« معنی واژه«هفتلنگی» چیست؟ لرها میگویند نیای اصلی آنها فردی بود که یازده پسر داشت و از منطقهای دیگر آمد و در کوههای زاگرس مستقر شد. بعد از مرگ پدر، بین پسرها اختلاف میافتد و به دو گروه هفتنفره و چهارنفره تقسیم میشوند. گروه هفتنفره در پشت کوه، یعنی استانهای چهارمحال و بختیاری و کهگیلویه و بویر احمد و گروه چهارنفره در لرستان سکنی گزیدند و بدین ترتیب هفتلنگی و چهارلنگی به وجود آمد.
ضعف دولت قاجار و بیتوجهی به معیشت و امنیت مردم، خصوصاً در اواخر این حکومت نیز تعدیها و ناآرامیهایی که لرهای منطقه ملایر بازماندگان سلسله زند، در مخالفت با سلسله قاجار ایجاد میکردند، موجب شد که گروههایی از آنها در قالب سواران مسلح به سایر مناطق یورش ببرند و اموال مردم را به غارت ببرند. البته راهزنی و بستن راه بر کاروانها از قدیم وجود داشته، ولی حمله مسلحانه به دهات و قصبات که از لحاظ دفاعی ضعیف بودند، در دوران مذکور شدیدتر شده بود. مردم روستای سرسختی علیا هم از این موضوع ضربه خورده و با درست کردن برج دیدبانی و نگهبانی شبانهروزی با آنها مقابله میکردند.
اما هفتلنگیها که از لحاظ عِده و عُده و تاکتیک جنگی بسیار قوی عمل میکردند، در یک صبح پاییزی از چند جهت به روستا حمله میکنند این هجوم به قدری برقآسا بود که مدافعان ناچار تسلیم و مهاجمان وارد روستا شدند و خانه به خانه مشغول جمعآوری اموال شدند. در این هنگام اتفاقی معجزهآسا میافتد که باعث میشود مهاجمان فرار را بر قرار ترجیح دهند؛ به دلیل بیکفایتی شاهان قاجار قشون روسیه در جای جای کشور حضور داشتند. وقتی (در همان روز هجوم هفتلنگیها به روستا) کاروانی با اسب و ستور از طرف آستانه بهطرفِ سرسختی علیا میآید، یکی از اهالی فریاد میزند: «سربازهای روس آمدند!» مهاجمان با دیدن کاروان مزبور، سراسیمه با سروصدای رمزگونه، همدیگر را خبر کرده و روستا را ترک میکنند و این واقعه باعث میشود اموال مردم محفوظ بماند؛ در حالی که آن کاروان، قشون روس نبودند.»
آنچه خواندید بخشی ازکتاب «زیردرخت بلوط» است، روایتی است سینه به سینه از تاریخی نه خیلی دور نه خیلی نزدیک، نه خیال که واقعیتی رخ داده؛ و به قدری جذاب که خود میتواند سناریو یک سریال باشد.
روایتی که دانسته یا ندانسته کوروساوا کارگردان فقید ژاپنی، از بنمایهای شبیه به آن اثر ماندگار «هفت سامورایی» را خلق کرد به عبارتی شاید ساختار این حادثه برای ژاپنیها و دیگران داستانی خیالی باشد، اما گویی برای ساکنان روستای سرسختی علیا خاطرهای است که در مثلی محلی ماندگارش کردهاند.
اما سرسختی علیا کجاست؟ در فصل نخست کتاب زیردرخت بلوط آن را از توابع شهرستان شازند در استان مرکزی دانسته که در پنجاه کیلومتری جنوب غربی اراک و دوازده کیلومتری شازند قرار دارد و همچنان پابرجاست با مردمانی که به آن دلبستهاند. منطقهای که این روستا در آن قرار گرفته بنا به شواهد باستانشناسی از ۷۵۰۰ سال پیش محل سکونت بشر بوده است.
جمشید اثنیعشری که پدر و مادر و نیاکانش زاده این روستای تاریخیاند از روزنامهنگاران قدیمی و مدرس رشتههای اقتصاد و مدیریت است و با نگارش کتاب «زیردرخت بلوط» به گفته خودش ادای دینی کرده به زادگاه نیاکانش. این کتاب یکی از فهرست طولانی تالیفات اوست و تنها اثر او در شاخه مردمنگاری؛ اما قابل تامل.
«زیردرخت بلوط» کتابی مردمنگاری است که تلاش دارد روایت و چند و چون زندگی مردمان این خطه از کشورمان را با نگاهی موشکافانه و علمی ثبت کند. کتابی در نه فصل که با ترسیم موقعیت جغرافیای روستای سرسختی علیا آغاز و با شیوایی هرچه تمامتر به بیان روایات تاریخی و سینه به سینه مردمان روستا پرداخته و در ادامه به دقت به ثبت و ضبط تمامی ابعاد فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی ایشان میپردازد و فصل به فصل با تصاویری از چهره ساکنان روستا که با اشاره به شغل، مهارت و دیگر وجوه ممیزه ایشان دستهبندی شدهاند ما را به صمیمیتی چهره به چهره با مردمان دیروز و امروز روستا میرساند.
در فصل پایانی کتاب نیز با مجموعهای از تصاویر و اسناد گردآوری شده به کلمات خود شکلی عینی بخشیده و خواننده را در ترسیم ذهنیاتش یاری میکند. تفکیک و فصلبندی کتاب بیشتر به کتب علمی و یا مقالهای دانشگاهی شباهت دارد، اما روانی قلم و روایات کوتاهی که در جای جای کتاب با ظرافت گنجانده شده و خواننده را با خود همراه میکند، نشان از تسلط نویسنده بر اصول روایت و گزارشگری دارد. آن هم بدون کمترین تلاش و اصراری از سوی جمشید اثنیعشری برای داستان سرایی.
یکی از جذابترین بخشهای کتاب، حدود ۹۰ صفحه فصل ششم از این مجموعه ۴۸۲ صفحهای باشد که به فرهنگ، سنتها و سرگرمیهای مردمان روستای سرسختی علیا پرداخته است.
تصویرسازی و روانی عبارات برگرفته از سنت گزارشگری روزنامهنگاران دهه پنجاه شمسی که کمتر در میان سطور گزارشگران امروزی مشاهده میکنیم، فضایی خلق کرده که خواننده را در عینیات راوی غرق میکند و به زمان و مکانی میبرد که در روایت به قلم کشیده است.
« جان مطلب درکردن سیزده است، آنهم کجا؟ چال کریز. اگر چالکریز نمیرفتی و از آب نظرکرده نمیخوردی و یا کِوشَک (نوعی بازی محلی) نمیکردی، سیزدهات بهدر نمیشد که نمیشد. البته بعضیها سنتشکنی کرده به بِیمامَد یا اللهقلی میرفتند و کلک هرچه آجیل، دنگو، کشمش و گردوی مانده از عید را میکندند و خیال خود و میهمان پشتدیگِله مانده را راحت میکردند. موقع برگشتن به خانه هم بعضیها از فرصت استفاده کرده و سبزههای تر و تازه را به هم گره میزدند تا شاید گره زندگیشان باز شود. چشمه جوشان با آبی بهغایت خُنَک که میعادگاه بود و گویی در آن بعد از ظهر بهاری، حتماً باید به اندازه کف دستی از آن جاری زلال و خنک نوشید.
در زمینهای پایین چشمه غوغای رنگها بود، در میان انبوه بانوان که شاید جوانترهایشان همان کوشک را زنانهتر بازی میکردند و عروسها با آرایشی ملایم نیمنگاهی به قسمت مردان داشتند، برای دیدن تازهداماد که کت و شلوار دامادی به تن در میان جمع مردان متمایز و مشخص بود. »
«زیر درخت بلوط» از سوی انتشارات آریاداد به طبع رسیده است؛ اثری که خواننده بی کمترین زحمت میتواند با نویسنده اش همراه شود:
«سینه کوه «آقا بیمامَد» قرارگاه درختان بلوط است که گیسوان سبز و انبوه بر پیکر کوه رها کردهاند. فارغ از هیاهوی آنهمه درخت، بلوط تنهایی در ضلع شمالی ریشه در خاک دارد و در انزوای خلسهآور خویش سالیان دراز، شنوای زمزمهای غریب است؛ زیرا درخت تخت سنگی است با حفرهای در میانهاش که اهالی به آن کِلِّک میگویند… کودک که بودم، گوش را بر آن حفره میگذاشتم به هوای شنیدن صدایی گنگ و مبهم که در خیالم تفسیر رازآلود جهان دیگر بود. این کتاب حاصل آن آواهاست که به گوشم رسید و راوی دیروز و امروز سرزمینی هفتهزار و پانصد ساله شد.»

شما چه نظری دارید؟