در سالهای اخیر، در برخی کشورهای اروپایی تجمعاتی از سوی بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی ایران برگزار شده که در آنها پرچم اسرائیل در کنار پرچم شیر و خورشید—نماد ایران پیش از انقلاب—به نمایش درآمده است. در مواردی جدی نیز شعارهایی در حمایت از حمله نظامی اسرائیل به ایران مطرح شده است. این تصاویر برای بسیاری از شهروندان و تحلیلگران اروپایی نهتنها عجیب، بلکه بهطور جدی مسئلهبرانگیز تلقی میشود، چراکه با الگوی رایج جنبشهای سیاسی مخالف در جهان همخوانی ندارد؛ جنبشهایی که معمولاً بر تغییرات داخلی، بسیج اجتماعی و فشار مدنی تأکید دارند، نه درخواست مداخله نظامی خارجی.
از منظر علوم سیاسی، این وضعیت را میتوان نوعی «ائتلاف نمادین مبتنی بر دشمن مشترک» دانست؛ جایی که برخی گروههای اپوزیسیون، اسرائیل را صرفاً بهعنوان نیرویی در تقابل با جمهوری اسلامی تعریف میکنند. اما این همراستایی سطحی، بهویژه وقتی با درخواست حمله نظامی همراه میشود، در فضای فکری اروپا با انتقادات جدی مواجه است. پرسش محوری این است: چگونه جریانی که مدعی دفاع از مردم ایران و خواستار آزادی آنها است، از سناریویی حمایت میکند که بهطور مستقیم جان همان مردم را تهدید می کند و خواستار بمباران کشور همان مردم می شود؟
در این میان، استناد به نقدهای متفکران غربی نیز نشان میدهد که چنین مواضعی حتی در چارچوب فکری منتقدان سیاستهای اسرائیل هم جایگاهی ندارد. بسیاری از فیلسوفان و نظریهپردازان اروپایی، ضمن انتقاد از سیاستهای دولت اسرائیل، همواره بر پرهیز از خشونت نظامی و حفظ جان غیرنظامیان تأکید کردهاند. بنابراین، ترکیب نمادهای اسرائیلی با شعارهای مداخله نظامی علیه ایران، نهتنها از منظر اخلاقی بلکه از نظر عقلانیت سیاسی نیز قابل دفاع نیست و بیشتر نشانهای از آشفتگی تحلیلی است تا یک استراتژی سنجیده.
نکته مهمتر، پیامدهای انسانی چنین رویکردی است. تجربههای تاریخی در خاورمیانه و دیگر نقاط جهان بهوضوح نشان دادهاند که مداخلات نظامی خارجی، حتی اگر با شعار «آزادی» آغاز شوند، اغلب به تخریب زیرساختها، تلفات گسترده غیرنظامیان و بیثباتی بلندمدت منجر میشوند. حمایت از چنین سناریوهایی، عملاً نادیدهگرفتن این واقعیتها و بیاعتنایی به هزینههای انسانی آن است.
در این چارچوب، عملکرد جریانهای سلطنتطلب بهویژه قابل نقد جدی است. همسویی آشکار یا ضمنی آنان با سیاستهای تهاجمی خارجی، نهتنها از منظر منافع ملی ایران قابل دفاع نیست، بلکه نشاندهنده نوعی گسست عمیق از واقعیتهای سیاسی معاصر است. این جریان، بهجای ارائه یک آلترناتیو منسجم و مبتنی بر شناخت دقیق از جامعه ایران، اغلب در سطح نمادها و شعارهای احساسی باقی مانده و درک روشنی از سازوکارهای تغییر سیاسی ندارد. اتکا به قدرتهای خارجی و چشمدوختن به مداخله نظامی، بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، بیانگر ضعف تحلیلی و ناتوانی در ایجاد پایگاه اجتماعی واقعی است.
افزون بر این، بهنظر میرسد بخشی از این جریان حتی در شناخت خودِ جمهوری اسلامی نیز دچار سادهسازی و برداشتهای سطحی است. چنین نگاهی، که بیشتر بر پایه تخیلات سیاسی و نوستالژی تاریخی شکل گرفته، نهتنها کمکی به پیشبرد یک پروژه سیاسی نمیکند، بلکه آن را در چشم ناظران خارجی نیز غیرجدی و غیرقابل اتکا جلوه میدهد. در نتیجه، این رویکردها نهتنها کمکی به بهبود وضعیت ایران نمیکنند، بلکه میتوانند به تضعیف اعتبار اپوزیسیون در سطح بینالمللی نیز بینجامند.
در مجموع، این پدیده را میتوان ترکیبی از نمادسازی افراطی، تلاش برای جلب توجه رسانهای و شکلدادن به ائتلافهای سطحی دانست. با این حال، برداشت غالب در اروپا از این رفتارها، از تعجب فراتر رفته و به نقدی جدی از عقلانیت و مسئولیتپذیری این جریانها رسیده است. چنین مواضعی نه با اصول دفاع از منافع ملی ایران همخوانی دارد و نه با معیارهای پذیرفتهشده کنش سیاسی در جهان معاصر.