دکتر غلامرضا ظریفیان
اخلاق علوی و اخلاق اموی هیچ مرز همبستگی ندارند؛ چون اخلاق علوی اصالت را به حقیقت میدهد و اخلاق اموی به قدرت. ما با دو عالم، هستیشناسی و امر وجودی و دو نوع رفتار روبرو هستیم که اوج و تعیّنش در عاشوراست. متن کامل گفتگوی زیر را می توان در فصلنامه حیات معنوی (ش۲۴)خواند.
در بخش نخست سخن به اینجا رسید که پیامبر(ص) نسبتش را با جامعه، «رضایت عامه» و «قرارداد» مقرر فرمود. در دوره دهساله حضور در مدینه، اولین چیزی که تنظیم کردند و مدنیها با آن حضرت بیعت کردند، قرارداد بود. اینک ادامه بحث:
حاکمیت پیامبر(ص) تضادهای زیادی را پوشانده بود، ولی بعدها این تضادها خود را نشان داد که مهمترینش در دو موضوع بروز یافت: «اعمال خشونت در پیشبرد اهداف» و «طبقهبندی توزیع ثروت».
همین مسئله پایه سلسله مشکلات جدیدی در جامعه شد که رفتهرفته نفوذ امویان را بیشتر کرد. این رویه، امیرالمؤمنین(ع) را با استانداران و کارگزاران قبلی دچار مشکل ساخت. حضرت میدانست برای مردمی که ذائقهشان تغییر کرده، امکان بازگشت به سیره پیامبر(ص) وجود ندارد؛ لذا بعد از خلیفه سوم، انگیزه چندانی برای پذیرش قدرت نداشت و میفرمود: «دعونی و التمسوا غیری» (مرا بگذارید و دیگری را بخواهید)؛ اما وقتی اتمام حجت شد که باید مسئولیت بپذیرد، فرمود در چارچوب سنت نبوی عمل میکنم و همه قواعد را بازمیگردانم.
این شیوه حکومت برای کسانی که به ثروتاندوزی و تفاوتهای طبقاتی عادت کرده بودند، قابل پذیرش نبود و زمینه خرید افراد در شرایطی فراهم شد که یک طرف بهآسانی خرج میکرد و طرف دیگر هرگز حاضر نمیشد ارزشها را زیر پا بگذارد.
پیامبر اکرم(ص) در ارائه این فکر و ساختار، موفق بودند؛ اما نهادینه کردنش نیاز به زمان داشت؛ چون نمیشود یکشبه همه هنجارها را کنار گذارد. پیامبر(ص) ایده را مطرح کرد و کوشید نظمی بدان دهد، اما تدوامش در امامت بود؛ یعنی این مدل که در آن زمان، «امت» به جای قبیله، «قسط» به جای غنیمت و «ایمان آگاهانه اخلاقی» به جای عصبیت و حمیّت قرار داده شد، باید تداوم مییافت و نهادینه میگشت. برای این کار هم معجزهای در کار نبود، بلکه جامعه باید ساخته میشد که غدیر تداوم نهادینه شدة این مدل بود.
البته مقوله فتوحات نیز به انحراف دیگری دامن زد که «اصالت حقیقتِ» مسلمانان را به سمت «رسالت قدرت» برد؛ ثروتی عظیم را که جامعه همچنان ظرفیتش را نداشت، وارد کرد و نوع تقسیم این ثروت، به اشرافیت جدید انجامید. تلاش حضرت امیر(ع) هم برای بازگشت به نظام عصر پیامبر(ص)، موفق نبود و اختلافات چنان عمیق بود که سرانجام به شهادت ایشان انجامید و با آنکه توفیقانی یافت، ولی نتوانست ساختار مورد نظر را نهادینه سازد.
آیا با وجود تعارضاتی که وجود داشت، عملاً تغییر ذائقه فرهنگی جامعه امکانپذیر بود؟
ایشان گاهی اطرافیان خود را با صفت «الوان» یاد میکرد و میفرمود من به کدام رنگ شما اعتماد کنم، درحالی که در هر موقعیتی به رنگی درمیآیید؟! حضرت وقتی دیدند بین آن مبانی و رضایت عامه، تعارضی هست (چون حاکمیت به رضایت عامه نیاز دارد)، فرمود: «لیسَ لی أن احملکُم عَلی ما تکرهون: من کسی نیستم که چیزی را به شما تحمیل کنم که دوستش ندارید.» بین ایشان و شام تعارضات جدیی رخ داد که دو دلیل داشت: ۱. بر اساس بیعت بر سر کار آمده و آنان نقض بیعت کردند و دقیقاً همان قرارداد را زیر پا گذاشتند؛ ۲. اساساً امیرالمؤمنین(ع) بنیامیه را اسلام وارونه میدانست؛ اسلام بدلی که از آن به «پوستین وارونه» تعبیر میشود. حضرت این گروه را «قاسطین» معرفی میکند؛ یعنی کسانی که ظلم میکنند، درحالی که اساس اسلام بر عدل است. مراد حضرت این است که شما قاسط و ضد عدل هستید و با آن بنیاد، سر ناسازگاری دارید.
آیا میتوان برخی از ویژگیهای اخلاقی، رفتاری و حکومتی امویان را در بیانات و مکاتبات حضرت امیرالمؤمنین(ع) جستجو کرد؟
وقتی دوره خلافت حضرت امیر(ع) را بررسی میکنیم، ۲۲ نامه از ایشان به معاویه میبینیم که سید رضی ۱۶ نامه را نقل کرده است. تجزیه و تحلیل این متون، نوع نگاه حضرت امیر(ع) به بنیامیه را نشان میدهد که در اینجا به بخشی از آن اشاره میکنیم تا با شناسایی این ویژگیهای امویان، تفاوتهای موجود بین نگاه علوی و اموی را بیشتر روشن سازیم:
حضرت در یکی از نامههایش مینویسد: «تو از هوای نفست پیروی میکنی و این در هواها محدود نمیماند، بلکه به بدعت میانجامد. تو بدعت ایجاد میکنی و دچار حیرت و سرگردانی هستی. حقایق را ضایع میکنی و پیمانها را زیر پا میگذاری». در نامهای دیگر میفرماید: «اصلاً شما اسلام را با کراهت پذیرفتید». معنایش این است که شما اسلام را نپذیرفتید؛ چون اینها اصالت را به قدرت میدادند و وقتی که پیروزی پیامبر(ص) را دیدند، به اسلام گرائیدند.
«کار تو مکر و حیله است». این عبارات، ویژگیهای اخلاق اموی را هم یکایک برمیشمارد: «نادانها تصور میکنند که تو دانایی»؛ «اگر مکر و حیله نزد خداوند مجاز بود، من از تو زیرکتر بودم. تو گناه میکنی و زیر پا میگذاری... تو اسیر شیطانی». امام در خطبه ۲۹ با صراحت میفرماید: «آگاه باشید که از نظر من بزرگترین فتنهها، فتنه بنیامیه است.» سپس میفرماید کارکرد این فتنه آن است که جامعه را به تاریکی و حیرت میبرد. بدین ترتیب حضرت دست بنیامیه را قبل از اینکه حاکم شوند، خوانده بود و پیوسته جامعه را با ماهیت و اهداف آنان آشنا میکند.
در ریشهشناسی درگیری صفین و در بحث هستیشناسی بنیامیه میفرماید: اساس اعتقاد آنان به خدا، پیامبر اشکال دارد و پایه اشکال در فهم این امور است: «تو خودت را به جای خدا گذاشتهای و خودخواه، متکبر و دنیاپرستی»؛ «تو نیرنگباز و فرصتطلبی». معاویه در نامهای نوشت: «ما تا دیروز با هم بودیم» و حضرت امیر(ع) فرمود: «درست است که تا دیروز با هم بودیم، اما فرق ما در دیروز نیز همین بود که ما ایمان آوردیم و همچنان بر ایمانمان استواریم، ولی شما مؤمن نشدید و همواره بر فتنه استوارید».
حضرت در نامهای به عمروعاص مینویسد: «معاویه مردم را تحقیر میکند.» اصل نظام اخلاقی امویان، خوارسازی بود. آنها در دوره یزید، یک گام جلوتر رفتند و به بردهسازی مردم به نام دین، روی آوردند. اصلاً نگاه آنها به دیگران، نگرش استعلایی است؛ برخلاف آنچه قرآن کریم به پیامبر اکرم(ص) میفرمود: «انَّمَا أنتَ مُذَکِّر. لَستَ عَلیهِم بِمُصَیطِر» (غاشیه، ۲۱ ـ ۲۲)، کار امویان استخفاف مردم بود: «او خودش منحرف است و در دین نیز انحراف ایجاد میکند.» اینها تعابیری است که بر سر نیزه کردن قرآن را نیز شامل میشود. سپس میفرماید: «سابقه دشمنی شما با اسلام، روشن است.» در این ۲۲ نامه، امیرالمؤمنین(ع) فرصتطلبی، خودپرستی، تحقیر مردم، استفاده ابزاری از دین را از ویژگیهای امویان برمیشمارد.
شاخصهای اخلاق علوی
آیا میتوانید مهمترین شاخصههای اخلاق علوی و اموی را فهرستوار بیان کنید؟
اینک فهرستی از آن اخلاقیات:
عبودیت: اخلاق علوی از یک هستیشناسی پیروی میکند که دال مرکزی اش، عبودیت است؛ یعنی ما بنده و مطیع خداییم و همه انسانها نیز مانند ما هستند و کسی بر دیگری فضیلتی ندارد. شاخص این عبودیت نیز «و اجتَنبوا الطّاغوت» است؛ یعنی شاخص انضمامی دارد و صرفاً ذهنی نیست. پیام همه پیامبران نیز همین بوده است که «اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت» (خدا را بپرستید و از طاغوت دوری کنید) که این باید در عمل نیز نمایان شود؛ لذا میفرماید: «لا تَکُن عَبدَ غَیرِکَ و قَد جَعَلَکَ الله حُرّا:بنده دیگری مباش؛ زیرا خداوند تو را آزاد آفریده است.» (نهجالبلاغه، نامه۳۱). این اخلاقی است که هم حضرت امیر(ع) معرفی میکند، هم امام حسین(ع).
عدل: ایشان حتی دین را با شاخص عدل مقایسه میکنند. این شاخص مهم و واضح در اخلاق علوی بهقدری مهم است که میتوان گفت اصلاً نهج البلاغه به تعبیری، «عدلنامه» است.
احسان: با اینکه عدل، مهمتر است، ولی احسان، دهش و فداکاری خاصی است که در مرحله بالاتری قرار دارد. تقریباً میشود گفت که دوست و دشمن، وقتی درباره امامان سخن گفتهاند، بر چند نکته تأکید ورزیدهاند:
علم: هیچکس نگفته که ایشان عالم نبودند؛ یعنی در علم ایشان تردید نکردهاند.
اخلاق متعالی: کسی در اخلاق ائمه شیعه تردیدی روا نداشته و نگفته است که بخیل بودهاند یا مثلاً به رذیله اخلاقی دیگری آلوده بودهاند، بلکه هر کس از هر جا وارد مدینه میشد و نیازمند بود، به او پیشنهاد میشد که اگر مشکلت به دست من حل میشود، با من بیا، ولی اگر مشکل جدیتری داری، به خانه علی یا حسن یا حسین برو؛ چون در اینجا فقط ایشان هستند که بدون توجه به هویت و عقاید دیگران، به آنان کمک میکنند.
صداقت: نکته کلیدی اخلاق علوی این است که بین نظر و عمل، گسستی وجود ندارد. امام حسین(ع) از زمان حرکت از مدینه تا روز شهادت، یک سخن متعارض با عملشان نگفتند؛ درحالی که امویان بارها سخنانی برخلاف عملشان میگفتند. قرآن میفرماید: «کَبُرَ مَقتاً عِندَ الله أن تَقولوا ما لا تَفعَلون» (صف، ۳) . نقل شده است شخصی برای تجارت به مدینه آمد و چون وقتش تنگ بود و کاروان در حال حرکت بود، بهسراغ امام علی(ع) رفت و خواست که آن حضرت به او توصیهای کند تا ایمانش حفظ شود. حضرت پاسخ داد: «دروغ نگو!» که این ناشی از صداقت، شفافیت، یکرویی و بیابهامی در این خانواده است.
وفای به عهد حتی دربرابر دشمن: امام سجاد(ع) فرمود: «حتی اگر شمشیری را که پدرم با آن کشته شده، نزد من امانت بگذارند، آن را به صاحبش بازمیگردانم»؛ برعکس عبارت «تو پیمانشکنی» که امیرالمؤمنین(ع) در نقد بنیامیه فرمودند.
ملایمت و لطف: در اخلاق علوی، کمتر خشونت و سختگیری میبینیم، مگر جایی که باید از خویش دفاع کرد.
رعایت حقوق متقابل: این خاندان میکوشیدند حقوق دیگران را به طور کامل رعایت کنند و حتی گاهی از حقوق خود صرفنظر میکردند تا مبادا ذرهای از حقوق دیگران ضایع شود.
تواضع و فروتنی: همراهی میهمان یا مراجع تا آستانه در، روبهرو نشدن از بالا با انسانها و... از مصادیق تواضع و فروتنی است که در اخلاق علوی به زیباترین شکل رعایت میشد.
شاخصهای اخلاق اموی
عبودیت طاغوت: اینان طاغوت را به جای خداوند قرار داده و تسلیم آن شدهاند. قرآن کریم نیز بهصراحت میفرماید: «انسانها عبد طاغوت میشوند».
خودمعیاری: آنان خود را معیار میبینند و به همین علت هم بسته به فضا و شرایط، تغییر معیار میدهند.
علوّ و برتریجویی: به همین دلیل است که در قرآن کریم آمده است: «فاستَخَفَّ قَومَهُ فَأطاعُوه» (زخرف، ۵۴). برتریطلبی در کلمات معاویه موج میزند و بهصراحت میگوید: «من بهتر میفهمم و بهتر میبینم!» او حتی درباره طرفدارانش نیز چنین رویهای داشت.
تمسخر و تحقیر دیگران: این هم یکی از ویژگیهای بارز این گروه است که در موقعیتهای خاص و حساس، به جای بیان ویژگیهای مثبت خود، بیشتر دوست دارند دیگران را خوار و ریشخند کنند و ویژگیهای منفی شان را فریاد بزنند. اوج این رذیلت در یزید نمودار بود؛ بهگونهای که گویا بنده هیچ چیز و هیچ کس نیست.
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟