واشنگتن تاریخچهای طولانی از خیانت و بیوفایی محض در کارنامه دارد
آنچه آمریکا سالهاست در قبال دیگر کشورها انجام میدهد، پیگیری سیاست تشویق مردم به اغتشاش و آشوب و در ادامه رها کردن و رفتن به راهی دیگر است؛ اتفاقی که به تازگی در مورد سوریه و ایران رخ داد.
به گزارش اطلاعات، به تازگی گروههای کُرد سوریه که گمان میکردند پشتیبانی آمریکا را همراه خود دارند، بار دیگر در برابر احمد الشرع (سرکرده شورشیان حاکم بر دمشق) قد علم کردند، اما در جبهه نبرد تنها ماندند و راهی جز پذیرفتن شکست و کنار آمدن با حکومت الجولانی نیافتند. در ایران هم گروهی از معترضان به شرابط بد اقتصادی با دیدن یکی از پستهای رئیس جمهوری آمریکا مبنی بر اینکه «شما به خیابان بیایید، کمکها در راه است»، راه شورش و اغتشاش در پیش گرفتند؛ مسیری که سرنوشتی جز افزایش قربانیان و ویرانیها نداشت.
اما آنچه در میدان رخ داد، کنار کشیدن دونالد ترامپ و رها کردن ویرانیطلبان در میانه راه بود؛ گروهی که به امید حمله نظامی به خاک ایران به رئیس جمهوری آمریکا و نخستوزیر رژیم صهیونیستی دل بسته بودند و وقتی وعدهها عملی نشد، رو به التماس کردن آوردند. برخی فارسیزبانان خارج از ایران چنان برای درخواست حمله نیروهای خارجی به سرزمین مادریشان راهپیمایی کردند که شهروندان اروپایی و آمریکایی از این میزان بیوطن بودن دیاسپورای ایرانی شگفتزده شدند. سوگمندانه اینکه این صداهای جنگطلب – هر چند اندک – از داخل ایران هم به گوش رسید.
سِوا گونیتسکی که رئیس مرکز مطالعات صلح و منازعه در دانشگاه تورنتو است، در مطلب خود در تارنمای نشریه معتبر فارن پالیسی درباره رویدادهای اخیر منطقه غرب آسیا چنین نوشت: در ۱۵ فوریه ۱۹۹۱، همزمان با بمباران عراق از سوی نیروهای ائتلاف در جریان عملیات طوفان صحرا، جورج دبلیو. بوش رئیس جمهوری وقت آمریکا خطاب به مردم عراق گفت: «راهی دیگر برای توقف خونریزی وجود دارد و آن اینکه ارتش عراق و مردم عراق امور را به دست بگیرند و صدام حسینِ دیکتاتور را مجبور به کنارهگیری کنند.»
چند هفته بعد، شورشیان شیعه در جنوب و جنگجویان کُرد در شمال قیام کردند و سپس - تمام. دولت بوش هیچ حمایتی نکرد، فعالانه مسیر انتقال سلاحهای غنیمتی به شورشیان را مسدود کرد و به صدام اجازه داد از بالگردهای جنگی برای سرکوب جنبش استفاده کند. بین ۳۰ تا ۶۰ هزار شیعه و حدود ۲۰ هزار کرد کشته شدند. در این میان، دفاع بوش از کاری که کرد، گستاخانه و بیشرمانه بود.
رئیس جمهوری آمریکا چند هفته بعد پرسید: «آیا به نظر من ایالات متحده باید برای دادن این پیشنهاد گناهکار شناخته شود که مردم عراق باید امور کشور را خودشان به دست بگیرند و برخی این برداشت را داشتند که آمریکا برای حمایت نظامی آنجا خواهد بود؟ این درست نبود. ما هرگز تلویحاً چنین چیزی نگفتیم.» این دروغی بود که از هر خوانش منطقی برمی آید. اما همانگونه که رفتار دونالد ترامپ تاکنون نشان میدهد، این هم بخشی از یک الگوی قدیمی و طولانی بوده است.
سیاست خارجی آمریکا در دو مسیر حرکت می کند که به ندرت به هم میرسند. مسیر لفاظی بر آزادی، خودمختاری و همبستگی با کسانی تمرکز دارد که به باور کاخ سفید در برابر استبداد مقاومت میکنند. این مسیر در خدمت اهداف سیاسی داخلی است و بازتابدهنده تعهدات ایدئولوژیک واقعی که در هویت ملی آمریکا ریشه دارد. با این حال، مسیر راهبردی بر اساس منافع سیاسی، محاسبات ریسک و محدودیتهای شدید قدرت عمل میکند. رئیس جمهوری در مسیر اول حرف میزند و در مسیر دوم عمل میکند.
افرادی که لفاظیهای آمریکایی را جدی میگیرند - گاهی جدیتر از خود آمریکایی ها - در نهایت در این شکاف میافتند. از یک نظر، ترامپ نمایانگر فروپاشی سیستم این دو مسیر است: لفاظی های او در راهبرد نفوذ میکند، یا دستکم هیچ شکاف مشخصی بین آنها وجود ندارد. او چیزی را میگوید که به فکرش میرسد، عواقب یا منافع ملی به درک. اما این لزوماً اعتماد به ترامپ را بیشتر نمیکند. ممکن است صرفاً به این معنی باشد که الگوی قدیمی تشویق و در پی آن رها کردن، سریعتر و با آشفتگی بیشتر پیش میرود.
یک نکته متمایزکننده دیگر درباره ترامپ هم وجود دارد. خیانتهای حسابشده آیزنهاور، کیسینجر و بوش از احتیاط بیش از اندازه میآمد. آنها دقیقاً میدانستند مرز کجاست و از ترس جنگ هستهای یا بیثباتی منطقهای به آن نزدیک نمیشدند. خطر رفتار فعلی ترامپ با ایران فقط این نیست که مسیرهای لفاظی و راهبردی در هم آمیختهاند، بلکه این است که شاید مسیر راهبردی اصلاً وجود نداشته باشد.
خیانت ترامپ به دلیل یک محاسبه سرد و کیسینجری رخ نمیدهد، بلکه به دلیل یک هوس، حواسپرتی یا یک تغییر در معامله است. برای قربانیان، نتیجه یکسان است. اما برای ناظران سیاست آمریکا، ساز و کار شکست تفاوت دارد؛ یکی شایستگی بیرحمانه، دیگری بیکفایتی آشفته.

شما چه نظری دارید؟