بهروز قهرمانی: ابتدای این نوشتار، لازم میدانم توضیح دهم که متن زیر مصداق عملکرد برخی مراکز و پرسنل پزشکی است نه همه آنها. ما مردم ایران فراموش نمیکنیم که کادر درمان بیمارستانها علیرغم کمبود تجهیزات، چگونه با مهربانی و صبوری و تعهد، تمامی توان خود را برای حفظ سلامتی بیماران بهکار میگیرند.
***
حادثهای ناخواسته خبرمان کرد. به علت بحرانی بودن وضعیت بیمار و بنابر توضیح تکنسین اورژانس که فقط مجوز اعزام به مراکز درمانی دولتی را داشت، گذرمان به یک بیمارستان دولتی افتاد .
در بدو ورود، سیل جمعیتی را دیدم که در اورژانس روی نیمکت نشسته بودند و از غصه و ناراحتی رنگ به چهره نداشتند و فرصت دلتنگی را انگار از آنها گرفته بودند.
در اتاق تریاژ با ما اتمام حجت کردند که تخت برای بستری و ویلچر برای حمل بیمار نداریم. اما بیمارانی که خونریزی و فشارخون بالای ۱۷ دارند، در صورت خالیشدن تخت، به بستریشدن امیدوار باشند. آقایی چند بار پرسید زمان خالی شدن تخت برای سایر بیماران چقدر است؟ خانم کادر درمان بدون اینکه سرش را بالا بگیرد پاسخ داد بین ۶ تا ۷ ساعت.
از آنجاییکه بیمار ما از ناحیه سر دچار خونریزی شده بود، یکی از کارکنان از سر ترحم او را روی تختی با ملحفه نه چندان تمیز برای گرفتن فشار و اکسیژن خون خواباند. پرسیدم ملحفه یکبار مصرف ندارید؟ طوری نگاهم کرد که از سؤال کردن پشیمان شدم .
پس از چند بار آزمون و خطای دستگاه فشارسنج، خوشبختانه درجه فشار بیمار، بالاتر از استاندارد بود و امیدواری برای پیداکردن تخت بیشتر شد .
در اتاق تریاژ فقط یک تخت برای بیمارانی که بیوقفه از در وارد میشدند، اختصاص یافتهبود؛ به همین دلیل باید هرچه زودتر برای معاینه مریض بعدی اتاق تریاژ را ترک میکردیم .
به توصیه یکی از کارمندان، همه بخشهای اورژانس را زیر پا گذاشتم تا به محض این که دیدم بیماری را با ویلچر به سمت در خروجی میبرند، بالای سرش حاضر شوم و قبل از رسیدن سایر متقاضیان، ویلچر را به چنگ آورم. موفق شدم و چنان احساس فاتحانهای به من دست داد که در پوست خود نمیگنجیدم؛ زیرا شرایط طوری نبود که بذل و بخشش یا احیانا عذاب وجدانی هم در کار باشد و به همنوع خود فکر کنم.
بیمار ما روی ویلچر نشست و در گوشهای کز کرد و منتظر ماند تا تخت خالی پیدا شود .
در همین حال خانمی با ناله و فریاد به اتفاق همسرش وارد اورژانس شد. فشارش روی ۱۸ بود. التماس میکرد باید بستری شود اما پاسخ فقط یک جمله بود: تخت نداریم... بالاجبار راهی بیمارستان دیگری شدند .
در حال تماشای این صحنهها بودم که دو نفر با عجله خود را به پیشخوان اورژانس رساندند و برانکارد خواستند تا مریضشان را به داخل اورژانس بیاورند. خانمی که پشت مانیتور نشسته بود، جواب داد: امشب بیمار زیاد است. سرمان شلوغ است. هیچکدام را نداریم.
-پس پتو بدهید.
-نداریم.
دو نفری با هم تصمیم گرفتند برای آوردن بیمار از چادر زنانه استفاده کنند. کارشناس اورژانس شنید و هشدار داد: چادر تحمل وزن بیمار را ندارد. بعد انگار دلش به حال آنان سوخت و قول داد کاری برایشان انجام دهد و رفت. نگران این بیمار نگونبخت بودم که چگونه وارد بیمارستان خواهد شد که ناگهان آقایی که به نظر میرسید پزشک یا دستیار باشد وارد اورژانس شد. فوری جلو رفتم و شروع کردم به خواهش و تمنا برای بیمار خودم و او هم قول داد به محض خالی شدن تخت در اولویت باشیم . آن شب شانس با ما یار بود؛ چون قرعه فال تخت خالی به نام ما درآمد و با مرخص شدن اولین مریض، تخت را مصادره کردیم .
ارتفاع تخت بالا بود و هرچه دنبال اهرم و دستگیره گشتم تا آن را تنظیم کنم، چیزی نیافتم. از پرسنل اورژانس پرسیدم این تخت چگونه پایین میآید؟ شانهها را بالا انداخت و رد شد. در عوض یکی از کارکنان حراست که در حال عبور بود به کمکمان آمد. تخت تنظیم شد و بیمارمان روی ملحفهای که معلوم نبود از صبح تا ۱۰ شب چند نفر روی آن دراز کشیدهاند، خوابید .از پتو، بالش، کپسول و لوله اکسیژن بالای سر بیمار هم خبری نبود. فقط یک مانیتور رنگ و رو رفته و فشارسنج، بالای سر مریضها چشمک میزد .
آن طرفتر، همراه یکی از بیمارها روی سرامیک دراز به دراز خوابیده و یکی از همین ملحفهها را محکم به خود پیچیدهبود .هرچه دنبال پتو گشتم تا روی بیمار بکشم، موفق نشدم. از هر کس درخواست کردم هم به فرد دیگری حواله داد.
دست از پا درازتر برگشتم به اتاق که دیدم خوشبختانه یک پزشک خوشرو بالای سر بیمار در حال نسخهنویسی است و به حرفهای او با دقت گوش میدهد. کلی از این بابت خوشحال شدم .
بلافاصله به داروخانه مراجعه کرده و نسخه را روی پیشخوان گذاشتم. نسخهپیچ یک ورق قرص را برداشت و با قیچی یک دانه قرص از آن جدا کرد و کف دستم گذاشت! گرفتم و از سوپر بیرون بیمارستان یک بطری آب خریدم و برگشتم به اتاق. قرص را به بیمار خوراندم و چون بالش وجود نداشت و محل زخم هم نباید با ملحفه در تماس میبود، از بطری نیمه خالی آب معدنی به جای بالش استفاده کردم .
کمی بعد باید بیمار را برای سیتیاسکن از سر به طبقه مربوطه میبردم. مسئول اطلاعات یا تابلوی راهنما را نیافتم و گیج شدم. برای همین از خدمهای خواهش کردم به ما کمک کند و او هم بدون میل و رغبت ما را تا اتاق سیتیاسکن راهنمایی کرد.
در کنار ما موتورسواری که روی تخت در انتظار نوبت رسیدگی بهسر میبرد و در تصادف با ماشین پایش تا زانو آسیب دیده بود، تصمیم گرفت به سرویس بهداشتی برود. همراهش دنبال دمپایی گشت. از هر کسی پرسید هیچکس جواب درست و حسابی نداد. در نهایت بیمار را با تخت تا در سرویس بهداشتی برد که داد پرستارها درآمد و پا پیش گذاشتند.
در این فضای پر از فشار روانی و خستگی جسمی، حتی یک صندلی برای نشستن همراه بیمار وجود نداشت.
تلویزیونی هم در کار نبود که بتوان برای گذشت زمان در این ساعات کشدار و زجرآور، مدتی مشغول شد.
طبق معمول به تلفن همراه پناه بردم تا گذشت زمان را احساس نکنم .کلیپی از دکتر حسین راغفر، اقتصاددان برجسته نظرم را جلب کرد که میگفت «با پول اختلاسشده توسط بانک آینده میتوانستیم ۱۲۰ بیمارستان فوق تخصصی بسازیم.» باافسوس و دریغ و درد، نگاهم را به بیمارانی میدوزم که جایجای بخش اورژانس آرمیدهاند و با نگاهشان صدها حرف برای گفتن دارند .
احساس خفگی میکنم. به قول نیما: غم این خفته چند / خواب در چشم ترم میشکند ...
***
پس از مدتی خانم دکتر ضمن رویت سیتیاسکن بیمارمان، با مهربانی تمام گفت: آسیب وارده طوری است که نیاز به بستری نیست، اما باید ۴ الی ۵ ساعت تحت مراقبت اورژانس بمانید.
۲ ساعت که گذشت، طاقتم طاق شد. با راهنمایی دکتر، امضای فرم تعهد و با رضایت خود بیمار کارهای ترخیص را انجام دادم و پس از گذراندن شبی بسیار بد و پر اضطراب، راهی خانه شدیم.
در طول مسیر، این اورژانس را با اورژانس بیمارستانهای خصوصی مقایسه کردم و با خودم گفتم کاش روزی مسئولان و حتی آقای پزشکیان به چنین مکانی سر بزنند!
شما چه نظری دارید؟