طه حسین فراهانی
محمد قاضی از همان کودکی با نام «محمد» پیوندی عمیق داشت؛ نامی که پیش از او دو بار به خاک سپرده شده بود. خودش بعدها در خاطراتش نوشت: «این محمد ثالث من هستم و خدا رحم کرد که شهید ثالث نشدم.» این طنز تلخ، تنها آغاز داستانی بود که او را به یکی از بزرگترین مترجمان تاریخ ادبیات ایران تبدیل کرد.
او زبان فرانسه را نزد ادیب کرد «گیو مکریانی» آموخت و سپس با کمک عمویش به تهران آمد. در سال ۱۳۱۵ دیپلم ادبی از دارالفنون گرفت و در ۱۳۱۸ دانشکده حقوق دانشگاه تهران را به پایان رساند. از ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۰ خدمت نظام را در دادرسی ارتش گذراند و سپس به وزارت دارایی پیوست؛ جایی که تا سال ۱۳۵۵ در آن ماند و بازنشسته شد. اما قلبش همیشه در دنیای کلمات بود.
اولین قدمها در جاده ترجمه
در دهه ۱۳۲۰ با ترجمه کوچک «کلود ولگرد» از ویکتور هوگو آغاز کرد، اما ۱۰ سال وقفه افتاد. بازگشت او با «جزیره پنگوئنها»ی آناتول فرانس بود؛ کتابی که به سختی ناشر پیدا کرد، اما پس از انتشار چنان درخشید که نجف دریابندری نوشت: «مترجمی که آناتول فرانس را نجات داد». این آغاز شهرت قاضی بود.
در سال ۱۳۳۳، داستان آشناییاش با شازده کوچولو یکی از شیرینترین خاطرات ادبی ایران است. کتاب را از دوستی قرض گرفت تا بخواند، اما چنان مجذوب شد که در اتوبوس تا انتهای خط رفت و متوجه نشد! در دوازده روز آن را ترجمه کرد، در حالی که دوستش هم قصد ترجمه داشت. وقتی کتاب را پس داد و گفت ترجمه کرده، دوستش گفت: «شازده کوچولو برای من مرده است.» قاضی پاسخ داد: «اگر برای شما مرده، من او را برای همه فارسیزبانان زنده کردم.»
این ترجمه بارها تجدید چاپ شد و هنوز هم یکی از محبوبترین نسخههای فارسی این شاهکار جهانی است. اوج هنر قاضی، ترجمه کامل دن کیشوت سروانتس در سالهای ۱۳۳۶–۱۳۳۷ بود که جایزه بهترین ترجمه سال دانشگاه تهران را برد. منتقدان گفتند اگر سروانتس فارسی میدانست، خودش چنین نمینوشت!ترجمه زوربای یونانی نیکوس کازانتزاکیس نیز او را «زوربای ایرانی» نامید؛ لقبی که خود با عشق پذیرفت. پس از بازنشستگی، با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان همکاری کرد و آثاری چون «باخانمان» هکتور مالو و «ماجراجوی جوان» را برای نسل نو آورد.در سال ۱۳۵۴ سرطان حنجره او را به آلمان کشاند؛ جراحی تارهای صوتیاش را گرفت و دیگر نتوانست سخن بگوید. با دستگاهی که صدایی مکانیکی تولید میکرد، زندگی کرد، اما قلمش هرگز خاموش نشد.
میراثی جاودان
در ۱۲ مرداد ۱۲۹۲، در دل شهر کوچک اما پرجنبوجوش مهاباد، کودکی به دنیا آمد که سرنوشتش قرار بود با ادبیات جهان گره بخورد. محمد قاضی، فرزند میرزا عبدالخالق قاضی (امام جمعه و پیشنماز محترم شهر مهاباد) و آمنه خانم، در خانوادهای مذهبی و فرهنگی پا به عرصه وجود گذاشت. پدرش مردی متدین و شناختهشده بود که جایگاه اجتماعی والایی در میان مردم منطقه داشت، اما زندگی محمد از همان کودکی با تلخیها و چالشهای بزرگی همراه شد.
پدر و مادرش پیش از او دو فرزند پسر به نام «محمد» و یک دختر را از دست داده بودند. خودش بعدها در کتاب خاطراتش با طنزی تلخ نوشت: «پدر من ابتدا یک فرزند به نام محمد داشت که فوت کرد، سپس یک دختر داشت، آن هم فوت کرد، خداوند پسر دیگری به پدر و مادرم داد و به دلیل اینکه پدرم به نام محمد علاقه داشت نام این کودک را نیز محمد گذاشت، اما این محمد ثانی هم بعد از مدتی فوت کرد. اما پدرم دست از تلاش برنداشت و دوباره صاحب فرزند پسر دیگری شد و نام وی را نیز محمد گذاشت. این محمد ثالث من هستم و خدا رحم کرد که شهید ثالث نشدم».
محمد در پنجسالگی (حدود سال ۱۲۹۷) پدرش را از دست داد و این فقدان، زندگی او را دگرگون کرد. مادرش که زنی سختگیر و پایبند به سنن سنتی بود، مجدداً ازدواج کرد. محمد برای مدتی کوتاه نزد مادربزرگش در روستای چاغرلو اقامت کرد و سپس به مهاباد بازگشت. او تحصیلات ابتدایی را در دبستان سعادت و سپس دبستان نوبنیاد مهاباد به پایان رساند و در سال ۱۳۰۷ گواهینامه ششم ابتدایی گرفت. اما مهاباد در آن زمان دبیرستان نداشت و این محدودیت، او را در آستانه نوجوانی با انتخابی بزرگ روبهرو کرد.
از همان کودکی، محمد ذهنی کنجکاو و علاقهمند به یادگیری داشت. مهمترین نقطه عطف دوران کودکی و نوجوانیاش، آشنایی با زبان فرانسه بود. او این زبان را نزد عبدالرحمن گیو (معروف به گیو مکریانی یا گیو موکریانی)، ادیب و روشنفکر کرد که از کردهای عراق بود و زبان فرانسه را در حلب و بیروت آموخته بود، آغاز کرد. گیو مکریانی نخستین معلم زبان فرانسه در مهاباد به شمار میرفت و محمد قاضی اولین شاگرد او بود. یادگیری زبان فرانسه در آن دوران، که آموختن زبان «کفار» با نگاه منفی همراه بود، جسارت بزرگی میطلبید. اقوام و خویشان او را ملامت میکردند، اما تشویقهای گیو و استعداد زودرس محمد، این موانع را کمرنگ کرد. همین زبان بعدها کلید ورود او به دنیای ادبیات جهانی شد و عشق به ترجمه را در دلش کاشت.ش
در سال ۱۳۰۸، پس از یک سال انتظار و با کمک میرزا جواد قاضی (عمویش که از آلمان دیپلم حقوق گرفته بود و در وزارت دادگستری تهران مشغول به کار بود)، محمد نوجوان راهی پایتخت شد. این سفر، نخستین گام او به سوی دنیای بزرگتر بود. در تهران، ابتدا نزد عمویش اقامت کرد و در دارالفنون، معتبرترین مدرسه آن زمان ایران، ثبتنام نمود. دارالفنون نه تنها محل تحصیل، بلکه کانون پرورش عشق پایدار او به ادبیات بود. او در سال ۱۳۱۵ در رشته ادبی از این مدرسه دیپلم گرفت و بلافاصله وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد. در سال ۱۳۱۸ مدرک لیسانس خود را در رشته قضایی دریافت کرد. در تمام این سالها، محمد همیشه جزو بهترین شاگردان زبان فرانسه بود و همین مهارت، بعدها پایه و اساس شهرت او به عنوان مترجم برجسته شد.
دوران نوجوانی و جوانی محمد در تهران، همزمان با تحولات سیاسی و فرهنگی ایران بود. او با وجود تحصیلات حقوقی، قلبش همیشه در دنیای کلمات و کتابها میتپید. پس از دانشکده، از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۰ خدمت نظام را با درجه ستواندومی در دادرسی ارتش گذراند و سپس در مهر ۱۳۲۰ به استخدام وزارت دارایی درآمد؛ جایی که تا سال ۱۳۵۵ در آن ماند و بازنشسته شد. اما در تمام این سالها، روح او آرام نمیگرفت و همیشه به دنبال پلی میان فرهنگ ایران و ادبیات جهان بود.این دوران پرتلاطم، محمد قاضی را از کودکی روستایی و یتیم به جوانی تحصیلکرده و آماده برای فتح قلههای ترجمه تبدیل کرد. او بعدها در خاطراتش نوشت که این سختیهای اولیه، عزم راسخ و عشق به یادگیری را در او تقویت کرد. همین عشق بود که او را به یکی از بزرگترین مترجمان تاریخ ادبیات ایران بدل کرد؛ مردی که با وجود تمام محدودیتها و مصیبتها، شاهکارهای جهان را برای فارسیزبانان زنده کرد.
در دهه ۱۳۲۰، محمد قاضی نخستین گامهای جدی خود را در دنیای ترجمه برداشت. او با ترجمه داستان کوتاه «کلود ولگرد» از ویکتور هوگو، نویسنده بزرگ فرانسوی، وارد عرصه ادبیات ترجمه شد. این اثر، که نخستین بار در سال ۱۸۳۴ منتشر شده بود، روایتی تلخ و انتقادی از بیعدالتی اجتماعی، زندان و نظام قضایی فرانسه است؛ داستان کارگری فقیر که به دلیل دزدی ناچیز برای سیر کردن شکم خانوادهاش زندانی میشود و در نهایت به جنایتی بزرگتر کشیده میگردد. هوگو این رمان کوتاه را به عنوان سندی علیه مجازات اعدام و شرایط زندان نوشت و حتی نسخهای از آن را برای نمایندگان مجلس فرانسه فرستاد.
قاضی این کتاب را در اواخر دهه ۱۳۱۰ (حدود ۱۳۱۷–۱۳۱۸) ترجمه کرد و با دریافت دستمزد اندکی حدود ۴۰ تومان، نخستین تجربه حرفهای خود را رقم زد. ترجمه او چنان روان و دقیق بود که بعدها با تجدید چاپهای متعدد (تا چاپ هشتم و بیشتر) همچنان مورد استقبال قرار گرفت. اما پس از این اثر، به دلیل مشغلههای شغلی در وزارت دارایی، خدمت نظام و زندگی روزمره، حدود ده سال از ترجمه ادبی فاصله گرفت و قلمش برای مدتی خاموش ماند.
بازگشت باشکوه او در سال ۱۳۲۹ با ترجمه «جزیره پنگوئنها» اثر آناتول فرانس، نویسندهٔ برندهٔ نوبل ادبیات، رخ داد. این کتاب، که یک سال و نیم وقت قاضی را گرفت، در ابتدا به سختی ناشر پیدا کرد؛ ناشران میگفتند آناتول فرانس در ایران «بازار ندارد» و آثارش در انبارها خاک میخورد. اما وقتی سرانجام در سال ۱۳۳۲ منتشر شد، به دلیل شیوایی، روانی و طنز هوشمندانه ترجمه قاضی، چنان مورد استقبال قرار گرفت که آناتول فرانس را از فهرست نویسندگان «بیبازار» خارج کرد. نجف دریابندری، یکی از برجستهترین منتقدان و مترجمان ایران، در روزنامه اطلاعات مقالهای با عنوان «مترجمی که آناتول فرانس را نجات داد» نوشت و این ترجمه را نقطه عطفی در تاریخ ترجمه ایران دانست. این موفقیت، شهرت قاضی را تثبیت کرد و راه را برای کارهای بزرگتر گشود.در سال ۱۳۳۳، یکی از شیرینترین و مشهورترین خاطرات ادبی ایران رقم خورد: آشنایی قاضی با «شازده کوچولو» نوشته آنتوان دو سنتاگزوپری. او کتاب را از دوستی به نام دکتر امیر جهانبیگلو قرض گرفت تا بخواند، اما چنان مجذوب سادگی، عمق فلسفی و شعرگونه آن شد که در اتوبوس، تا انتهای خط (ایستگاه راهآهن) رفت و متوجه توقف در ایستگاه مورد نظرش نشد! قاضی کتاب را در عرض دوازده روز ترجمه کرد، در حالی که دوستش هم قصد ترجمه داشت. وقتی کتاب را پس داد و گفت ترجمه کرده، دوستش با ناراحتی گفت: «شازده کوچولو برای من مرده است.» قاضی با لبخندی پاسخ داد: «اگر برای شما مرده، من او را برای همه فارسیزبانان زنده کردم.» این ترجمه بارها تجدید چاپ شد (تا چاپهای متعدد در دهههای بعد) و هنوز هم یکی از محبوبترین و خواندنیترین نسخههای فارسی این شاهکار جهانی است.
اوج هنر ترجمه قاضی، برگردان کامل «دن کیشوت» اثر میگل د سروانتس در سالهای ۱۳۳۶–۱۳۳۷ بود. این رمان حماسی-طنزآمیز اسپانیایی، که یکی از مهمترین آثار ادبیات جهان به شمار میرود، را قاضی با دقتی بینظیر و زبانی فاخر به فارسی برگرداند. منتقدان و نویسندگان بزرگی مانند محمدعلی جمالزاده گفتند: «اگر سروانتس فارسی میدانست و میخواست دن کیشوت را به فارسی بنویسد، بهتر از این نمیشد!» این ترجمه، جایزه بهترین ترجمه سال را از دانشگاه تهران برای او به ارمغان آورد و جایگاهش را به عنوان یکی از بزرگترین مترجمان ایران تثبیت کرد.
ترجمه «زوربای یونانی» از نیکوس کازانتزاکیس نیز یکی از درخشانترین کارهای او بود. قاضی چنان با شخصیت پرشور، زندگیدوست و آزاد زوربا همذاتپنداری کرد که در مقدمه کتاب خود را «زوربای ایرانی» نامید و نوشت: «من زوربای ایرانی هستم.» این لقب، که با عشق و افتخار پذیرفت، نشاندهنده روحیه سرزنده، پرتلاش و بیپروای او بود.
پس از بازنشستگی از وزارت دارایی در سال ۱۳۵۵، قاضی به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پیوست و دوره جدیدی از فعالیت را آغاز کرد. در این دوره، آثاری ماندگار برای نسل جوان ترجمه کرد؛ از جمله «باخانمان» اثر هکتور مالو، که داستان دلانگیز کودکی یتیم و ماجراجوییهای اوست، و «ماجراجوی جوان» از ژاک ژروند. این ترجمهها، با زبانی ساده اما زیبا، نسل جدیدی از خوانندگان ایرانی را با ادبیات جهان آشنا کرد.
اما زندگی قاضی با چالش بزرگی روبهرو شد: در سال ۱۳۵۴، به سرطان حنجره مبتلا شد. بیماری به سرعت پیشرفت کرد و تارهای صوتی و نای او را درگیر نمود. برای درمان به آلمان (شهر ماربورگ) رفت و پس از جراحی، تارهای صوتیاش را از دست داد. از آن پس دیگر نتوانست مانند گذشته سخن بگوید و مجبور شد از دستگاهی الکترونیکی استفاده کند که با لرزش، صدایی مکانیکی تولید میکرد. با وجود این سکوت اجباری و درد جسمانی، قلمش هرگز خاموش نشد؛ او تا آخرین سالهای عمر، ترجمه را ادامه داد و آثار ارزشمندی را به فارسی برگرداند.
محمد قاضی در بیش از ۵۰ سال فعالیت پرثمر و بیوقفه، نزدیک به ۷۰ اثر (برخی منابع دقیقاً ۶۸ عنوان ذکر میکنند) ترجمه کرد و نوشت؛ گنجینهای گرانبها که خوانندگان فارسیزبان را با شاهکارهای ادبیات جهان آشنا ساخت. او عمدتاً از زبان فرانسوی ترجمه میکرد، اما آثاری را نیز از روسی و کردی به فارسی برگرداند. این حجم عظیم کار، با وجود شغل دولتی، بیماری و سکوت اجباری دهههای آخر زندگی، نشاندهنده عشق عمیق او به ترجمه بود.
مقدمههای تحلیلی قاضی یکی از ویژگیهای منحصربهفرد آثار او بود. او در مقدمهها نه تنها کتاب را معرفی میکرد، بلکه تحلیلهای عمیق، عقاید شخصی و گاهی خاطرات خود را میگنجاند؛ این مقدمهها کتابها را غنیتر و جذابتر میکردند. او سرانجام در سحرگاه چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۷۶، در سن ۸۴ سالگی، در تهران درگذشت. پیکرش را به زادگاهش مهاباد بردند و در آنجا به خاک سپردند؛ جایی که مردم کردستان او را چون گوهری ملی گرامی میدارند. در فروردین ۱۳۸۶، مجسمهای باشکوه به ارتفاع بیش از چهار متر از او، ساخته هنرمند هادی ضیاءالدینی، در کوی دانشگاه مهاباد رونمایی شد. این مجسمه، نمادی از قدردانی همشهریان و هممیهنانش از مردی است که با کلمات، فرهنگها را به هم پیوند زد.
محمد قاضی نه فقط یک مترجم بود؛ او پلی زنده میان فرهنگ ایران و جهان به شمار میرفت. با وجود سرطان حنجره، سکوت اجباری، سختیهای زندگی و حتی عضویت در حزب توده که وفاداریاش به عقایدش را نشان میدهد، تا آخرین نفس قلم کشید. امروز، خواندن ترجمههای او یعنی زنده کردن دوباره آن روح بزرگ، آن عشق به ادبیات و آن شور زندگی. زوربای ایرانی، همچنان در صفحات کتابهایش میرقصد و برای نسلها الهامبخش خواهد ماند.

شما چه نظری دارید؟