پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۱:۳۶
نظرات: ۰
۰
-
[ مهرداد احمدی شیخانی ] بدانیم که نمی‌دانیم

به نظر می‌رسد مشاورینی برای تصمیم‌گیران کشور وجود ندارد تا راه را به آنها نشان دهند. اما آیا واقعا مشاورانی  وجود ندارد؟ خوشبختانه باید بگویم مشاورانی هستند ولی متاسفانه تصمیم‌گیرندگان، آنان را مقبول نمی‌دانند .....

مهرداد احمدی شیخانی - روزنامه اطلاعات: سال پیش حدودا در همین ایام، دچار چهار بیماری همزمان و بسیار سخت و دردناک شدم، چهار بیماری که منطقا نمی‌بایست از آنها جان سلامت به در ببرم، که نه به شوخی که به جد می‌گویم، ساده ترین آنها سرطان بود. اما دلیل وخامت حالم، هیچ‌یک از این چهار بیماری نبود، دلیلش بیماری پنجم بود و آن هم کوتاهی و کم‌توجهی به سلامتی‌ام بود.

من مطلقا هیچوقت به سلامتی خود توجه نکرده‌ام و گمان داشتم که نهایتا مردن است، زندگی می‌کنیم و آخرش می‌میریم. ولی موضوع به این سادگی هم نیست، اصلا این امکان هست که با زجر بسیار بمیریم و ثانیا، وقتی که چنین به حال وخیم گرفتار می‌شوی، غیر از خودت، بسیاری دیگر را هم گرفتار می‌کنی و کار به آنجا می‌رسد که هم خودت و هم دیگران منتظر مرگت می‌شوند و دعا می‌کنند که زودتر جان بدهی تا  آنها جانشان آسوده شود و به‌قول مرحوم مادرم «خدا  آن روز را نیاورد که آدم، خوار و زار شود» و من تا  آستانه «خوار و زار» شدن رفتم که دردش از درد هر مرضی بدتر است و سبب همه اینها، کوتاهی خودم در حفظ سلامتم بود، کاری که زمانی می‌توانستم به سادگی انجام بدهم، ولی پشت گوش انداختم تا به آن وضعیت گرفتار شدم. 

اما چطور شد که از آن وضعیت بیرون آمدم؟ به یک دلیل خیلی روشن. از شانس و اقبالم، سه دوست پزشک دارم، دوستانی بسیار مهربان و حاذق. یک روانپزشک که زمانی رئیس دپارتمان روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران بود و در این ایام کتاب بسیار ارزشمند او با نام «خودکشی خوشه‌ای» را برای چاپ آماده می‌کنیم.

دیگری دکتر علوم آزمایشگاهی است که صاحب و مدیر چندین آزمایشگاه بسیار معتبر در کشور است و سومی که نقش مهمتری از این دو داشت، دکتر بیهوشی است که به واسطه این تخصص، پزشکان بسیاری را از نزدیک در تخصص‌های گوناگون می‌شناسد و راهنمای من بود که برای هر بیماری به چه کسی رجوع کنم.

به واقع سه پزشک که مستقیماً در درمان من نقشی نداشتند، با مشاوره‌های درمانی خود، زمینه‌ساز اصلی درمانم بودند. مشاورانی که بی‌پرده و صریح با من سخن می‌گفتند و من فقط به این دلیل که قبول داشتم آنها بیشتر می‌فهمند و من نمی‌فهمم، امکان بهبودی حاصل شد. حالا فرض کنید اگر این مشاوران متخصص نبودند، یا اگر هم بودند، من مشورت آنها را نمی‌پذیرفتم و مثلا صراحت آنها را خوش نداشتم و راهکارشان را قبول نمی‌کردم، در آن صورت، به احتمال زیاد، نویسنده این یادداشت امروز، زیر خروارها خاک و همسخن مورچه‌ها بود.

آنچه در بالا نوشتم مقدمه نبود، اصل ماجرا بود، ماجرایی که عینا در جامعه جریان دارد. وقایع دردناک دی‌ماه، دقیقا وضعیت اوج بیماری‌های سه سال پیش من است، با یک تفاوت بسیار مهم، من مشاورانی بسیار کارآمد داشتم که به صراحت و روشنی، آنچه را  لازم بود به من گفتند و مرا به درمان رساندند، اما به نظر می‌رسد مشاورینی برای تصمیم‌گیران کشور وجود ندارد تا راه را به آنها نشان دهند. اما آیا واقعا مشاورانی  وجود ندارد؟ خوشبختانه باید بگویم مشاورانی هستند ولی متاسفانه تصمیم‌گیرندگان، آنان را مقبول نمی‌دانند و گاه از دیگرانی مشورت می‌گیرند که اگر ذره‌ای مشاوره اینگونه مشاوران فایده داشت، به وضعیت امروز گرفتار نبودیم. بگذارید واضح‌تر بگویم.

به گمان من مهمترین نقطه عطف در تاریخ ۴۷ ساله جمهوری اسلامی، انتخابات مجلس پنجم بود که نشان از تحولی بزرگ در جامعه داشت. اشاره‌وار از نفر منتخب شهر کرج می‌گویم که مطلقا شخصی سیاسی نبود و حتی آخرین نفری بود که اعتبارنامه‌اش در مجلس تصویب شد و در تمام چهار سال نمایندگی ما انگار اصلا در مجلس حضور نداشت ولی گفته می‌شد به دلیل شباهت به یک خواننده پیش از انقلاب رای بسیار بالایی آورده بود. یا خانمی زیبارو و با چشمانی رنگی در تهران که فقط پنج هزار تراکت در اطراف دانشگاه تهران به در و دیوار چسبانده بود و نزدیک بود بدون هیچ حمایتی به مجلس راه پیدا کند. 

اگر با فاصله به این رخداد نگاه کنیم، همه آنچه که امروز در جامعه می‌گذرد از همانجا قابل مشاهده بود، اما متاسفانه در آن روز دیده نشد و از آن بدتر اینکه نه تنها مسیری که جامعه در آن روز نشان داد و انتخاب کرد، دیده نشد، بلکه تا همین امروز این مسیر که حالا ۳۰ سال است جامعه‌ وارد آن شده، انکار می‌شود و نتیجه‌اش می‌شود دی‌ماهی که گذشت.

این واقعه‌ای است که در جامعه رخ داده و مشاورانش هم کسانی هستند که تخصص‌شان در شناخت جامعه است و کارشناس علوم انسانی، یعنی همان علوم انسانی که در همه این چند دهه منکرش شده‌ایم و حتی خانه‌اش یعنی «خانه اندیشمندان علوم‌انسانی» بعد از جنگ ۱۲ روزه توسط شهرداری تهران بسته شد. دقت کردید؟ خودمان با دست خودمان، درست زمانی که از همه وقت بیشتر به مشاورانی برای بیرون آمدن از بستر بیماری احتیاج داشتیم، آنها را  تاراندیم؟ چه وقت؟ درست بعد از جنگ ۱۲ روزه؟

اولین سوالی که پیش می‌آید این است که چنین اتفاقی سهوی بود که ناگهان بعد از جنگ؛ برویم خانه اندیشمندان علوم انسانی، یعنی همان مشاوران اصلی را ببندیم؟ بعد می‌گوئیم این وقایع دیماه کار نفوذ بوده. بله بوده، ولی نفوذ کارش را قبلتر انجام داده و دیماه، میوه را از درختی که کاشته بود، چیده. اینکه مشاورانی داشته باشیم که به وقتش هشدار ندهند که مشاور نیستند. اینکه پزشکانی داشته باشیم که در بستر بیماری فقط «نبات داغ» دستمان بدهند که بیماری را علاج نمی‌کند. اگر باور داریم آنچه در دیماه گذشت، ا وج بیماری بود، دنبال مشاورانی باشیم که راه نشانمان بدهند؛ اگر هم بر این اعتقاد نیستیم که هیچ. 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی