حمید یزدانپرست
همین موضوع از دیرباز مورد تأیید اندیشمندان قرار گرفته؛ به گونهای که مورخ مشهور و پدر جامعهشناسی، ابن خلدون تونسی (۷۳۲ ـ ۸۰۸ق) در مقدمه مشهور تاریخش و در فصلی با عنوان «بیشتر دانشمندان اسلام، ایرانیاند» میگوید: «از شگفتیهایی که واقعیت دارد، این است که بیشتر دانشوران اسلام خواه در علوم شرعی و خواه در دانشهای عقلی ـ به جز در مواردی نادرـ غیرعرباند و اگر کسانی از آنان هم یافت شوند که از حیث نژاد عرباند، از لحاظ زبان و مهد تربیت و مشایخ و استادان، عجم هستند، با اینکه دین و صاحب شریعت عرب است. و سبب این است که در آغاز ظهور این مذهب، به مقتضای احوال سادگی و بادیهنشینی، در میان ملت اسلام دانش و صناعتی وجود نداشت، بلکه احکام شریعت را رجال در سینه خود حفظ و از آن نقل میکردند و میدانستند مأخذ آن احکام «کتاب و سنت» است؛ ولی در آن روزگار بادیهنشین بودند و به تعلیم و تألیف و تدوین آشنایی نداشتند و هیچ نیازی ایجاب نکرده بود که بدان دست یازند. در روزگار صحابه و تابعان نیز امر بر همین شیوه جریان داشت و کسانی که بهویژه قرآن را میدانستند و آن را نقل میکردند، «قرّاء» خوانده میشدند؛ یعنی آنان که کتاب را قرائت میکنند و «امّی» نیستند؛ زیرا اُمّیت در میان صحابه صفت عامی شمرده میشد و ایشان قرّاء (خوانندگانِ) کتاب خدا و سنت منقول بودند و احکام شرعی را به جز از قرآن و حدیث، از طریق دیگری نمیشناختند و حدیث هم در غالب موارد بهمنزله شرح و تفسیری برای قرآن بهشمار میرفت. از روزگار هارونالرشید چون نقل دور شد، به وضع تفاسیر قرآن و قید احادیث در متون نیازمند شدند، از بیم آنکه مبادا احادیث از دست برود، سپس ناگزیر به شناخت زنجیرههای حدیث و تعدیل راویان شدند تا از این راه اسناد صحیح حدیث را از مادون آن بازشناسند. آنگاه استخراج احکام اموری که روی میداد از قرآن و سنت توسعه پیدا کرد و گذشته از این، به زبان عرب فساد راه یافت و درنتیجه، نیاز به وضع قوانین نحوی پیدا کردند و به علوم دیگری نیازمند شدند که همچون وسایلی برای شناختن علوم شرعی بهشمار میرفتند؛ از قبیل: معرفت قوانین عربی و قوانین استنباط و قیاس و دفاع از عقاید ایمانی با ادله؛ زیرا بدعتهای بسیار و عقاید الحادی پدید آمده بود. و همه این دانشها نیاز به تعلیم داشت و در زمرة صنایع (فنون) بهشمار میرفتند و در صنایع، شهرنشینان ممارست میکنند و عرب از همه مردم دورتر از صنایع میباشد. پس علوم هم از آیینهای شهریان بهشمار میرفت و عرب از آن دور بود و در آن عهد مردم شهری عبارت از عجمان (ایرانیان) یا کسانی مشابه ایشان بودند؛ از قبیل موالی و اهالی شهرهای بزرگی که در آن روزگار در تمدن و کیفیاتش از ایرانیان تبعیت میکردند؛ چه، ایرانیان به علت تمدن راسخی که از آغاز تشکیل دولت ایران داشتند، بر این امور استوارتر و تواناتر بودند؛ چنانکه صاحب صناعت نحو سیبویه و پس از او فارسی و به دنبال آنان زجاج بود و همه آنان ایرانی بودند.
همچنین بیشتر دانندگان حدیث که آنها را برای اهل اسلام حفظ کرده بودند، ایرانی بودند، یا از لحاظ زبان و مهد تربیت ایرانی به شمار میرفتند؛ زیرا فنون در عراق و نواحی نزدیک آن توسعه یافته بود و همه عالمان اصول فقه و کلیه علمای کلام و بیشتر مفسران ایرانی بودند و به جز ایرانیان، کسی به حفظ و تدوین علم قیام نکرد و از اینروی مصداق گفتار پیامبر(ص) پدید آمد که فرمود: «لو تعلّق العلم بأکناف السّماء، لناله قوم من أهل فارس: اگر دانش بر گردن آسمان درآویزد، قومی از مردم فارس بدان نایل میآیند و آن را بهدست میآورند.»
و اما تازیانی که این تمدن را درک کرده و از بادیهنشینی بیرون آمده و به سوی تمدن مزبور شتافته بودند، ریاست در دستگاه دولت [عباسی] آنان را به خود مشغول کرد و قیام به امور کشورداری آنان را از توجه به دانش بازداشت. گذشته از اینکه بزرگمنشی و غرور آنان را در آن هنگام مانع بود که به ممارست در دانش گرایند؛ زیرا دانش در شمار صنایع بود و رؤسا همواره از نزدیک شدن به صنایع و پیشهها و آنچه بدانها مربوط است، سرپیچی میکردند و به هیچ رو بدان نمیگراییدند و این امور را به کسانی واگذار میکردند که از نژادهای غیرعرب و مُوَلَدان بودند تا روزگاری که فرمانروایی به کلی از دست عرب خارج شد و به نژادهای غیرعربی انتقال یافت. در این هنگام اعضای دولت به علوم شرعی انتساب نداشتند؛ از اینروی که از علوم مزبور دور بودند و عالمان علوم شرعی خوار شدند؛ چه، میدیدند آنها از امور کشورداری دور هستند و به مسائلی مشغولند که به کار ملک و سیاست سودی نمیبخشد. پس، از آنچه بیان کردیم، معلوم شد چرا عالمان علوم شرعی یا اکثر ایشان ایرانی بودند.
و اما علوم عقلی نیز در اسلام پدید نیامد، مگر پس از عصری که دانشمندان و مؤلفان آنها متمیز شدند و کلیه این دانشها بهمنزله صناعتی مستقر گردید و بالنتیجه به ایرانیان اختصاص یافت و تازیان آنها را فرو گذاشتند و از ممارست در آنها منصرف شدند و به جز ایرانیان عربیدان، کسی آنها را نمیدانست... از ملتهای پیش از اسلام، بیش از همه دو قوم بزرگ به علوم عقلی (فلسفه) توجه داشتهاند و آنها ایرانیان و رومیان بودهاند که... در شهرها و نواحی متعلق به ایشان دریای بیکرانی از این علوم یافت میشده است. ایرانیان بر شیوهای بودند که به علوم عقلی اهمیتی عظیم میدادند و دایره آن علوم در کشورشان توسعه یافته بود؛ زیرا دولتهای ایشان در منتهای پهناوری و عظمت بود و هم گویند که این علوم پس از آنکه اسکندر دارا را کشت و بر کشور کیانیان غلبه یافت، از ایرانیان به یونانیان رسید؛ چه، اسکندر بر کتب و علوم بیشمار و بیحد و حصری از ایشان دست یافت.
چون ایران به دست اعراب فتح شد و کتب بسیاری در آن سرزمین یافتند، سعد بن ابیوقاص نامهای نوشت تا درباره امر کتب و به غنیمت بردن آنها برای مسلمانان کسب اجازه کند، لیکن خلیفه به وی نوشت: «آنها را در آب فرو افکنید؛ چه، اگر آنها راهنمایی و راستی باشد، خداوند ما را به رهبریکنندهتر از آنها هدایت کرده و اگر کتب اهل ضلال و گمراهی است، کتاب خدا ما را از آنها بینیاز کرده است.» از اینروی آنها را در آب یا آتش افکندند. این است که علوم عقلی ایرانیان از میان رفت و چیزی از آنها به ما نرسید؛ اما رومیان در آغاز کار، دولتشان خاص یونانیان بود و این علوم در میان ایشان میدانی پهناور داشت و چون دولت یونان منقرض شد و فرمانروایی به قیصران روم منتقل گردید و آنان به مسیحیت گرویدند، این علوم را برحسب اقتضای مذهبها و شرایع فرو گذاشتند و آن کتب در کتابخانهها به یادگار ماند. آنگاه خداوند اسلام را پدید آورد و مملکتی که رومیان از ملتهای دیگر ربوده بودند، مسلمانان از ایشان ربودند و... متفکران و محققان اسلام در فرا گرفتن آن علوم سعی بلیغ مبذول داشتند و در فنون مختلف آن مهارت یافتند... در مغرب و اندلس از روزگاری که عمرانشان بر باد رفت، اینگونه دانشها نیز رخت بربست و بهجز اندکی به جای نماند؛ ولی اخباری که از مردم مشرق به ما میرسد، حکایت میکند که سرمایههای این علوم همچنان در نزد ایشان به حد وفور یافت میشود و بهویژه در عراق و ایران و ماوراءالنهر رونقی بهسزا دارد و ایشان در پایگاه بلندی از علوم عقلی میباشند. (ترجمه مقدمه ابن خلدون، ج ۲، ص۱۱۴۸ـ ۱۱۵۲ و ۱۰۰۵)
احمد امین مصری (م۱۳۷۳ق / ۱۹۵۴م) از دانشمندان معاصر جهان عرب هرچند نخست ابنخلدون را متهم به مبالغه میکند، اما سپس خود موارد دیگری بر گفتار او میافزاید و مینویسد: اگرچه ابن خلدون در عصر بنیعباس سخن رانده، ولی مسلماً شامل عصر بنیامیه هم میشود. ابنخلدون در عقیده خود افراط کرده و عرب را حتی از شرکت در علوم محروم دانسته است.
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟