پروفسور آن ماری شیمل

ترجمه دکتر فریدون بدره‌‏ای

سخن به تلاش رویکرت در ترجمه اشعار بزرگان ادبیات ایران ـ از فردوسی تا جامی ـ  به شعر آلمانی و معرفی فرم غزل به آلمانی ها رسید. اینک ادامه مطلب:
فردریش رویکرت (م۱۸۶۶)  پیش‌‏بینی کرد که مردم فرم غزل را به همان آسانی و به همان شیوه‌‏ای که قالب رمانس و سونت را به کار می‌‏برند، به کار خواهند برد. پیش‌‏بینی او درست بود؛ فرم غزل در دهه‌‏های بعد در ادبیات آلمان شیوع و تداول فراوان یافت. دوست و شاگرد رویکرت، کنت پلاتن آن را در کتاب خود به نام «آئینة حافظ» در ۱۸۲۱ به کار برد.  و آن مجموعه‌‏ای ظریف و لطیف از غزل بود که وی در آنها از احساسات پرمهر خود نسبت به محبوبش یاد کرده بود. رویکرت سپس این فرم را بسیار به کار برد و توانست عمیق‌‏ترین و هیجان‌‏انگیزترین اندیشه‌‏های خود را با آن بیان کند؛ حتی توانست غم و اندوه خویش را از مرگ دو فرزند جوانش در فرم غزل در مجموعه بزرگی از سروده‌‏ها و ترانه‌‏های کودکان بیرون بریزد.

از خیام تا  حافظ
در سنت ادبی آلمان که به نظر می‌‏آید از آیینه حافظ، پلاتن برخاسته باشد تا غزلهای مولوی رویکرت، این فرم جدید عموماً با نام حافظ پیوند گرفته؛ این حافظ، استاد بزرگ شیراز بود که به زودی پیر و قدیس حامی و مولای همه کسانی شد که می‌‏خواستند احساسات نه چندان پیش پا افتاده خود و بیزاری‌‏شان از کلیسا و روحانیان را (مانند دَومر)، یا احساسات دیگری را که به آسانی جز به صورت رمز بیان نمی‌‏توانست شد، بر زبان آورند. در سالهای۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ سیل غزلهایی که شاعران درجه دو و درجه سه سروده بودند، چنان افزونی گرفت که کارل ایمرمان که مانند همیشه خرده‌‏گیر و هوشمند بود، در این بیت معروفش آنان را به باد هجا گرفت: «چندان از میوه‌‏های باغستان شیراز می‌‏دزدند و می‌‏خورند که غزل بالا می‌‏آورند!» 
با وجود این حکم، غزل همچنان یکی از صورت‌ها و قالب‌های مشروع در شعر آلمانی باقی ماند، هرچند کمتر به کار رفت و بسیاری از شاعران بعدی آلمان در آن قالب شعر سرودند و هنوز هم شرق‌‏شناسان به‌‏ویژه هنگامی که شعر فارسی را ترجمه می‌‏کنند یا فارسی‌مآبانه شعر می‌‏سرایند، آن را به کار می‌‏برند. 
با آنکه فرم و قالب زیبای غزل جزء لایتجزای سنت شعری آلمانی شد، با این همه، این سنت در بریتانیا هرگز پا نگرفت. چند تنی کوشیدند که شعر فارسی را به شیوه غزل به انگلیسی ترجمه کنند؛ ولی این ترجمه‌‏ها طنین شعر را نداشتند و ترجمه روحانی اسکاتلندی ویلیام هستی که غزلهای رویکرت را که برگردان آزاد شعر مولوی بود، به شعر انگلیسی درآورد، از لطف و زیبایی بی‌‏بهره بود. مهم این است که این ترجمه چنان که خود مترجم می‌‏گوید، به عنوان پادزهری در مقابل فلسفه خطرناکی که رباعیات خیام بیان می‌‏داشت، صورت گرفته بود و هدف دیگری نداشت. 
درواقع این ترجمه رباعیات خیام بود که بر درک و شناخت جامعه کتابخوان انگلیس اثر گذاشت و به آنها تصویری بدبینانه و درعین حال ولنگارانه نسبت به زندگی (که گمان می‌‏رفت شیوه و سنت نوعی تفکر ایرانیان است)، عرضه داشت. هر آن ‌‏کس که زحمت تصفح در کتاب‌‏شناسی «رباعیات خیام» تألیف پاتر را به خود داده باشد، از مقدار ترجمه‌‏های رباعیات خیام به زبان‌های بسیار متغیر و مختلف از زبان اسکیموها گرفته تا یدیش (یهودی آلمانی)، از مالایا تا پرتغال دچار حیرت خواهد شد. 
این امر محبوبیت اشعار خیام را در ترجمه انگلیسی فیتز جرالد به خوبی نشان می‌‏دهد؛ چندان‌‏که میرزا قلیچ‌‏بیگ در اقتباس و ترجمه «هاملت» شکسپیر به زبان سندی، قهرمان نمایشنامه رباعیاتی از عمر خیام را به زبان سندی می‌‏خواند که از اصل فارسی ترجمه نشده است (با آنکه میرزا قلیچ‌‏بیگ دانشمندی فارسی‌‏دان بود) بلکه از روی ترجمه فیتز جرالد برگردانده شده است!
درست همان‌‏گونه که در آلمان حافظ نام خود را بر بسیاری از اشعار که اغلب از روح و حال و هوای شعر حافظ بسیار به دور هستند داده است، رباعیات نیز در دنیای انگلیسی‌‏زبان مورد تقلید قرار گرفت؛ گویی همه کس به چنین رباعیاتی مترنم بود تا برسد به رباعیات «یک بچه گربه ایرانی» نوشته الیور هرفورد (نیویورک، ۱۹۰۵) که درباره بچه‌‏گربه‌‏ای است که آرزو دارد از قید وبند یخچال رهایی یابد نه اینکه روحش از زندان مادی تن آزاد گردد... به هر روی، در همان ایام شرق شناسان به بررسی جدی ادبیات فارسی پرداختند. 
تحقیقات انتقادی شروع شد و هنوز هم ادامه دارد و بررسی‌های محققانی چون ویلهم ایلرز و بندیکت رینرت درباره نظریه رباعی فارسی با اثر استادانه فریتس درباره نخستین زن شاعر ایرانی، مهستی گنجوی و سهم وی در تحول قالب رباعی به اوج خود رسید و به ما در شناخت جنبه‌‏های فنی این وزن مطبوع و دلپسند که از قدیم‌‏الایام در مجالس سماع صوفیان به کار می‌‏رفت، کمک شایانی کرد.
پیشرفت رهیافت‌های تحقیقی به شعر فارسی جای کمتری برای ترجمه این اشعار به‌‏‌‏‌‏‌‏شعر آلمانی باقی گذاشت و شخصیت فردریش رویکرت که دانش عظیم خود را در فقه‌‏اللغه با قریحه و استعداد شاعرانه تلفیق کرد، در تاریخ اخذ فرم و قالب‌های شعر فارسی بی‌‏نظیر است، هرچند عده زیادی شرق‌‏شناس درجه اول در بریتانیا، آلمان، فرانسه و کشورهای دیگر (چک، اسلواکی، ایتالیا، سوئد، دانمارک و بسی کشورهای دیگر) وجود داشته‌‏اند و هنوز هم دارند. 
گرایش شایع در دنیای انگلوساکسون بر آن است که اشعار لطیف فارسی را به قالب‌های جدید و اغلب خیلی جدید درآورند و از صور خیال و تصویرهایی استفاده کنند که با سنتهای فرهنگی جهان اسلامی و ایرانی تضاد فاحش دارد. ظاهراً بحثهای بی‌‏پایان درباره قالب و معنای واقعی شعر حافظ می‌‏تواند با یک نگاه واحد به تعریف گوته از غزل و یا به بعضی از اشعار «گلستان شرقِ» رویکرت، اگر نگوییم به پایان برسد، دست‌‏کم تسهیل شود. 

ابدیت عشق 
رویکرت در بسیاری از این اشعار به راز شعر فارسی اشاره دارد و به نظر من یک شعر ساده، خیلی ساده، در مجموعه‌‏ای که هم‌‏اکنون از آن یاد کردیم، روح و حال و هوای شعر فارسی را با به کار گرفتن تصاویر و خیالات شعر کلاسیک فارسی به بهترین صورت ممکن تسخیر کرده است: «بر صدها گلبرگ گل سرخ چه نوشته شده است/ و هَزار با هزاران تکرار چه می‌‏سراید؟» و رویکرت این پرسش های بلاغی را (که در آن از جناس میان صد گلبرگ و گل‌‏ صدبرگ، و هزار نغمه و «هزار» به معنای بلبل صنعت‌‏آفرینی می‌‏کند) این‌‏گونه برای خواننده‌‏اش توجیه می‌‏کند که حُسن دایره‌‏ای جادویی بر گرد خود کشیده است و حال آنکه عشق از دایره دیگری خبر ندارد. پس بر روی هر گلبرگی همان حقیقتی نوشته شده است که بر روی گلبرگ نخستین و در عین حال، هر بلبلی همان ترانه آرزومندانه‌‏ای را تکرار می‌‏کند که بلبل نخستین. 
خواننده شعر فارسی با دانستن این راز، انعکاس گفتگوی ابدی گل و بلبل را، حُسن و عشق را به هر کجا می‌‏نگرد، می‌‏بیند: گل در گلستان، رایحه گلستان بهشت را به یاد می‌‏آورد و با برگهای سرخش نظاره‌‏کنندگان را به یاد درخشان یاقوت‌‏گون «ردای کبریایی» می‌‏اندازد. با وجود این، همین گل زیبا و دوست‌‏داشتنی که می‌‏توان آن را لمس کرد، بویید، در آغوش گرفت، خیلی زود خواهد پژمرد... و حال آنکه بلبل به عنوان مظهر روح، اشتیاق خود را برای حُسن و زیبایی جاودانی در لباس نعمات و ترانه‌‏های جدید برون می‌‏ریزد و از راه دراز رسیدن به وصال و کمال سخن می‌‏گوید و در همان‌‏حال به عنوان پرنده‌‏ای دوست‌‏داشتنی، دل شنوندگان آوازهایش را گاهی شاد و گاهی غمناک می‌‏سازد. 
شعر فارسی از عاشق و معشوق‌هایی چون گل و بلبل سرشار است و همچنان که شوق و آرزومندی بلبل پایانی ندارد، پروانه نیز شوق آن دارد که خویشتن به آغوش شعله شمع بیفکند و بسوزاند تا به وصال محبوب که والاترین هدف است، برسد. عاشق و معشوق خواه «فرهاد و شیرین» باشند، یا «محمود و ایاز» یا «مجنون و لیلی» یا «یوسف و زلیخا»، همگی از اشتیاق رسیدن به وصل محبوب که جز با سپردن راه دراز رنج و ازخودگذشتگی میسر نیست، سخن می‌‏گویند.
اما داستان شمع و پروانه نخستین بار در کتاب «الطواسین» حسین بن منصور حلاج (مقتول در ۳۱۰ق/ ۹۲۲م) آمده است و پس از او، شاعران ایران و عثمانی آن را در اشعار خود بازگفته‌‏اند و همین داستان است که پلی میان جهان شعر فارسی و دنیای شعر آلمانی برقرار می‌‏کند. 
گوته آن را به صورت ترجمه در گلچینی از اشعار فارسی یافت و آن را به یکی از عمیق‌‏ترین شعرهای آلمانی با عنوان Selige sehnsucht (اشتیاق خجسته) مبدل ساخت. 
نصیحت گوته به خواننده این شعر آن است «Stirb und werde» (بمیر تا بمانی) [بمیرای دوست پیش از مرگ، اگر می ‌‏زندگی خواهی] و این اندیشة مردن و زندگی نو یافتن و از نو متولدشدن در سطح و مرتبه‌‏ای بالاتر از هستی، بخش بزرگی از شعر کلاسیک فارسی را  تشکیل می‌‏دهد. 
در همان‌‏حال، داستان شمع و پروانه، سرود پویه بی‌‏پایان برای رسیدن به کمال عشق، از راه سپردن طریق رنج و مرگ است که به زبان تمثیل سفر از میان کوهها و وادی‌ها بیان می‌‏شود؛ سفری که پایانش به بهشت می‌‏رسد و چنان‌‏که گوته در پایان کتاب بهشت در «دیوان غربی ـ شرقی» می‌‏گوید:  «با تفکر در ابدیت عشق، ما به بالا و بالاتر سیر می‌‏کنیم تا ناپدید شویم... »
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی