جمال بیگ
شاعر و منتقد ادبی
از دیدگاه فراگفتاریک، شاعران و نویسندگان، خانواده اصلی زبان و کلمه هستند. برای درک این مفهوم، نیاز به عبور از تلقیهای قراردادی، واژه های تثبیت شده و معانی ثابت است.
زبان به عنوان یک موجود زنده، سهم های خاص خودش را دارد؛ مانند سهم زندگی،سهم نفرینی، سهم خشم، سهم تصمیم گیرنده، سهم عزاداری و... در زمانی که زبان، یکی از اعضای خانواده اش را از دست می دهد، مویه می کند، غمگین می شود، حتا لباس سیاه می پوشد و
می گرید...
از این دیدگاه، برای زبان، مرگ تنها یک پایان بیولوژیک نیست، بلکه یک «رخداد زبانشکن»، «تجلی هستی در عدم حضور» و «پاره متنی از سکوت های معنا دار» است.
بعد از این، مرگ دیگریک رخداد صرفاً بیرونی نیست، بلکه لحظه انفجار معنا در خلأ زبان است.
جایی که زبان یتیم می شود و توان تولید دال را از دست میدهد و معنا به حالت تعلیق وجودی میرسد. مرگ در این دیدگاه نقطه فروپاشی و جدایی نهایی زبان از خودش است.
با این که ذهن وقتی زنده است، مدام در حال تولید روایت هایی از خود و جهان است، اما مرگ، کنش نهاییِ برهم زننده روایت ذهنی است.
مرگ یعنی توقف ذهن از بازنویسی خودش. ذهن نمیمیرد بلکه در مرگ، ذهن دچار تاخیر روایی میشود. مرگ به جای یک پایان، یک نوع «وقفه مطلق در متن بودن» است.
از دیدگاه زبان شناختی، مرگ یک «زبان ازکار افتاده» است. زبان دیگر نمیتواند «او» را صدا بزند. هر دال که در مورد مرده گفته میشود، از او عبور نمیکند بلکه از او رد می شود و قطعاً مرده دیگر دال ناپذیر است.
مرگْ حضور مطلق غیاب است. نه چیزی برای گفتن دارد و نه چیزی برای شنیدن باقی میگذارد. این همان نقطه واژگونی آگاهی به ناخودآگاهی مطلق است... و اما شاعر مرگ را از درون تجربه میکند، آن هم نه در مرز مرگ، بلکه در متن زندگی.
برای ما نمایندگان واژه ها، مرگ خطی نیست بلکه درون لحظه ها پراکنده می شود. چون معنا در هر لحظه ممکن است بمیرد. همانطور که «هایدگر» در مورد مرگ می گوید.
مرگ دیگر «رویارویی با اصالت هستی»نیست، بلکه رویارویی با «سکوت ساختاری زبان» است. مرگ بهجای آن که پایان باشد، آغاز یک سکوت با «معناهای بی معنا»است. مرگ جایی است که گفتار و زبان، توان ترجمه حس و حضور را از دست میدهد و تنها رد پای ناتمام یک معنا در تاریکی می ماند.
شما چه نظری دارید؟