سعید سعیدی: رامین از جمله جوان‌های محجوب و درس خوانده محله بود. در عصرگاهی که برای خرید در خوار و بار فروشی حضور یافته بود؛ 
پا به پایی کرد و سپس شرمگینانه گفت: "اگر اجازه بدهید بر پله مشرف به پیاده رو و مغازه، تا مدتی که مانده به سربازی بروم؛ بساط کتابفروشی راه بیندازم." 
از آن جایی که شناخت کافی از رفتار و حسن سابقه خانواده اش داشتم؛ با تقاضایش موافقت کردم، زیرا در محله ای که اکثریت جوان‌هایش به گِرد موضوعاتی به غیر از کتاب می گشتند؛ وجود او غنیمتی بود. آن شد که فردایش با چندین کارتن مخصوص حمل موز که مملو از کتاب بود؛ حتی قبل از حضور ما در مقابل دکان حاضر شده بود!
کتاب‌هایش را در طول پله نسبتا عریض مغازه چید و خود بر روی پله  های مسیر زیرزمین استقرار یافت و کم کم به کتابفروشی "پا پِلّه" مشهور شد! 
شب‌ها نیز کارتن های کتاب را در محلی از انبار که علیمراد برایش مهیا کرده بود، جا می داد؛ و از کارتخوان مغازه هم برای اخذ وجه کتاب‌ها استفاده می کرد. هر چند که با افزایش تراکنش، مالیات پرداختی مغازه هم افزایش می یافت؛ ولی او را از این حیث، ناامید نکردم!
از جمله کتاب‌هایی که در بساط او توجهم را جلب کرد،"یک و صفرها" از دکتر علی شریعتی بود. وقتی به او گفتم که کتاب را در دوران نوجوانی  ام خوانده ام؛ بی اندازه خوشحال شد. او که خود دانش آموخته ریاضی از دانشگاه صنعتی اصفهان بود؛  مشتاقانه فرازهایی از کتاب را بخصوص آن جایی که از مفهوم "هست و نیست" صحبت به میان می آید، برایم بازگویی می کرد!
وقتی اشتیاق بی حد او را از ایده ای که دکتر شریعتی در کتاب مطرح کرده است دیدم، به او گفتم: آیا می دانی همین مفهوم را خیلی قبل تر، «بیدل دهلوی» در تک بیتی جاودانه و خیلی لطیف تر و موجزتر بیان کرده است؟
 اعداد یکی بود چه پنهان و چه پیدا                  ما چشم گشودیم کزین صفر فزودند 
حالتی که در وجنات او پس از شنیدن این تک بیت روی داد؛ بیان کردنی نیست. او که بنا به مقتضیات تحصیلی، همه چیز را با رابطه های خشک ریاضی می سنجید؛ به این درک رسیده بود که معرفت های بشری بالاخره در جایی به هم می رسند؛ یکی به مدد استدلال و منطق و دیگری با کشف و شهود و الهام.
ایامی که او قرین صحبت ما بود؛ به مژه بر هم زدنی گذشت. 
هر گه مژه بر هم رسد؛ این باغ خزان است    
 تا فرصت نظّاره بهار است؛ ببینید! 
و حال مدتی است که به خدمت سربازی رفته است و جای او در درگاه پله خالی است. گهگاهی با عبور از مقابل دکان، در لباس افسری وظیفه و با درخشش ستاره هایی که بر دوش دارد؛ دستی برایمان تکان می دهد و البته ستاره هایی که در فکر خود دارد؛ چیز دیگری است!

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی