فریدون مجلسی
بخش پایانی
در بخشهای پیشین کتاب های قابوسنامه (اثر عنصرالمعالی)، شهریار (ماکیاولی)، سیاستنامه ( نظام الملک) و مارکوس اورلیوس (امپراتور فیلسوف روم: ۱۶۱ ـ ۱۸۰م) و منش و گفتار انوشیروان (حکومت: ۵۳۱ ـ۵۷۹م)به صورت موضوعی با هم سنجیده شدند.
گفتگوی آخر: «مرگ و جاودانگی»
مارکوس اورلیوس: من نوشتم: «نام من، فراموش خواهد شد؛ اما اگر با فضیلت زیسته باشم، مهم نیست.» جاودانگی، افسانهای است؛ ولی آرامش، حقیقتی است.
خسرو انوشیروان: من دانستم که روزی این تاج بر زمین خواهد افتاد. پس کوشیدم نامی باقی بماند که نه از طلا، بلکه از داد ساخته شده باشد. اگر فرزندانم از یاد بردند، رعیت شاید از یاد نبرد.
پایان: این دو تن بیآنکه شمشیر کشیده باشند، بر بلندترین قله فرمانروایی ایستادند؛ جایی که فرمان دادن هنر نیست، بلکه خودداری از ستم، بزرگترین پیروزی است.
جمعبندی مفهومی موضوع
مارکوس: قدرت وظیفه درونی تعهد به عدل، مرگ بیاهمیت اگر درست زیسته باشی، حکومت فلسفه راه زیستن با درد، مردم اصل بنیادین ابزار حکمرانی دانا آیینه حاکم.
انوشیروان: عدالت آرامش درونی حاکم، مرگ امری محتوم؛ اما میتوان نام نیک بر جای نهاد، امانتداران عدال .
به چت (هوش مصنوعی) گفتم: انوشیروان گندی شاپور را نساخت، اشتباه کردی! پاسخ داد: درست میگویی. در واقع شهر جُندیشاپور (گندیشاپور)، در استان خوزستان امروزی، به دست شاپور اول ساسانی (پسر اردشیر بابکان) و در قرن سوم میلادی بنیان نهاده شد؛ احتمالاً با نام «وندوی شاپور» یا «ویندوشاپور»، بهمعنای پیروزی شاپور. این شهر از آغاز یک مرکز علمی و فرهنگی مهم بود و بعدها در دوران خسرو انوشیروان (قرن ششم میلادی)، به شکوفایی بیسابقهای رسید؛ بنابراین باید آن جملة نمایشی را چنین اصلاح کنیم: «من گندیشاپور را نساختم؛ من آن را زنده کردم. آنجا را خانه فلسفه ساختم، وقتی آتن خاموش شد، من در تیسفون چراغی روشن کردم.»
بله، نکته ای که هوش مصنوعی به آن اشاره کرد، یعنی خاموش شدن چراغ فلسفه در بیزانس و در واقع در اروپا، نقطه عطف بزرگی در تاریخ علم است. امپراتور بدنام روم شرقی، یوستینیان در سال ۵۲۹ م که سال آغاز حکومت انوشیروان بود، وقتی اعلام کرد که: «از امروز آکادمی تعطیل است» و آکادمی افلاطون در آتن، پس از ۹۰۰ سال تعطیل شد! داماسکیوس رئیس آکادمی وشش استاد برجسته از فلاسفة نوافلاطونی آنجا به انوشیروان پناه بردند و در دانشگاه گندی شاپور به تدریس وپژوهش پرداخنند. چهار تن از آنان چند سال بعد برای وطن اظهار دلتنگی کردند و انوشیروان در عهدنامه صلحی که با روم شرقی امضا کرد، نام آنان را درج کرد و برایشان امان نامه گرفت.
با آنکه آغاز رسمی «قرون وسطی» را ۴۷۶ م، یعنی تاریخ تقسیم امپراتوری روم به شرقی و غربی شناخته اند، اما تاریخ مفهومی آن یعنی مبدأ فرو رفتن غرب به عصر تاریکی و انسداد فلسفه و علم، تعطیلی آکادمی در ۵۲۹م شناخته میشود که کادمی افلاطون تعطیل شد. فیلسوفان آن آکادمی که از شهرت فلسفی انوشیروان باخبر بودند، به او پناه آوردند. اینان چراغ فلسفه را در گندی شاپور بر افروختند که در میان دانشمندان پس از اسلام نیز پرورده شد و پس از فتح قسطنطنیه (استانبول) در سال ۱۴۵۳ م که پایان قرون وسطی محسوب میشود، اروپا بار دیگر ریشههای فلسفی خود را بازیافت.
چت توضیح داد که شاپور اول ساسانی (قرن ۳م) بنیانگذار گندی شاپور است و نقش انوشیروان احیای جایگاه علمی و فرهنگی آن شهر، جذب پزشکان هندی، ایرانی و فیلسوفان تبعیدی یونانی ویژگی بارز دوران او تبدیل جندیشاپور به نخستین دانشگاهِ چندملیتی و پزشکی جهان با رویکردی پژوهشی بود. در تاریخ تمدنهای مختلف، فرمانروایان اندیشمند، فیلسوفمسلک یا فیلسوفدوست کم نیستند؛ گرچه کمیاباند و بیشتر حکمرانان، شمشیر دردست بودهاند، اما فرمانروایان فیلسوف نیز کم نبوده اند:
ـ مارکوس اورلیوس نماینده حکمت در دل جنگ است.
ـ انوشیروان نماینده عقل نظاممند در ساختار حکومتی.
ـ اکبر کبیر هند و مأمون عباسی نمایندگان تحمل دینی و عقلگرایی تطبیقیاند.
سنجش کتاب ها
از چت خواستم که با توجه به صحبت از «قابوس نامة» ۱۱۰۰ سال پیش و «سیاست نامة» ۹۰۰ سال پیش، نگاهی هم به متن آن دو کتاب بیندازیم. گفت:
بسیار عالی! بیایید نثر سیاستنامه خواجه نظامالملک را از نزدیک ببینیم و سپس آن را با نثر قابوسنامه و «گلستان» سعدی مقایسه کنیم، تا تحول زبان فارسی و سبک نگارش را بهتر درک کنیم. اینک نمونهای از نثر «سیاستنامه» (قرن ۵ هجری) :
«پادشاه را چون حاجتی افتد، با وزیر در مشورت آورَد و آنچه صواب بیند، به رأی و تدبیر او کند. و هیچ پادشاهی بیوزیر، کار مملکت نتواند ساختن، و اگر خیره رأیی کند، کارها تباه شود و مُلک از دست بشود.»
ویژگیها:
نثر کاملًا فارسی، اما هنوز به نثر «مُرسَل» و بیتکلف نزدیک است. واژهها ساده، اما آهنگ جملهها باوقار و رسمی است. پرهیز از کلمات عربی سنگین. محور اصلی: تعلیم سیاسی با تاکید بر تجربه و عبرت.
مقایسه با نثر «قابوسنامه» (عنصرالمعالی، قرن ۵ هجری): «ای پسر! اگر به کاری گماشته شوی، بر تو واجب باشد که آن را به نیکویی به جای آری. و هر که را با تو باشد، نیکو داری و ادب نگاه داری . »
ویژگیها: زبانی سادهتر، محاورهایتر و پدرانهتر از سیاستنامه. نثر همچنان «مرسل» و بیتکلف است؛ ولی با لحنی صمیمی و آموزشی. بیشتر بر اخلاق شخصی و تربیت فردی تمرکز دارد، نه سیاست کلان.
و حالا مقایسه با «گلستان» سعدی (قرن ۷ هجری): «پادشاهی را شنیدم که اسیر دشمن بود و بر وی شفقت میکرد و نان همی داد. گفتند: چرا با دشمن احسان میکنی؟ گفت: من او را دشمنی کنم، نیکویی چرا نکند؟»
ویژگیها: نثر موزون و آهنگین؛ سعدی در آستانه نثر فنی و ادبی ایستاده است. استفاده از تمثیل، ایجاز و حکمت. بازی زبانی و هنری بیشتر از سیاستنامه و قابوسنامه.اخلاق، حکایت، تمثیل واژگان فارسی اصیل با کمترین عربی بسیار فارسیمحور، عربی و فارسی در هم، با صنایع ادبی.
بررسی یک مورد تاریخی: سقوط پهلوی
به چت گفتم: جالب است، وقتی نصیحت خواجه نظام الملک را به شاه که با وزیر مشورت و مطابق نظر او عمل کند، با محمدرضا پهلوی مقایسه میکنم که برخی وزیران دانشمند هم داشت، اما وزرا باید مطابق نظر او عمل میکردند چگونه سلطنت از دست داد!
گفت: نکتهای بسیار دقیق و آموزنده است. مقایسه «سیاستنامة» خواجه نظامالملک با رفتار و ساختار سیاسی دوره محمدرضاشاه پهلوی، آیینهای است از آنچه میتوان «فاصلة عقلانیت سیاسی» با «اقتدارگرایی تصمیممحور» نامید. بیایید این مقایسه را کمی باز کنیم: در سیاستنامه، فرمانروا تابع خِرَد جمعی است. خواجه نظامالملک میگوید: «ملک بیوزیر، چون کشتی بیسکّان باشد؛ اگر پادشاه بیمشورت و تدبیر عمل کند، مُلک تباه گردد.» در بینش او: پادشاه، عقل مطلق نیست؛ وزیر، آیینة خرد و تجربه است. مشورت با وزیر نه نشانة ضعف، بلکه ضامن بقا و ثبات سلطنت است.
در دوران محمدرضا شاه: سلطنت مشورتی نبود. در عملِ سیاسی عصر پهلوی دوم، به رغم وجود وزرای باسواد و دانشگاهدیده مانند: علینقی عالیخانی (اقتصاددان)، هوشنگ نهاوندی، جعفر شریفامامی، امیرعباس هویدا، همه بهنوعی دچار یک وضعیت بودند؛ چون «تصمیم اصلی با شخص شاه است و وزرا مجریاند، نه مشاور واقعی.» در خاطرات هویدا آمده: گاهی دستوراتی میرسید که حتی از آن خبر نداشت، اما باید توجیهش میکرد! نتیجه آن تفاوت بنیادین چه شد؟
پیامد تاریخی: شاه در سالهای پایانی، دچار فاصله شدید با واقعیت اجتماعی و سیاسی جامعه شد. بهظاهر همهچیز منظم بود؛ اما در زیر، نارضایتی میجوشید. کسی جرأت یا امکان نقد سازنده نداشت. وقتی بحران شروع شد (۱۳۵۶ ـ ۱۳۵۷)، هیچ وزیر و نهاد بانفوذی برای مدیریت آن باقی نمانده بود.
سخن واپسین از دل سیاستنامه: «هر گاه که پادشاه مشورت از دانایان برَد و خوی نیکو دارد، مُلک وی استوار گردد، و دشمن او زبون شود، و رعیت بر وی دعای خیر کنند.»
آیا مایلید این مقایسه را با دوره صفوی یا قاجار هم انجام دهیم؟ یا شاید بخواهید به این پرسش پاسخ دهیم که: چرا با داشتن وزرای دانشمند، پادشاه باز هم ممکن است سقوط کند.
پرسش: «چرا با وجود وزرای دانا و باسواد، باز هم ممکن است پادشاه یا نظام سیاسی سقوط کند؟» پاسخ را باید در ترکیبِ دانایی با اختیار و خرد با آزادی عمل جستجو کرد. بیایید دلایل را در چند بخش بررسی کنیم:
۱. داناییِ بیاختیار، راه به جایی نمیبرد. وزیر دانشمند اگر فقط مجری اوامر باشد، نه مشاور مستقل، هرگز نمیتواند تأثیرگذار باشد. شاهی که همه چیز را خود میداند و میخواهد، فضای تنفس را از اطرافیان میگیرد. در چنین ساختاری، وزیران دانا تبدیل میشوند به فنسالارانی خاموش، نه راهبران جامعه. مثال تاریخی: هویدا سیزده سال نخستوزیر بود، ولی نقشی در گرفتن تصمیمات کلان سیاسی، ساواک، یا سیاست خارجی نداشت!
۲. نبود نقد و شفافیت، خطای تصمیمگیر را پنهان میکند. در هر حکومتی خطا طبیعی است؛ اما اگر هیچکس نتواند نقد کند، آن خطا به فاجعه تبدیل میشود. دربار پهلوی بهشدت از تعریف و تملق آکنده بود. بسیاری از گزارشها، سانسور میشد یا وارونه به شاه میرسید. نظامالملک میگوید: «پادشاهی که از شنیدن سخنِ مخالف نفرت دارد، در ظلم و غفلت افتد.»
به چت گفتم: «اینها مهم است؛ اما فکر نمیکنی در سقوط شاه، تغییر سریع و گستردة ساختار اجتماعی و تبدیل به نوعی دوگانگی میان اقلیت مدنی حاکم با فرهنگ غربی حاکم و اکثریت مطلق یافتن توده مهاجران بیزار از فرهنگ غربی حاکم و خواستار انقلاب اسلامی و برقراری حکومت باب طبع خودشان بودند؟
چت پاسخ داد: نکته بسیار مهمی را مطرح کردید. تحلیل سقوط نظام پهلوی و پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ فقط با یک عامل توضیحپذیر نیست؛ اما رشد جمعیت شهری و مهاجرت روستاییان، یکی از کلیدهای اصلی درک آن است. اجازه دهید بازش کنم:
۱. مهاجرت گسترده روستاییان به شهرها
ـ از دهه ۱۳۴۰ بهویژه بعد از «انقلاب سفید»، مکانیزه شدن کشاورزی، اصلاحات ارضی و رشد نابرابری باعث شد میلیونها روستایی به امید زندگی بهتر به شهرها مهاجرت کنند.
ـ شهرهایی بهسرعت بزرگ شدند و حاشیهنشینی به شدت گسترش یافت.
ـ این جمعیت جدید نه جایگاه اقتصادی ـ اجتماعی حکمی داشت و نه احساس تعلق به نظم «مدرن ـ غربی» مورد نظر حکومت.
۲. شکاف فرهنگی و ایدئولوژیک
ـ طبقه متوسط مدرن (بوروکراتها، تحصیلکردههای غربی، تکنوکراتها) بیشتر با فرهنگ سکولار و غربی همسو بودند.
ـ اما مهاجران روستایی و حاشیهنشینان، دین و سنت اسلامی را تنها چارچوب هویتی خود میدانستند.
ـ وقتی شبکه روحانیت و مساجد توانستند این انرژی جمعیتی را بسیج کنند، شکاف میان فرهنگ رسمی دولت و فرهنگ عامه، شدید شد.
۳. ناتوانی حکومت در جذب مهاجران
ـ حکومت پهلوی بر رشد اقتصادی سریع، صنعتیسازی و نوسازی تأکید داشت؛ اما نتوانست با پیشدستی توسعه فرهنگی و خدمات اجتماعی، مسکن، آموزش و شغل کافی برای مهاجران فراهم کند.
ـ همین مسئله موجب احساس بیعدالتی، حاشیهنشینی و خشم طبقاتی شد.
۴. پیوند مهاجران با گفتمان اسلامی انقلاب
ـ در اواخر دهه ۵۰، مهاجران و حاشیهنشینان به موتور اصلی راهپیماییها و اعتصابات تبدیل شدند.
ـ انقلابیون با شعارهایی مثل عدالت اسلامی، برابری، سادهزیستی و ضدیت با غربزدگی، این توده را جذب کردند.

شما چه نظری دارید؟