شبکة تلویزیونی سلامت، از آن دست شبکه‌های کم‌اقبالی است که به تماشایش نمی‌نشینم. تا این‌که یک روز که حواسم نبود، زدم روی کنترل و دیدم که مجری برنامة سلامت، داشت از خواص چنین و چنان یک مادة خوراکی صحبت (شاید هم تبلیغ!) می‌کرد و این‌که سرشار از فسفر و پتاسیم است و برای مغز انسان بسیار مفید است و چه فایده‌ها که
 ندارد و ال‌وبل! 
بچه‌ها داشتند توی آشپزخانة اُپن- که نمی‌دانم کدام خیر ندیده‌ای این نوع آشپزخانه را توی مملکت سنتی ما مُد کرد و توی آستین مردم ما چپاند!- ظرف‌های ناهارِ خورده شده را که نمی‌دانم چی داشتیم، می‌شستند که داد
 زدم: 
- یه دقیقه سروصدا نکنین، ببینم این سرشار از فسفر چیه؟
-... بله! فندق پُر از فسفره و....
موهای کوتاه زیر چانه‌ام را به نوک انگشت گرفتم و پیش خودم گفتم: «پس فندق بود!»
بعد به این فکر افتادم حالا که دست ما به ماهی و میگو نمی‌رسد، بهتر است یک چند کیلو فندق بگیرم. 
بالاخره فسفر نیاز بدن است و ما هم که پا به سن گذاشته‌ایم، چه خوب که خودمان را تجهیز کنیم و از همین حالا به جنگ آلزایمر برویم. پیکار با ظرف‌ها که تمام شد، رو کردم به مادر بچه‌ها و پرسیدم: 
- یارانه‌ها رو دادن؟
- آره! دیروز واریز کردن.
- کم و کسری که نداریم؟
- نه، شکر خدا همه چی تو خونه داریم. تازه یه کامیون پر از مواد خوراکی هم دم در خونه‌مون منتظره بارشو تو خونه‌مون خالی کنه! یه کامیون لوازم خونگی هم تو راهه که فک کنم شب نشده برسه خونه‌مون!
متلکش حالم را بد و وجدانم را به شدّت جریحه‌دار کرد. فهمیدم که باید برنج و قند و چای و روغن بگیرم. مرغ را ‌گذاشتم برای ماه بعد.  فندق مهم تر بود.
 دوست نداشتم بیایم پای حساب‌کتاب و ببینم با یک میلیون و دویست هزار تومان می‌شود چه کار کرد. فعلاً که کارتم پروپیمان بود.
حالا عصر شده بود. گرما کمی فروکش کرده بود.
 رفتم تا از قنادی نزدیک خانه‌مان که از چهارگوشة شهر می‌کَنند و می‌آیند تا از شیرینی‌های آن خرید کنند، فندق خانواده (چند کیلوگرم) بخرم و برای مدتی یک حال و تکانة اساسی به مغز توی کله‌مان بدهیم. استراحت زیادی برای مغز اصلاً خوب نیست. ممکن است بعدها کار دست آدم بدهد. کارت بانکی‌ام را گذاشتم روی پیشخوان و دستور دادم: 
- یه چند کیلو فندق می خواستم!
فروشنده اول یک نگاهی به من انداخت. بعد از همان‌جا سرش را چرخاند سمت فندق‌ها و به آن منبع سرشار از فسفر هم نگاهی انداخت. سپس به طرف من چرخید. این‌بار نگاهش واقعاً خواستنی بود! مثل کسی که تازه از یک حمامِ داغ دو سه ساعته بیرون آمده باشد، صورتش همین‌طور براق شد و لبخند به لب گفت:
- چَشم قربان! چند کیلو خدمت‌تون بدم؟
- بدین؛ فعلاً یه سه‌چار کیلویی!
 این را گفتم و نگاه بی‌تفاوتم را به روی شیرینی‌های تر و خشک و شکلات‌ها و گزها و خیلی چیزهای دیگر سُر دادم. 
چشمم افتاد به کیکی به شکل قلب. «کیک تولده یا ازدواج یا چه می‌دونم شاید نامزدی شاید هم طلاق. اِ.... برای طلاق که کیک سفارش نمیدن!...» که
 فروشنده گفت:
- قربان، فندقاتون!
چه کلمة زندگی‌بخشی: «فندقاتون!»....کارتم را که روی پیشخوان گذاشته بودم، با یک انگشت به طرفش سُر دادم.
- قابل شوما رو نداره. بفرمایین!
تعارف شاه‌عبدالعظیمی!...مثل میلیاردرها نیمچه لبخندی زدم. همین لبخند نصفه‌نیمه‌ام سرشار از معانی بود!
- ببخشین قربان، رمزِ مبارک؟
دیگر این کلمه داشت مرا توی آبِ زندگی خفه می‌کرد: «رمز مبارک!» عالی‌تر از این نمی‌شد. اما نباید می‌گذاشتم زندگی خفه‌ام کند. داشتم توی ذهنم دست‌وپا می زدم که یادم آمد رمز کارتم یادم نمی‌آید! صدای سرفه شنیدم و بعد این صدا را:
- عذر می‌خوام حضرت آقا! رمزِ ......
دست گذاشتم روی شقیقه‌ام و در همان حال گفتم: 
- رمز رو فراموش کردم. مهم نیس. نقد می‌دم. چن شد؟
فروشنده این‌بار بدون تعارف رفت سرِ اصل مطلب: 
- چارتومن!
ناگهان سرشار از تعجب شدم! پیش خودم گفتم: «این بابا اشتباه نمی‌کنه؟ قرن پونزده شمسی‌ هستیم. چارهزارتومن؟!» و دست کردم توی جیب شلوارم. در همان حال برای محکم‌کاری گفتم:
- فرمودین چند؟
- عرض کردم چارملیون‌تومن!
ناگهان سرم سرشار از گیجی شد و دچار چندبینی شدم! خم شدم و پیشانی‌ام را گذاشتم روی لبة پیشخوان که کنارش یخچال بستنی بود و همین‌طور که داشتم توی خنکیِ عرق بدنم می‌گداختم با خودم گفتم: «مگه می‌خوام قنادی رو یه‌جا بخرم؟!»
- آقا‍، حالتون خوبه؟ چی شد؟....
***
- هزار دفعه گفتم وقتی میری حموم، نرو بیرون؛ می‌چایی! خیال کردی بیست سالته!
- من که شیش روز قبل رفتم حموم، چه دخلی به امروز داره زن؟
- خُب، حالا بیرون رفتی چی‌کار؟
 از سرِ تلافی گفتم: «هیچی! رفته بودم ببینم این کامیون خواربار، کی بارشو تو خونه‌مون خالی می‌کنه تا راه باز شه واسه کامیون لوازم خونگی‌مون که تو راهه!»
مادر بچه‌ها تا توانست با نهایت جدّیت، چین و چروک به پیشانی و صورتش اهدا کرد و با گفتن «اَه! بی‌مزه!» رفت تا عدسی برای شام بپزد. چه شامی بشود!
توی خیالم رو کردم به مغزم و با لحنی دلبرانه و روحیه‌دهنده و کاملاً غیر فندقی گفتم: «ببین! خودت بهتر می‌دونی که فسفر فقط تو فندق نیست. همین عدس رو نگاه کن! سرشار از فسفره. اینو که از خودم درنیاورم. دانشمندا گفتن. اون هم 
کدوم دانشمندا؟
 دانشمندای قدیم که سرشون به تن‌شون می‌ارزید. حالا عجالتاً یه استراحتی بکن تا وختی که شامو به بدن زدم!»
بعد مغزم را بی‌خیال شدم و با خودم گفتم «منو باش که می‌خواسم با دست خالی به جنگِ زرادخانۀ فندقِ کیلویی یه میلیون تومن برم؟! از کجا می‌دونسم آخه!» بعد نمی‌دانم چرا وجدانم درد گرفت. 
انگار وجدانم از زبان مغزم داد می‌زد: «من فسفر می‌خوام؛ اون هم فسفرِ فندقی! عدس کجاش فسفر داره حقه‌باز...؟!» سرشار از غصه شدم!     

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی