مارک ورنون

انسان‌های مختلف واکنش‌های متفاوتی در برابر رنج دارند؛ واکنش‌هایی مثل خشم، افسردگی، اضطراب، سکوت. آنها نسبت به رنج دیگران نیز به اشکال گوناگون واکنش نشان می‌دهند. آن چیزی که برای یکی تحمل‌پذیر است، برای دیگری نیست. ما امروزه شاهد انواع عکس العمل ها در برابر رنچ هستیم. فجایع جنگها، بیماری‌ها، فقر مضاعف و... اخبار مملو از رنج است و ما در کوچه و خیابان نیز شاهد این مسئله هستیم. اطرافیان‌مان یأس و ناامیدی را تجربه می‌کنند و در برابرش، نگران یا خوش‌بین هستند. تفاوت در کجاست؟
قاب تزئینی محجر «مذبح ایزنهام»، اثر ماتیاس گرونوالد یکی از دردناک ترین تصاویر تصلیب مسیح در هنر غرب را به تصویر کشیده است. مسلماً مرگ روی صلیب، آن‌هم به دست سربازان دشمن (در اینجا رومی)، یکی از بدترین و بی‌رحمانه‌ترین شیوه‌های زجرکش کردن است که ممکن است به ذهن انسان خطور کند. گرونوالد در این قاب، بدن رنجور مسیح را به تصویر کشیده است. دستانش پاره پاره است. خون از زخمها می‌چکد. تاج خار پوست سر را دریده و پوست تنش هم به سبب شلاق‌های پیش از بر دار شدن، پاره پاره است. خیره شدن به تاریکی دشوار است.
جالب است که این صحنة دلخراش برای بیمارستان نقاشی شده است! در «صومعه سنت آنتونیِ» ایزنهایم، از قربانیان طاعون و مبتلایان به بیماری‌های پوستی مراقبت می‌شد. بدین ترتیب زخمهای بیماران در زخمهای مسیح منعکس می‌شود. اما چرا بیمار باید خواهان دیدن تصویر غلوّشده‌ای از زجر خویش باشد؟ آیا صحنه‌های متفاوت و آرامش‌بخش مناسب‌تر نبودند، مثلا سبزی منظره‌ای زیبا یا آبی‌ دریای آرام؟  گمان می‌رود بیماران آن بیمارستان آرامش خود را در تصویر رنجور عیسی می‌یافتند؛ چرا که شیوه مرگ او به پریشانی آنها معنا می‌بخشید. خدا بدبختی آنها را فهمیده بود؛ پس آنها در این رنج تنها نبودند!
روان‌شناسی جدید نیز صحت این ادعا را تأیید می‌کند. وقتی بدبختی واجد معنا می‌شود، وقتی پریشانی با درک همراه می‌شود، اندوه کاهش می‌یابد و توانایی تحمل درد ایجاد می‌شود. به گفته دکتر ویکتور فرانکل، بنیانگذار مکتب معنادرمانی و یکی از بازماندگان فاجعه هولوکاست: «اگر چرایی را درک کنید، هر چگونگی‌ای قابل تحمل است.»
یکی از دردناک‌ترین تراژدی‌های مدرن در همین باره را ماریان پارتینگتون در کتاب «اگر بی‌حرکت بنشینی»، شرح داده شده است. خواهر او لوسی، یک روز عصر ناگهان ناپدید شد. بیست و یک سال گذشت و هیچ کس از خانواده نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. عذاب آنها بی‌امان و عظیم بود؛ اما یک روز، به طور ناگهانی، بقایای پیکرش پیدا شد. او به دست قاتلان زنجیره‌ای آن سالها ربوده شده و به قتل رسیده بود.
ماریان در این کتاب، تجربیات ژرف خود از درماندگی و تغییری را که در طی سالهای طولانی بی‌خبری از سرنوشت خواهرش متحمل شده بود، نوشته و همچنین مسیری را توصیف می‌کند که پس از آشکار شدن حقیقت طی کرده بود: خشم، غم، رخوت، میل به انتقام و کشتار، بی‌حسی، عذاب، عشق. آنچه او «سکوت یخ‌زده» می‌نامد، به‌تدریج به «سکوت درخشان» تبدیل می‌شود. ناپدیدشدن معنایی پیدا می‌کند که با گذشت زمان، زمانی دراز، ماریان را کاملاً متحول می‌کند.
بخش مهمی از این تغییر، با مواجهه با رنج به وقوع پیوست؛ رنج او و آنچه تصور می‌کرد بر خواهرش گذشته است. او می‌گوید: «انکار، بخش مهمی از نجات است؛ اما در مقام یک موضع قطعی، تلاشی برای اجتناب، بی‌اهمیت جلوه‌دادن و نفی یا به تأخیر انداختن درد، فرآیند درمان است. انکار ممکن است به روندهایی مرگبار و سرکوبگر منجر شود... انکار قدرت منحرف‌کننده‌ای دارد که می‌تواند نشاط را سرکوب و حتی گاهی از بین ببرد.»
چه باید کرد؟
حفظ ایمان با این حد از نشاط (و در واقع بی‌نشاطی و خمودگی)، کار سختی است. یادگیری تمایل به داشتن رنج تا بتوان بدان مرتبط شد، به جای تقابل با آن، ممکن است به اندازه نیمی از عمر طول بکشد؛ اما روشهایی هست که می‌تواند کمک کند. ماریان می‌گوید باید از آنچه «رنج بی‌صدا» می‌نامد، اجتناب کرد. این همان عادت تنقلات فرض‌کردنِ اخبار است. رسانه‌های مدرن، نوشتاری و دیداری ـ شنیداری، جریان بی‌پایان چنین لقمه‌های لذیذی هستند که جدیدترین تحولات تلخ را عرضه می‌کنند، اما اغلب بدون پیش‌زمینه و تحلیل آگاهانه است. رنج دیگران گزارش داده می‌شود، شاید با نیت خیر، اما تأثیر آن واکنش‌پذیری است. تیتر اخبار برای تأثیرگذاری طراحی می‌شود و توئیت برای تسخیر! روان در برابر انبوهی از اینها درهم‌ می‌شکند. اگر مراقب نباشیم، اتفاقی مشابه «جکیل و هاید»۱ می‌افتد و در جنگ با تمایلات خشن درون خود، گیر خواهیم افتاد.
راه‌حل ساده این است که زندگی روزمره زیر سلطة رسانه‌ها نباشد. ساعات وب گردی را مدیریت کنیم، اخبار را خاموش کنیم و به جای آن بکوشیم با آنچه در قالب‌های پایدارتر اتفاق می‌افتد، مشغول شویم. خوشبختانه چنین انتخاب‌هایی روز به روز افزایش می‌یابند، و این شاید به دلیل تأثیر پریشان‌کنندة اخبار پر زرق و برق باشد.
پیشنهاد دیگر استفاده از واسطه‌هاست: شمعی روشن کنیم و دعا کنیم، مطلبی بخوانیم، با دیگران وارد بحث شویم، چیزی بیافرینیم، کارهای داوطلبانه انجام دهیم. این کارها شاید ساده به نظر برسند، ولی ما را به یک بازیکن تبدیل می‌کند و نه بازی‌خورده و ضمناً ما را در ارتباطی معنادار با دیگران قرار می‌دهد. 
سومین امکانی که وجود دارد، پرسش دوباره از اهمیت زندگی است. معنای زندگی چیست؟ چرا اینجا هستیم؟ آیا می‌توان سؤالات بیشتری مطرح کرد؟ متفکران و اندیشمندان هزاران سال است که به سرشت دوگانة انسان می‌اندیشند، سرشتی که قادر به انجام بهترین و بدترین کارهاست. نتیجه مشترک حاصل از این مداقه‌ها آن است که «نیاز به معنا»، اصلی‌ترین واحد این معماست. بخشی از ما انسان‌ها تشنه باور به این است که ما نه حیواناتی نیازمند و غریزی، بلکه جانهایی هدفمند و آرزومند هستیم. برخی مشتاق خوبی هستند و دیگران در هنگام استیصال یا انحراف، رنج می‌برند، توطئه می‌کنند و مرتکب شر می‌شوند. منطق تاریکی می‌گوید هر معنایی بهتر از بی‌معنایی است.
معنای دیگری هم در این مطلب نهفته است. ایستادگی در برابر رنج موجود در اطراف‌مان، دیگر مسئله‌ای شخصی نیست، بلکه اجتماعی و حتی تمدنی است. روش مناسب برای رویارویی با درد، فهم معنی ژرفای آن است. فاجعه دردآور است؛ اما عشق هم وجود دارد. غم و ترس یادآور حقیقت حیات روح انسان است. تاریکی فراگیر سبب تأکید بر منبع نور است. 
جسد آویزان بر روی صلیب در همان تصویر آغازین، به ما می‌گوید: حقیقت در جهان می‌درخشد، حتی اگر جهان از فهمش ناتوان باشد و یا حتی آن را نطلبد.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی