محمدرضا حیدرزاده
گرامافون قدیمی آقا که سوغات هوشنگ از فرنگ بود، بعد از مرگش با چند صفحه، آن هم به زبان خارجی، شده بود سرگرمی من و خانومجان. فقط یک صفحه وطنی داشتیم که همایون از تهران آورده بود و روی سطح قرمزش، نوشته بود: «ملوک خانم».
میرزا آقا وقتی روی صفحه را خواند، اول از کوره در رفت که:«صدای زنان نامحرم را آورده ای بشنویم و به گناه بیفتیم؟». اما زن عمو با اصل حکایت که همان گرام بود، سر جنگ داشت و می گفت:«جعبه و بوق کافر است». حال آنکه خانم جان کیف می کرد از صدای موسیقی،اما جرأت اقرار نداشت.
آقا میرزا صفحه ملوک را به همایون داد تا با خودش ببرد. صبح روز بعد، وقتی همایون صفحه را گذاشت و صدای تار، همۀ شاه نشین را پر کرد، آقامیرزا فی الفور میان دو لنگه در ظاهر شد و در سکوت گوش کرد و گفت: «این ملوک خانمه؟». همایون خندید و گفت:«بله، بانو قمرالملوک». آقا میرزا رفت نشست کنار دستگاه و خیره به گل های قالی، غرق نوای دل انگیزش شد و گفت: «عجب نوایی! عجب صدایی! شیری که خوردی حلال!». همایون به من چشمکی زد....
***
رمان«دلکوچ»،نوشته نغمه نائینی، توسط نشر سخن، منتشر شده است. این رمان، روایت زندگی دختری به نام فیروزه است. خان زادهای که قرار است با پسر عموی خود به نام «بزرگ خان» ازدواج کند، اما دل به مردی رعیّت به نام شفیع سپرده است. مردی که حریف «بزرگ خان» نمیشود.
دست سرنوشت، فیروزه را راهی تهران میکند تا مگر در پایتخت، روی آرام زندگی را تجربه کند، اما رسیدن او به تهران، مصادف است با ورود متفقین به ایران و حوادثی که یکی پس از دیگری با آنها مواجه میشود...
این رمان با گفت وشنود میان «فیروزه» و «شفیع» آغاز میشود. آنها دربارۀ فرار به اصفهان سخن میگویند. شفیع میخواهد زن را مجاب کند تا به اصفهان بروند و آنجا محرم شوند. فیروزه اما از این کار سر باز میزند. او باور دارد که بزرگ خان با آشنایانی که در اصفهان دارد، میتواند آنها را پیدا کند. در این هنگام است که مخالفان این زوج، سوار بر اسب، از راه سر میرسند....
«نغمه نائینی» متولد سال ۱۳۶۰ وفارغ التحصیل رشته تئاتر از دانشکده هنر و معماری است. او از سال ۹۱ رمان نویسی را با رمان «زمین به شکل احمقانه ای گرد است» آغاز کرد و تا کنون رمان های «همسفر گریز»، «کافه ژپتو»،«آینهای برابر آینه ات میگذارم»، «دل باز»، و «دلکوچ»، از وی منتشر شده است.
***
در این رمان می خوانیم:
از آن به بعد، آقاجان هربار سر کیف بود، چای و قطاب میخورد و به صدای ملوک خانوم گوش میکرد.خانومجان بی اذن آقا، گرام را روشن نمیکرد، اما هر وقت ملوک خانوم میخواند: «مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا تازهتر کن»؛ از شوق صدای قمر یا شاید داغ دلی که تازه می شد، با موسیقی، آرام به سرش تاب میداد.
خانوم جان بعد مرگ آقام، چه همراه ملوک خانوم، چه اوقات بیکاری، مثل قمر و حتی خوشالحانتر از او میخواند:«این قفس چون دلم تنگ و تار است» و چشمش تر می شد....خانوم جان، جلوی ارسی های رنگی شاه نشین لم داده بود به مخده اش، با اخم خیره به حیاط مصفا بود. یک ساعت می شد لب از لب باز نکرده بود. هر آینه منتظر بودم طوفان کند.
ترسیده بودم از غیظ بزرگش وقتی خبردار می شد. کفری بودم از شفیع که یک تنه می خواست به جنگ با همه برود. بیگم با دوری مسی وارد شد و با احتیاط، کاهو و سکنجبین را روی قالی، جلوی دست خانوم جان گذاشت. صداش آرام و با احتیاط در آمد:«خانم بالا، تصدق سرتون، همین حالا سلیمان کاهوی تازه آورد»....
شما چه نظری دارید؟