دکتر علینقی عالیخانی

بخش دوازدهم و پایانی

دکتر عالیخانی که زمانی وزیر اقتصاد ایران بود و به درخواست خاندان علم، ویرایش و نظارت بر چاپ و نشر یادداشت های او را چندسالی پس از فوتش بر عهده گرفت، در دوازده بخشی که از نظر خوانندگان ارجمند گذشت، تحلیلی از علل و ریشه های فروپاشی سلطنت کرده است که متن کاملش را باید در همان جا خواند . او در مقدمه جلد پنجم همین یادداشت ها نیز نوشتار کوتاه دیگری دارد که در جای خود خواندنی است، گرچه جامعیت مقدمه نخستین را ندارد؛ اما به هر حال می توان از زبان یکی از  کسانی که در  آن رژیم مَحرم به شمار می آمدند، علل زوال آن را  شنید.  

ریشه های فروپاشی
پس از انقلاب ایران، برخی مدعی شدند که: «ریشه فروپاشی نظام شاهنشاهی این بود که شاه در راه نوین ساختن ایران تندروی کرد.» راستش این است که شاه یا دربایست‌های نوین سازی را درنیافت، یا به آنها اعتنایی نداشت. او روح زمان خود را آن چنان که می‌بایست، درک نکرد. از یک سو آرزو داشت جامعه‌ای پیشرفته و کم و بیش غربی برپا سازد و از سوی دیگر کوشید از نظر سیاسی، به خودکامگی سده پیش گراید. به پیدایش جامعه‌ای که در آن میلیون‌ها تن به مدرسه می‌رفتند و دههاهزار تن هر سال از دانشگاه‌ها بیرون می‌آمدند، کمک کرد، ولی هرگز نتوانست به مشارکت اینان در امور سیاسی و اجتماعی کشور تن دردهد. 
او می‌خواست همه آرزوهای متضاد خود را یکجا و با هم انجام دهد، هم ارتش بسیار بزرگی که هیچ‌کس ضرورت آن را درنمی‌یافت، داشته باشد و هم پیشرفت اقتصادی، کسی در کارهای سیاسی مشارکت نکند، ولی در ضمن نیز همه خرسند باشند!
سودای یکه‌تازی‌ شاه موجب شد هرگز نتواند با اینکه کسان دیگری اظهار وجود کنند، بسازد و روی هم رفته اصالتی برای مردم و خواست و باور آنان قائل نبود. از سوی دیگر، بر پایه آنچه در جریان سقوط دولت دکتر مصدق دیده بود، قدرت‌های بزرگ، به ویژه آمریکا و انگلستان را دارای نیرویی افسانه‌ای می‌پنداشت. درنتیجه یقین داشت نگهداری روابط صمیمانه با ایشان، او را از هر گونه خطری ناشی از ناخرسندی مردم مصون می‌دارد و در چنین شرایطی می‌تواند آسوده دل، آنچه می‌خواهد، بگوید و بکند. 
شاه را با واقعیت عینی وضع ایران سروکاری نبود و با سرسختی و یکدندگی به دنبال دورنمایی بود که درباره آینده کشور در ذهن خود می‌پروراند. از همین رو نیز هرگز درنیافت چگونه ممکن است توده مردم در همه حال به گِرد او نباشند. بدین سان با گذشت زمان، شکاف میان جهانِ پنداری او و آنچه به راستی در کشور رخ می‌داد، افزون شد؛ ولی شاه ایرادی در کار خود نمی‌دید و تنها دستگاه‌های منتقل کنندة اندیشه‌ها و کارهای خود را مسئول کمبودها و ناخرسندی‌ها می‌دانست و تا پایان نیز همچنان بر این باور ماند...
در این میان تک نغمه های مخالفی به ویژه در دانشگاه ها به گوش می رسید؛ ولی شاه و دولت اعتنایی به این امر نداشتند و آن را ناشی از شور جوانی، نبود احساس مسئولیت در میان دانشگاهیان و تحریک گروه های خرابکار دست چپی می دانستند؛ ولی عَلم که چند سالی از نزدیک با شیوه فکری دانشجویان دانشگاه شیراز آشنا شده بود، پیوسته در یادداشت های خود اظهار نگرانی می کند و به ویژه از هویدا که به اعتقاد علم در کار خود کفایتی نشان نمی داد، می نالد. در این هنگام دنیای غرب بیش از هر چیز نگران «جنگ ویتنام» و رخنة سیاسی شوروی در خاورمیانه عربی بود. برای آمریکا و متحدان او جلوگیری از گسترش کمونیسم، از راه تقویت نظامی کشورهای دوست و برپایی پیمان های منطقه ای بر هر گونه دغدغه ای در مورد نظام های خودکامة بسیاری از کشورهای جهان سوم می چربید...
***
عالیخانی در بخشی از مقدمه جلد پنجم زیر عنوان «یادداشت توضیحی سال ۱۳۵۴» می نویسد: 
تشکیل حزب رستاخیز موجب بحث فراوانی درباره نقش سیاسی و اجتماعی آن شد. بسیاری امید داشتند که در چهارچوب نظام تک حزبی، اجازة ابتکار بیشتری به نمایندگان مجلس داده شود و رسانه های گروهی در گفتار و نوشتار خود آزادتر باشند؛ ولی توقع شاه از حزب، با این انتظارات تعارض داشت. در همان آغاز کار، یک بار شاه به عَلم می گوید: «همین حالا که مرخص شدی، به روزنامه کیهان، به مصباح زاده تلفن کن که: مردک، این حرفها چیست که می نویسی؟ راجع به حزب، هر کس هر غلطی می کند، می نویسید؟ یکی پرسیده: "چرا در اساسنامة حزب، تکلیف دولت تعیین نشده؟" شما هم چاپ کرده اید. به آنها تفهیم کن که: تکلیف تعیین دولت و عزل و نصب وزرا با شخص پادشاه است و شاه ریاست فائقه قوّه مجریه را دارد؛ دیگر اینها فضولی است. روزنامه از خودش توضیح بدهد.» علم سپس می افزاید: «من مرخص شدم. فوری در این زمینه اقدام کردم؛ معلوم شد بدبخت کیهان نیست و اطلاعات است و به هر حال آنها این تصحیح را کردند» (یادداشت ۲۵/ ۱ / ۵۴)...
از دید شاه، خط مشی حزبی همان پیروی از «فلسفة انقلاب ششم بهمن ۱۳۴۱» بود که خود او به مناسبت های مختلف یادآور می شد. گرفتاری کار در این بود که این «فلسفه انقلاب» برای هیچ کس روشن نبود! اصلاحات اجتماعی بی گفتگوی ۱۳۴۱ می توانست مبنای کار باشد و نه پاسخگو به مسائل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی متغیر و گوناگونی که یک حزب بالطبع با آن روبرو می شد و بر حسب شرایط روز می بایست برای آنها راهکردهای روزآمدی ارائه داد. به این سان، مسئولان حزب و دولت سردرگم بودند که اگر از نظر سازمانی، نمایندگان آزادی عمل ندارند، خط مشی حزب را چه کسی می بایست تعیین کند!
دو هفته پس از انتخابات، تشکیل دو جناحِ «پیشرو» و «سازنده» در حزب رستاخیز، به ترتیب به رهبری جمشید آموزگار و هوشنگ انصاری، اعلام شد... [اما] شأن نزول این دو جناح برای هیچ کس، ازجمله رهبران انتصابی آن، که تا هنگام ابلاغ امر شاه از این جریان به کلی بی اطلاع بودند، روشن نبود. چند گاهی تلاش هر یک از جناح ها، یافتن وجه افتراقی با آن دیگر بود... شاه به احتمال قوی می خواست وانمود کند که آزادی گفتگو و ابتکار در داخل حزب، با تشکیل دو جناح تأمین شده است؛ ولی در عمل، از برداشتن هر گونه گامی در این راه جلوگیری می کرد...
بیشتر نمایندگان تازة مجلس پشتیبان جمشید آموزگار بودند و ... در مهمانی شامی، نسبت به او ابراز احساسات کردند. این گونه محبوبیت های فردی، از آن چیزهایی بود که شاه تاب شنیدنش را نداشت و به بهانة ایراد به  گفتة آموزگار درباره رویة نمایندگان، او را به همراه هویدا احضار و مورد بازخواست قرار داد. تنها مفرّ آموزگار، اشاره به سخنان خود شاه بود که در ایران همه گونه آزادی هست؛ ولی شاه باز هم قانع نشد و با اشاره به مهمانی شام نمایندگان مجلس، از او پرسید: «پس این هیاهو و جنجال چند شب پیش برای چه بود؟» و سپس افزود: « یک چیزی را به شما بگویم: دوران مصدق گذشته و دیگر تکرار نخواهد شد!» (گفتگوی ویراستار با جمشید آموزگار).

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی