم این اندازه از نیما نفرت داشتند و حتی برخی کارش را توطئه دشمنان ایران میشمردند؛ با این توجیه که بعد از اسلام، سیادت ایران از وجه نظامی، به وجه فرهنگی گرایید و ایران بهواقع امپراتوری فرهنگی تشکیل داد و ریاستش را خود به عهده گرفت. بنیان شاخص فرهنگ هم، زبان و ادبیات است که بدون خردورزی میسر نیست و تجلیگاه خرد و اندیشه، زبان است که گفتهاند: «خانه هستی است.» به هر دلیل تاریخی و اجتماعی، محور زبان و ادبیات ما بر شعر استوار است و به همین جهت شعر ما با شعر در هر زبان در هر کجای دیگر دنیا، تفاوت دارد و صرفاً شعر و تلذذ ادبی و عاطفی نیست، عصاره حکمت و معرفت است و یک برگ مهم از هویت ملی.
با این نگرش وقتی بخواهند بنیان این «کاخ بلند» فرهنگ و تمدن را فروبریزند، باید اساس شعرش را به هم بزنند. حرف برخی از نیماستیزان همین است که او پایهگذار شلختگی زبانی و شعری است و از آن پس هر کس با هر حدی از بیسوادی، توانست ادعای شاعری کند و ذائقه مردم را خراب کند و رفتهرفته در آن «کاخ بلند که از باد و باران نیابد گزند»، رخنه افکند. اگر فرصتی شد، خاطرهای را که مرحوم ادیب برومند از محمود فرخ درباره اخوان ثالث داشت، نقل میکنم که مؤید همین طرز تفکر بود. به هر حال این ایام اهمیت و جایگاه خاص شعر برایم ملموستر شده:
چه خبرهاست در آن قلب چراغانیتان؟
آی مردم، چه خبر از دل طوفانیتان؟
آی مردم که در این معرکه مبعوث شدید
ملت عشق، به یاری که مبعوث شدید؟
شیرمردید به مولا، زن و مرد ای مردم
عزمتان در دل این رزم، چه کرد ای مردم؟
من خیابان به خیابان شدهام مست شما
پرچم از شوق به رقص آمده در دست شما
هموطن، کوه بمان کوه، ظفر نزدیک است
امتحان است، قوی باش، سحر نزدیک است
با علمدار بمان، خندق و خیبر ماندهست
صبر کن، عهد بخوان، خندق و خیبر ماندهست
با توکل به خدایی که همه عالم از اوست
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست
این مصرع از سعدی است و خوب آن را در شعرش گنجانده است.
هموطن، غیرت تو داغ دل بیوطن است
بیوطن، گوش کن، این حرف تمام وطن است:
خاک و میدان بسپاریم به شیطان؟ هرگز
غیر جمهوری اسلامی ایران؟ هرگز
مصرع آخر را تکرار میکند و مردم هم «هرگز» را بلند میگویند. و او باز شعر دیگری میخواند:
دل با غیرت این ملت و ذلت؟ هیهات
سازش نور شرف با شب و ظلمت؟ هیهات
مدد از شیر خدا گیر، بگو: یا حیدر
«ما رَمَیت» است، بزن تیر، بگو: یا حیدر!
مردم بلند میگویند: یا حیدر!
نفس باد صبا مشکفشان شد، دیدید؟
آن یل پیر دگرباره جوان شد، دیدید؟
از شعر حافظ برای ... دلم نمیآید بنویسم. خودتان که متوجه میشوید، برای چه خود را شکنجه کنم؟
مجتبی بعدِ علی، چون مَه در آینهایست
همچنان رهبر ما، خصم شما، خامنهای است
چشمشان دربیاید! مردم صلوات میفرستند و تأیید میکنند. من توضیح ندادم، خودش داد، خداش خیر دهد.
کیست امروز ابرقدرت عالم؟ ایران
زده قانون بتان را همه برهم؟ ایران
تنگه هرمز در دست که مانَد؟ ایران/ ....
کیست نامی که شود نیست؟ بگو: اسرائیل
حرمله، شمر زمان کیست؟ بگو: اسرائیل
مردم همراهی میکنند و عدهای که پرچم دارند، تکان میدهند؛ اما به نظرم خسته هم شدهاند. نباید اینقدر طولانی و تند خواند که جا بیندازم.
دل پر زخم زمین گفته: کسی میآید
زدهام فالی و فریادرسی میآید
مردی این نوشته را در دست دارد: نگوییم: آخر جنگ چه میشود؟ بگوییم: وظیفه من در دفاع و نابودی متجاوزین ساکن جزیره کثیف اپستین به ایران اسلامی چه میباشد؟
خدا پدرت را بیامرزد
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟