بخش نهم
دکتر علینقی عالیخانی
سخن به اینجا رسید که گشادبازی مالی و بیانضباطی وتقدمهای نادرست اقتصادی و نظامی موجب هرج و مرج عجیبی در کارها شد. اینک ادامه مطلب:
با همه این گرفتاریها، شاه همچنان در دنبال کردن طرحهای مورد علاقه خود پافشاری میکرد. راستش این است که شاه در مرحله دوم به همه چیزهایی که موجب کامیابی او در مرحله نخستین شده بود، پشت پا زد. برنامهریزی درازمدت اقتصادی را به دور افکند و در گزینش سیاست اقتصادی و طرحها و ترتیب تقدم آنها، «هوس» جانشین «محاسبه و منطق» شد، بخش خصوصی را هراسان ساخت و سیاستی که موجب تورم میشد، در پیش گرفت. همه این عوامل دست به دست هم دادند و زندگی را بر توده مردم که با بوق و کرنای تبلیغات دولتی درباره «پیروزی نفت» در انتظار روزهای درخشانتری بودند، تنگ و آنان را دلسرد و خشمگین ساختند.
تبلیغات
چشمداشت همیشگی شاه این بود که «بزرگترین مرد تاریخ ایران» و «بالاتر از همه شاهان پیشین» شناخته شود؛ همه پیروزیهای ملی زمان او به او نسبت داده شوند و درخشش زودگذر هیچکس چیزی مگر بازتاب بیرونقی از شخصیت پرتوافشان او نباشد! باور شاه این بود که پدرش او را مرد باکفایتی گمان نمیکرد. از این گذشته سالهای آغازین سلطنت و بیاعتنایی چند تن از نخست وزیرانش را پیوسته به یاد داشت. در نخستین سفر به انگلستان نیز در تابستان ۱۳۲۷ (۱۹۴۸ ) که مقارن با بازیهای المپیک در آن کشور بود، به گونهای سرد و حتی زننده با او رفتار شد.
در زمان نخستوزیری دکتر مصدق نیز یک بار در مراسمی که به مناسبت زادروز او در ورزشگاه امجدیه برپا شد، به مجرد ورود شاه، ناگهان جمعیت اطراف جایگاه که از هواخواهان حزب توده بودند، دست به ناسزاگویی و توهین زدند و او را به ترک ورزشگاه واداشتند. این گونه زخمهای روانیِ ناپیدا همیشه او را رنج میداد و همواره آرزو داشت از ایرانیان گرفته تا بیگانگان، از مردم معمولی گرفته تا سیاستپیشگان و رهبران قوم، به همه و همه نشان دهد که از همه برتر است. پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و واژگون شدن دولت مصدق و به ویژه به دنبال برکناری سپهبد زاهدی، شاه نیروی تازهای یافت و مداخلهاش در امور بیشتر شد و به استثنای دوره صدارت دکتر امینی، نخست وزیرانی را برگزید که هیچ یک ادعایی نداشتند و رهبری او را پذیرا بودند. از ۱۳۴۲ به بعد دیگر شاه با هیچ هماوردی رویاروی نبود و به تدریج خود را به راستی قهرمانی بیهمتا میپنداشت و توقع داشت اطرافیان او نیز به همین گونه به او بنگرند و دستگاه تبلیغاتی کشور نیز کاری مگر ستایش از او و پیشرفتهای کشور که تنها در سایه وجود او میسر شده است، نداشته باشد. فضای حاکم بر دربار نیز برای چاپلوسی مناسب بود و هر کس به گونهای مدح شاه را میگفت.
عَلم در نامههای خود، او را «پیشوای بزرگ من» خطاب میکرد و هویدا که به ورزش یوگا علاقه داشت، او را «گورو» ی خود میخواند! چندی نیز در میان ارتشیان باب شد که او را «خدایگان» بخوانند؛ ولی این نوآوری که در ذهن مردم ناآگاه به نادرست تعبیر میشد، دیگر آن چنان شور بود که پس از چندی به بوتة فراموشی سپرده شد. برای شاه که آمادگی هیچ گونه مشارکتی را از سوی مردم در امور کشور نداشت، به تدریج تفاوتی میان شاهدوستی و میهنپرستی نبود، یا شاید هم در آن شرایط، وظیفة مردم را صرفاً شاهدوستی و آنِ خود را میهن پرستی میدانست!
همه کسانی که با شاه سر و کار داشتند، ناچار بودند با این وضع بسازند و در برابرش چنان رفتار کنند و چیزهایی را بر زبان آورند که برای او خوشایند باشد. بسیاری دچار دوگانگی شخصیت شده بودند: یکی آنچه به راستی بودند و در ته دل میاندیشیدند، و دیگر آنچه میبایست وانمود کنند که هستند. علم در یادداشتهای خود آورده است که ملک حسین پس از چند روز اقامت در ایران، آهنگ سفر به لندن داشت و در فرودگاه مهرآباد نخست وزیر، رئیس ستاد و رئیس سازمان امنیت اردن نیز که از عمان به تهران پرواز کرده بودند، به او پیوستند، «... من بسیار خوشم آمد که ملک صورت تمام عمله و اکره خود را از نخست وزیر تا پایین بوسید، با آنکه آنان دست او را نبوسیدند» (یادداشت ۱۹ تیر ۱۳۵۲ )؛ ولی شاه بیش از پیش میپنداشت که رفتار اطرافیان او پاکدلانه و نشان باور راستین آنان است: «فرمودند: چیز عجیبی است که وزرا هم میگویند: آنچه میگویی، ما فوراً به آن عقیدة قلبی پیدا میکنیم! من دیگر آنجا حرامزادگی و بدجنسی نکردم که پتة آنان را به روی آب بیندازم» (یادداشت ۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۱ ).
چندی بعد عَلم مهمانی شب پیش را گزارش میدهد: «عرض کردم: دیشب که با رئیس ستاد [ارتش] اسرائیل صحبت از پیشرفتهای کشور بود، ارتشبد ازهاری رئیس ستاد ارتش[ایران] که سر میز من بود، گاف عجیبی کرد... و گفت: «ما اگر کاری میکنیم، علتش آن است که بینهایت از شاهنشاه میترسیم و اگر کارها سر موقع انجام نشود، شدیداً مؤاخذه میشویم.» فرمودند: «کجای این حرف گاف است؟» عرض کردم: «آخر باید کارها را از روی حس وطنپرستی و علاقه بکنند، نه از ترس.» فرمودند: «خیر، هیچ هم گاف نکرده است!» یعنی تو هم تکلیف خود را بدان و از این فضولیها نکن...» (یادداشت ۲۶ مرداد ۱۳۵۱ ).
شاه آرزو داشت همگان او را مردی بیمانند در سراسر تاریخ ایران بدانند. شگرف اینکه نسبت به پدرش حساسیت غریبی داشت و در هر فرصتی، به گونهای یادآور میشد که کارنامة خود او درخشانتر از پدرش است. یک بار که سخن از پادشاهان گذشته به میان میآید، شاه میگوید: «پادشاهان ما بیچارهها تمام [عمر خود را] به جنگ و ستیز گذراندند و وقت عمران و آبادی نداشتند. حتی پدر من، بیچاره فرصتی برای کار مثبت پیدا نکرد. گرچه ارتش ایران را ساخت، گرچه راهآهن ساخت، گرچه ایران را از پراکندگی نجات داد، گرچه بانک ملی را بنیاد نهاد، گرچه راهها را ساخت و رفع حجاب کرد و غیره و غیره؛ ولی نه فرصت پیدا کرد و نه وسایل و پول داشت که بتواند کارِ ما را بکند» (یادداشت ۳۱ اردیبهشت ۱۳۵۲ ).
هنگامی نیز که علم به کتابی که علی دشتی درباره رضاشاه در دست نوشتن داشت، اشاره میکند و یادآور میشود که نکتههایی نیز درباره شاه در آن نگاشته شده است، شاه میگوید: « آخر این کتاب مربوط به پدر من است. چطور ممکن است نسبت به من هم در آنجا [مطلبی]بنویسد؟...» و علم با طنز همیشگی خود میافزاید: «مسلماً شاهنشاه به حق خیال میکنند که از پدرشان بزرگتر هستند و نباید تحتالشعاع پدر قرار گیرند» (یادداشت ۸ بهمن ۱۳۵۴ ).
از زندگان نیز هیچ کس نباید بیش از حد متعارف اظهار وجودی بکند و محبوبیتی به دست آورد.
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟