زینب واعظ محرابی

میرزاتقی خان امیرکبیر از شخصیت‌های برجسته تاریخ معاصر ایران، نماد اصلاح‌طلبی، عقلانیت سیاسی و تلاش برای نوسازی ساختارهای اجتماعی و اداری کشور به شمار می‌رود. نقش او در بنیان‌گذاری دارالفنون، سازمان‌دهی امور مالی، مقابله با فساد و تلاش برای استقلال ایران، جایگاهی ماندگار در حافظه تاریخی ایرانیان برایش رقم زده است. با وجود عمر کوتاه صدارت، تأثیر اقدامات و اندیشه‌های او چنان عمیق بود که تا امروز نیز موضوع پژوهش‌ها و گفتگوهای تاریخی و دانشگاهی است. درگفتگو با  دکتر «قباد منصور بخت» استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی تلاش شده است تا با نگاهی علمی و تحلیلی، ابعاد مختلف شخصیت، اندیشه‌ و عملکرد امیرکبیر بررسی و تصویری دقیق از جایگاه او در تاریخ ایران ارائه شود. 
از نظر شما که استاد تاریخ عصر قاجار هستید، چه عواملی باعث شده امیرکبیر در حافظه تاریخی ایران تا این حد پررنگ و ماندگار شود؟
خوشحالم در مورد کسی قرار است حرف بزنیم که از بی‌نظیرترین شخصیت‌های تاریخ معاصر ماست. در تاریخ با دو دسته قهرمان سروکار داریم که متضاد همدیگرند: یکی قهرمانان کامیاب و بزرگی که در تاریخ کشورها و سرزمین‌ها اقدامات بسیار بزرگی انجام داده‌اند؛ چه در عرصه سیاسی، چه در عرصه اخلاقی و چه در عرصه‌های فرهنگی ادبیات که در آینده کشور و مردمشان اثرگذار بودند و نسلهای بعدی معمولاً متوجه می‌شوند سر سفره آنها نشسته‌اند و از حاصل جانفشانی‌ها و زحمات آنها استفاده می‌کنند. 
نقطه مقابل اینها، برخی از قهرمانان ناکام و به یک معنا شکست‌خورده هستند که سرنوشت غمباری پیدا کرده‌اند و یادآوری آن رنج‌آور است. امیر کبیر یکی از آنهاست که در یک دوره تاریخی با مسائل مهمی روبرو شد و اقدامات مهمی انجام داد و به همین دلیل در ذهن توده مردم، به عنوان یک قهرمان ماندگار ‌شد. 
از زمانی که تاریخ‌نویسی رسمی، نه به معنای جریان تاریخ‌نویسی، بلکه گنجاندن درسی به عنوان تاریخ ایران یا تاریخ در مقاطع مختلف تحصیلی و آشنایی با دوره قاجار و امیرکبیر باب شد، او در جان و دل بسیاری از مردم جا گرفت و قتلش به عنوان یک حادثه بسیار تلخ، فکر همه کسانی را که وارد نظام آموزشی مدرسی شدند، به خود جلب کرد و طبعاً برای همه آنها از بین رفتن چنین مردی بسیار دردناک است.
امیرکبیر جزو چند استثنای تاریخ ایران است که نه پس از مرگ، بلکه در زمان خودش، به یک اسطوره و قهرمان ملی تبدیل شد؛ چون هم کسانی که ذهنشان تداوم دوره سنت بود و هم کسانی که با مسائل دنیای مدرن آشنا می‌شدند، در اقدامات امیر نتایجی را به چشم دیدند که احساس کردند گویا در سر بزنگاه تاریخی، قهرمانی ظهور کرده که در حال حل مشکلات جامعه است. 
می‌گویند در حمله به هند، نادرشاه پیرمردی را دید که سخت می‌جنگد، پرسید: «در محاصره اصفهان کجا بودی؟» پیرمرد گفت: «تو کجا بودی؟» یعنی رهبری مثل تو در آن موقع وجود نداشت که سربازی مثل من بتواند این‌چنین بجنگد. 
صرف نظر از اینکه ما چه درکی از قهرمانان تاریخی داشته باشیم، در زندگی اجتماعی و در امور اداری، نظامی، سیاسی و اقتصادی، وقتی کار جمعی صورت می‌گیرد، بدون سازمان‌دهی جدی، محکم و رهبری مقتدر، امکان رسیدن به نتیجه محال است. جامعه در زمان امیرکبیر و پس از او، به‌سرعت دریافت که کسی بر سر راه جامعه قرار گرفته که مسائل جامعه را تشخیص می‌دهد و می‌تواند آن را در موقعیت دشوار سازماندهی کند. در هنگامی که وضعیت سنتی جامعه ما در حال فروپاشی بود، امیرکبیر کارهایی کرد که هنوز هم از آن متحیر می‌شویم. 
 این مرد در طی ۳۸ ماه و سه روز، اقداماتی کرد که همان موقع ناظران داخلی و خارجی متحیر شدند که او با چه توانایی و درکی این کارها را انجام می‌دهد! لذا همین که عزل شد و بعد به قتل رسید، اوضاع به سر خانة اول برگشت و همه متوجه شدند که چه کسی را از دست داده‌اند. 
در منابع خارجی مکرر می‌خوانیم در سالهای بعد از قتل امیر، حتی کسانی که افکار ارتجاعی داشتند، به محض اینکه با یک مشکل اساسی، شورش، تهدید خارجی و کلاً وضعت سختی مواجه می‌شدند، انگشت حسرت به دندان می‌گرفتند و می‌گفتند: «اگر امیر بود...!» وقتی در دربار و مرکز سیاست کشور با چنین درکی از او روبرو هستیم، پیداست در جامعه چه برداشتی از او وجود داشت. مجموعه‌ اینها از امیرکبیر شخصیتی می‌سازد که چه بخواهیم و چه نخواهیم، او را در سیمای قهرمان بزرگی ترسیم می‌کند. 
مواجهة ایران با دنیای مدرن در دوره قاجاری چگونه صورت گرفت و امیرکبیر تا قبل از رسیدن به صدارت، چه تجربه‌ای از این جریان داشت؟ 
تقریباً از ابتدای قرن شانزدهم، کل جهان درگیر رقابت‌های استعماری شد. ما از زمان آق‌قویونلوها، بعد صفویه، بعد افشاریه و زندیه، با دولت‌های اروپایی و قدرت‌های استعماری آشنا شدیم. ما دقیقاً ۳۰۰ سال دیرتر از کشورهایی که به زیر یوغ استعمار رفتند، به طور جدی با استعمار روبرو ‌شدیم. همین تأخیر تاریخی موجب شد که درک درستی از شرایط و تغییرات جهانی پیدا نکنیم. 
«جنگهای ایران و روس» بود که برای اولین‌بار ما را به طور جدی با قدرت نظامی یک دولت اروپایی به نام روسیه درگیر ‌کرد؛ جنگی که ده سال طول کشید. طولانی شدن جنگ، ایرانیان را متوجه بسیاری از اتفاقاتی نمود که تا آن زمان از آنها بی‌خبر بودند. نخستین اقدام اصلاحی، تقریباً چهار سال بعد از شروع جنگ، آغاز شد و آن اقدام به نوسازی قشون با کمک گرفتن از ناپلئون بناپارت بود. در آن وقت ایرانی‌ها به‌وضوح می‌دیدند که دیگر دوران جنگهای قدیم به پایان رسیده است و باید سلاح‌های جدید داشت. تمدن‌ها با برقراری ارتباط با هم، برای یکدیگر نیازآفرینی می‌کنند، چون اینجاست که به ضعف و قدرت خود پی می‌برند و نیازهایی برایشان پیدا می‌شود.
 در عرصه اقتصاد، محصولات جدیدی را شناسایی می‌کنند و تجارت رونق پیدا می‌کند. 
این یک امر طبیعی بود که از قدیم وجود داشت؛ اما این بار ماهیت ماجرا کاملاً متفاوت شد؛ یعنی قضیه مرگ و زندگی شد و ایرانی‌ها فهمیدند اگر به سلاح‌های جدید مجهز نشوند و نتوانند نوسازی نظامی انجام دهند، معلوم نیست که از موجودیت ایران چیزی باقی بماند.
در دوره دوم «جنگهای ایران و روس»، امیرکبیر وارد مقامات نظامی شد و در عمل، میدان جنگ را تجربه کرد. می‌دانید که او هم شخصیت نظامی برجسته‌ای داشت و هم شخصیت سیاسی نمایانی. او بر پایه آنچه در منابع تاریخی آمده (که از قضا بخشی از آن را مخالفان یا فرزندان مخالفانش بیان کرده‌اند)، از فهم نظامی بسیار بالایی برخوردار بود و این امر باعث ‌شد که در میدان جنگ حضور یابد و عملاً متوجه شود که کشور در موقعیت جدیدی قرار گرفته است.
امیر در جریان نحوه اداره کشور، عملکرد حکام، شیوه حکومت شاه و همة اینها قرار داشت و اوضاع کشور را کاملاً می‌شناخت. اما دو اتفاق بعد از جنگهای دوره دوم روی داد که موجب شد امیر به اروپا سفر کند: یکی در ماجرای گریبایدوف که هیأتی تحت سرپرستی خسرومیرزا، برای عذرخواهی به روسیه رفت و امیر یکی از اعضای آن بود. او آنجا در جریان نوسازی و اصلاحات قرار گرفت؛ دوم سفر بعدی اش بود که به عثمانی رفت و بخشی از اقدامات نوسازی را که البته قابل قیاس با روسیه نبود، مشاهده کرد. بر پایه این تجارب، امیرکبیر وارد عرصه سیاست شد و آن اقدامات شگرف را انجام داد.
اصلاحات امیرکبیر
اصلاحات و نوسازی در دوره امیرکبیر از حیث کمّی، کیفی و حتی ماهوی، با دوره عباس‌میرزا اساساً متفاوت و گسترده‌تر  بود. چرا؟
به خاطر نحوه تربیت امیر که عمدتاً زیر نظر میرزاعیسی قائم‌مقام گرفت. قائم‌مقام و پسرانش نماینده دو شاخصة اصلی ایرانیان قدیم بودند: عقلانیت و پایبندی به اصول اخلاقی (همچون: پاکدستی، درستکاری و توجه به حق و حقیقت سیاست، یعنی اداره کشور و تأمین مصالح جامعه). امیرکبیر در تحت تربیت میرزاعیسی، فردی بسیار عاقل، نکته‌سنج، دقیق در امور سیاسی و بسیار درستکار و پاکدست بار آمد، به طوری که هیچ کس نتوانست کمترین نقطه ضعفی از او نشان دهد. 
یک نکته اساسی که باید به عنوان مقدمه در جنبه اصلاحات امیرکبیر بیان کرد، تجربه‌ای است که او از اقدامات قائم‌مقام و عباس‌میرزا به دست آورد، او در آن دوران الگوی اصلاحات و توجه به رفاه حال رعایا و اصلاح شیوه حکمرانی را به چشم دید و تجربه‌ای برا آینده شد.
بعد از پایان جنگهای دوره اول، تقریباً نفسهای نوسازی عباس‌میرزا به شماره افتاد و عملاً به طور جدی دنبال نشد. در دوره حاجی‌میرزا آقاسی هم به‌رغم تبلیغات گسترده‌ای که آن زمان درباره توپ‌سازی و تولیدات صورت گرفت، این اقدامات به تعبیر امروزی‌ها، در پارادایم مدرنیسم و نوسازی به معنای حقیقی کلمه نبود و جامعه را به سمت نوسازی و تأسیس نهادهای جدید نبرد و اساس کار را تغییر نداد. 
دلیل تفاوت دامنه نوسازی امیرکبیر نسبت به دوره عباس‌میرزا و قائم‌مقام، تجربه تاریخی آنها بود. اعتضادالسلطنه ـ پسر فتحعلی‌شاه و وزیر علوم در دوره ناصری ـ به‌صراحت اعلام می‌کند تمام آنچه عباس‌میرزا انجام داد، تراوش ذهن قائم‌مقام بزرگ بود. آن دو تنها در میدان جنگ و صرفاً در رویارویی با وجه نظامی روسها، متوجه تغییر اوضاع جهان شدند؛ اما امیرکبیر فقط سلاح‌های جنگی را ندید، چیزهای دیگر را هم دید. 
در «سفرنامه خسرومیرزا به سن‌پترزبورگ» که امیرکبیر یکی از اعضای آن بود، نویسنده توضیح می‌دهد زمانی که اینها از ایران خارج شدند و به اران (جمهوری کنونی آذربایجان)، ایروان، گرجستان و نهایتاً روسیه رفتند، اقدامات نوسازانه روسها را هم می‌بینند. به‌کرات در مسیر شهرهای مختلف، از چیزی که نام می‌برند، کارخانه‌های اسلحه‌سازی است و تازه در آنجست که ا می‌فهمند پشت سلاح‌هایی که در میدان جنگ می‌دیدند، کارخانه، مهندس، علم، صنعت و کارگران ماهر قرار دارد و روسها به اتکای آنها این کارها را انجام می‌دهند. این سلاح‌ها چیزی نیست که یک نفر به‌تنهایی بتواند به شیوه قدیم آنها را بسازد.
 برای اولین بار است که آنها کارخانه، تولید ماشینی و نحوه سوراخ کردن لوله توپ را می‌بینند. در کنارش اصلاحات اجتماعی را هم می‌بینند و سازمان‌های اداری شهری، شهرداری، شهربانی، پادگان‌های مختلف، تجارت، مدارس، دانشگاه‌ها و... را می‌بینند و متوجه می‌شوند که آنچه با آن رویاروی شده‌اند، صرفاً سلاح آتشین نیست، بلکه مجموعه‌ای است از چیزهایی که با همدیگر ربط دارند.  
این امر باعث شد که درک امیرکبیر نسبت به قائم‌مقام و عباس‌میرزا بیشتر شود. آنها چیزهایی از علم و صنعت جدید شنیده بودند، ولی امیر تجربه عینی پیدا کرد.
 تصور می‌کنم اگر او سفر دریایی ‌کرده بود و مثلاً از دریا به روسیه می‌رفت، به این درک از تمدن جدید نمی‌رسید. چیزی که بر امیر بسیار تأثیر گذاشت، جدّ و جهد روسها و تلاش تمام‌عیارشان برای نوسازی بود که بارها در سفرنامه‌نقل شده که چقدر می‌کوشند هر لحظه دستاورد جدیدی داشته باشند. این موضوع بر امیر بسیار اثر گذاشت و به همین جهت وقتی به صدارت رسید، با ذهنی بسیار بازتر از عباس‌میرزا و قائم‌مقام، دامنه اصلاحات و نوسازی را بسیار گسترده و همه‌جانبه در نظر گرفت. 
چرا امیرکبیر به فکر اصلاحات و نوسازی در ایران افتاد؟ به عبارت دیگر چرا او با پشت پازدن به روزمرگی سیاسی، به راهبرد اصلاحات اساسی و نوسازی همه‌جانبه یا تأسیس تمدن جدید روی آورد، در حالی که چنین توقعی از او وجود نداشت؟ 
قبلاً به بخشی از این سؤال جواب دادم و در ادامه باید گفت که امیرکبیر در سال ۱۲۴۴ق به روسیه ‌رفت و در آنجا چیز جدیدی دید و کل دستگاه ذهنی‌اش عوض ‌شد. اما وقتی قریب ۴۶ سال بعد، ناصرالدین‌شاه به فرنگ رفت و چند کشور اروپایی را دید، آن‌گونه که در خاطراتش می‌نویسد، نسبت به آنچه می‌بیند، فقط در برخی جاها شگفت‌زده می‌شود و هیچ توضیحی نمی‌دهد که آنها به چه معناست و ما با آن چه نسبتی داریم. 
در حالی که امیرکبیر متوجه شده بود آنجا نوسازی صورت گرفته و آن چه نسبتی با ما دارد و ما چه نسبتی با آن داریم.  حاصل فهم ناصرالدین‌شاه و کسانی که بعد از امیرکبیر روی کار آمدند، نوعی روزمرگی سیاسی است؛ یعنی منتظر بودند که اگر در کشور اتفاقی نیفتاد، خوب این نیز بگذرد و یک روز دیگر گذشته؛ اما اگر اتفاقی افتاد، مسئله روزانه و روزمره حل شود و ببینیم چه پیش می‌آید! 
نکته مهمی که امیرکبیر مدنظر قرار داد، این بود که کشورداری و امور اساسی با روزمرگی سازگار نیست، بلکه با اتفاقات جدیدی که پیرامون ما رخ داده، اساساً نمی‌توان در مرتبه روزمرگی متوقف شد. کشورهایی که دائماً‌ و روزافزون، قدرتشان را افزایش می‌دهند (نه فقط قدرت سیاسی ـ نظامی، بلکه قدرت سیاسی، نظامی، علمی، صنعتی، تولیدی و تجاری) و همه اینها در عمل تهدیدی است برای کشور ما. از اینجا بود که امیر متوجه شد روسیه الگوی موفقی در جریان نوسازی است. او تقریباً در سفر عثمانی چیز مهمی ندید که آن را به عنوان الگو قرار دهد. 
هیأت همراهش و کسانی که با آنها مذاکره می‌کرد، این درک را برای امیر به‌وجود آوردند که کشورهای اروپایی نسبت به روسیه، بسیار پیشرفته‌تر هستند؛ به‌خصوص که مشاهده کرد روسیه کارشناسان و معلمان و مربیان فرانسوی، آلمانی و کشورهای دیگر را استخدام کرده و از آنها می‌آموزد و بسیاری از کارخانه‌ها و صنایعشان را آنها تأسیس و مدیریت می‌کنند. 
امیر متوجه شد الگویی در روسیه به‌کار گرفته شده و به دنبال آن است که شکاف میان خود و اروپای غربی را پر کند. فرد شاخص و برجسته این نوسازی پتر کبیر بود؛ همان کسی که وقتی متوجه شکاف تمدنی بین روسیه و اروپا شد، تمام تلاشش را به‌کار گرفت تا روسیه را وارد دوران جدید بکند. جانشینانش هم کار او را دنبال کردند و به نتایج قابل قبولی رسیدند. این امر از زمان عباس‌میرزا کاملاً مشخص بود و بعد که ادامه یافت، تقریباً برای همه کسانی که مسأله نوسازی مورد توجهشان قرار گرفته بود، پتر برایشان به یک الگوی موفق در نوسازی تبدیل شد. به همین دلیل کاملاً مشخص است که الگوی امیرکبیر هم بود.
در سالیان اخیر، بعضی‌ها به امیرکبیر تاخته‌اند که: «الگوی نوسازی اش درست نبود؛ برای اینکه مردم در آن جایگاهی نداشتند، بازار آزاد مطرح نبود و...» به نظر من این حرف خطرناک و در عین حال، به معنای نفهمیدن مطلب است. اینکه کسانی تصور می‌کنند تنها راه نوسازی در تاریخ جدید، نوسازی  دمکراتیک بوده، یک توهم است؛ واقعیت تاریخی خلاف آن را نشان می‌دهد. 
در خود اروپا کشورهایی داریم که بسته به اقتضائات، شرایط نوسازی‌شان، دمکراتیک نبوده که اصطلاحاً به آن نوسازی از بالا گفته می‌شود. امروزه کشورهایی که نوسازی از بالا را در اروپا پیش گرفتند، به لحاظ اقتصادی و صنعتی از کشورهایی که الگوی دمکراتیک داشتند، بسیار تواناترند. نوسازی صرفاً یک قاعده کلی ندارد که حتماً باید در همه جا آن را در پیش گرفت، بلکه تابع شرایط است و باید بسته به نوع مسأله‌ای که با آن مواجه هستیم، راه حل نوسازی خود را انتخاب کنیم. ژاپن و چین که تجربه‌های موفقی هستند، از همین الگوی نوسازی از بالا استفاده کرده‌اند. 
امیرکبیر هم راه دیگری نداشت، چون جامعه ما در وضعیت مناسبی نبود و درک ذهنی و تجربه عینی از تمدن جدید نداشت، نیروی اجتماعی وجود نداشت که آن را به پیش ببرد. 
درنتیجه امیر با توجه به آنچه تجربه کرد و صحتش را در عمل دید، طبیعی بود که الگوی نوسازی‌اش، الگوی روسی و الگوبرداری از پتر کبیر و جانشینان او باشد.
ادامه دارد
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی