جعفر جارچی: آیا کسی میداند در دهه ۱۳۳۰ بهویژه در نیمه اول آن زندگی در بخشهایی از تهران به چه نحو بوده است؟ یاد آن ایام، مثل نسیم خنکی است که از دل خاطرات و آلبومهای تاریخی و خانوادگی میوزد و ملال این روزهای پر از دغدغه و مشغله را کم میکند.
بیایید برویم به میدانی در شرق تهران بهنام «میدان ژاله» و با نام فعلی میدان شهدا و یکی از خیابانهای منتهی به میدان به نام «شکوفه».
به یاد دارم در نیمه شب میرآب در خانهها را میزد که آب آمده و مردان خانه در تاریکی جلوی خانههایشان در نوبت دریافت آب میایستادند و میرآب برای اولین خانه در سر کوچه، جلوی آب جوی وسط کوچه را میبست و آن را به داخل کانال اولین خانه هدایت میکرد. در مسیر آب، ابتدا آبانبار که معمولاً زیر آشپزخانه قرار داشت پر میشد و در ادامه حوض وسط حیاط. آب انبار برای مصارف پخت و پز و سماور و آب حوض برای شست و شو و آبیاری باغچهها استفاده میشد و در هر دوی آنها ماهی قرمز به وفور وجود داشت که با خوردن حشرات و گیاهان خزهای به تصفیه آب کمک میکردند.
گاهی بین مردان بهواسطه کمی و زیادی برداشت آب، درگیریهای شدیدی رخ میداد که با میانجیگریهای میرآب و سایرین ختم به خیر میشد.
در شرق این خیابان محلهای بود به نام «چهارصد دستگاه» که دولت چهارصد خانه یک شکل را برای کارمندانش ساخته بود که از امکاناتی مانند منبع آب، کلانتری، دبیرستان و دبستان و زمینهای ورزشی و میدان با آبنما برخوردار بود؛ طوری که مردم محلههای دیگر برای تفریح به اینجا میآمدند. در مرکز این محله نیز زمین فوتبال خاکی و ناقصی وجود داشت که بیشتر نامآوران فوتبال آن زمان، برخاسته از این زمین بودند که هم اکنون تبدیل به کتابخانه شدهاست.
بین خیابان شکوفه و محله چهارصد دستگاه، محوطهای بود به نام «یخچال» شامل دیوارهای موازی و شرقیغربی به ارتفاع برجهای امروزی که با گل ساخته شده بودند، به این شکل که در پایین قطر آنها زیاد و هر چه به طرف بالا میرفت از قطر آنها کاسته میشد و کارشان این بود که در زمستانها جلوی بادهایی که از شمال به سمت جنوب در حرکت بودند را میگرفتند و به سمت پایین و داخل سرداب که زیر این دیوارها قرار داشت هدایت میکردند.
این سردابها که توسط جویهای آب پر آب بودند، توسط این بادها در زمستان، تبدیل به چالههای بزرگ یخ میشدند و ذخیره تابستان به حساب میآمدند. خوب به خاطر دارم تابستان برای خرید یخ جلوی یکی از همین سردابها در صف انتظار بودم که وقتی نوبتم شد با دادن یک سکه دهشاهی که سکهای زرد رنگ و ارزش آن نیم ریال بود، یک قطعه یخ گرفتم به اندازه توپ فوتبال و نامش یخ بلور بود چون داخل آن مانند شیشه پیدا بود. در راه منزل وقتی داخل آن را دیدم فهمیدم پر از اجساد حشرات و سنگریزه است ولی همین یخ را با آب کوزه داخل کاسه همدانی ریختم و همه خوردند و تا آنجایی که یادم هست، کسی هم مریض نشد. محلههای یخچال و چهارصد دستگاه در حال حاضر به همین نام هستند ولی پر از برج و مجتمعهای مسکونیاند.
در آن زمان، اکثر مایحتاج خانوادهها توسط دورگردها تأمین میشد؛ از جمله دوره گرد نانفروشی که سی، چهل نان سنگک را روی هم میچید و همه آنها را هم روی تختهای که به شکل نان سنگک بود قرار میداد و بر روی شانهاش میگذاشت و دور کوچهها راه میافتاد و در خانههای مشتریانش را میزد و نان تحویل میداد. اگر خانهای مثلاً سه نان میگرفت و میگفت پولش نسیه باشد، نانفروش با تیشهای که شبیه کلنگ بود و بر شانه دیگرش قرار داشت، روی آجر کنار در خانه سه خط موازی زیر هم میکشید و به دنبال کارش میرفت. اگر در یکی از روزها خانهای مثلاً پول ۱۰ نان را تصفیه میکرد، نان فروش با تیشهاش روی ۱۰ خط موازی را یک خط مورب میکشید؛ یعنی پولش داده شده است. من هرگاه جلوی در خانهمان به تماشای آجرها میایستادم و میدیدم تعداد خطوط موازی بیش از حد انتظار زیاد شده، غصهام میگرفت ولی هیچکس جز مرد نان فروش حق کشیدن خط مورب روی آنها را نداشت.
شما چه نظری دارید؟