اریک وینر در کتاب «سقراط اکسپرس» ترجمه شادی نیکرفعت، مینویسد که، سیمون وِی (فیلسوف، عارف و فعال اجتماعی فرانسوی) از همان دوره کودکی، درد و رنج دیگران را درد و رنج خودش میدانست، و هنگامی که شش سال داشت و جنگ جهانی اول شکل گرفته بود به خانوادهاش گفت که دیگر شکر نمیخورد زیرا «سربازهای بیچاره در خط مقدم شکر گیرشان نمیآید.» وقتی هم که بزرگتر شد گرمایش آپارتمان خودش را به کار نمیانداخت زیرا میخواست با کارگرهایی که پولی برای خریدِ سوخت نداشتند همدردی کند و جایی نوشته بود:«درد و مشقت دیگران به پوست و خونم رسوخ میکرد.»
او با شنیدن خبر قحطی در چین نیز گریست و بسیار متأثر شد. وینر مینویسد:«حسِ همدلیِ متهورانه و افراطیِ سیمون وِی کمک میکند بفهمیم چرا در پرداختن به مقوله توجه هم رادیکال عمل میکرده. توجه برای او مکانیسم یا تکنیک به حساب نمیآمده. برایش یکجور فضیلتِ اخلاقی بوده، یعنی از این حیث فرقی با شجاعت یا عدالت نداشته؛ و همان اندازه مستلزمِ انگیزهای مخلصانه و ازخودگذشته بوده... توجه در عمیقترین و سخیترین حالتش میشود عشق. توجه یعنی عشق. عشق هم یعنی توجه. هر دو یک چیزند. سیمون وِی مینویسد: آدمهای غمگین هیچچیز از این دنیا نمیخواهند جز اینکه کسی پیدا شود و بهشان توجه کند.» به نظرِ وینر، سرانجام نیز همین حسِ توجه برای ما میمانَد تا به دیگران عرضه کنیم و سایر چیزها مانند پول، احترام یا نصیحت جایگزینهای کمتوانی هستند حتی وقتگذاشتن! زیرا وقتگذاشتن برای کسی که به او توجهی نداریم بدترین کاری است که انجام میدهیم، چیزی که بچهها به طور غریزی آن را از چند فرسخی تشخیص میدهند. به نظرِ سیمون وِی، توجه خالص داشتن کار سادهای نیست «توجه به آدمِ دردمند از آن کارهای سخت است، چیزی شبیه معجزه. به واقع خودِ معجزه است.»
وینر میگوید ما در مواجهه با درد و رنج اول از همه در پی فاصلهگرفتن از آن با بهانهای هستیم. برای نمونه، میگوییم سرمان شلوغ است. هنگامی که از خیابانی رد میشویم و با کسی که برای هدفی انساندوستانه در حال جمعآوری اعانه است راه خود را تغییر میدهیم تا با او چشم در چشم نشویم یا اگر کسی که نیازمند است و با تابلویی در دست و لبخندی بر لب به سوی ما میآید راه خودمان را کج میکنیم، نه چون خسیس هستیم چون دچار ضعفِ توجه هستیم. با این حال، به نظرِ سیمون وِی، توجهکردن دشوار نیست و با چهار کلمه میشود دلِ طرف را نرم کرد تا همه چیز عوض شود (چی داره بهت میگذره؟) او باور داشت این کلمهها بسیار اثرگذار هستند.
به باورِ وینر «توجه اصیل یعنی هم دیدنِ دیگری هم به جا آوردنش و هم حرمت قائلشدن برای او.» به نظرِ او، توجه مهارت نیست یعنی چیزی مانند بافندگی یا شمشیرزنی نیست که یاد بگیریم بلکه یک حالت یا سوگیریِ ذهنی است. «باید دل بدهیم به توجه، نه که یادش بگیریم، و چنین دلدادنی میسر نمیشود الا با درنگ و طمأنینه، مثل سقراط، و بیرون آمدن از خود.» وینر، بیتوجهی را نوعی خودخواهی میداند چرا که گویی به این نتیجه رسیدهایم که هر چه در سرمان میگذرد از سایر امورِ دنیا مهمتر و جذابتر است، و به همین خاطر است که انسانهای خودشیفته به همهچیز بسیار بیتوجه هستند و حسِ توجهشان گویی محبوس مانده است. اما یکی دیگر از نکتههایی که وینر به آن توجه کرده و بسیار جای اندیشیدن دارد، جایی است که مینویسد:«سیمون میگوید مشکل من این است که عمل را زیر یوغ نتیجهاش میبرم. اینطور نمیشود زندگی کرد؛ با این رویکرد، توجهداشتن هم ناممکن میشود. زندگیِ با توجه زندگیِ پرمخاطرهایست.
هیچ تضمینی نیست کارمان نتیجهای به دنبال داشته باشد. نمیدانیم توجه قرار است کجا ببردمان؛ هیچ معلوم نیست. توجه ناب، همان که سیمون خیلی میپسندد، کاری به محرکهای بیرونی– مثل ارتقای شغلی یا نقشی به دلِ دوستان انداختن- ندارد. آدمی که همهی توجهش را به چیزی –هر چیزی- معطوف میکند، در آن موفق میشود، حتی اگر به قول سیمون، ماحصل تلاشش به چشم نیاید. حق با سیمون است، میدانم.
اما در دنیایی که زندگی میکنیم اصالت با ثمرهی مشهود و هویداست. هرچه مشهودتر و پرحاصلتر، بهتر. زندگی به سبک سیمون وِی ممکن است؟ در لحظه زندگی کنیم و به فکر فردا نباشیم. میتوانم دخترم را با عشق و توجه بزرگ کنم و برایم مهم نباشد میخواهد در آینده جراح مغز شود یا متصدی تریا؟ میتوانم در مسابقهی نویسندگی شرکت کنم و نگران برد و باخت نباشم؟»
همانطور که مترجم کتاب «روح اسپینوزا» در مقدمه خواندنی خود توضیح داده، انسان خودشیفته، از دستاوردها و یا صفات و یا داشتههایی که به گمان خودش موجب امتیاز او هستند احساس لذت یا رضایت عمیق دارد، مانند زمانی که کسی از ثروت یا هنر یا قدرت یا زیبایی یا شهرت و... به شکل عمیقی لذت میبرد و راضی است. در چنین صورتی، چنین انسانی که در درون، خودش را از دیگرانی که فاقد آن دستاوردها و یا صفات و یا داشتهها هستند، برتر و بهتر میانگارد دچار عُجب است، و وقتی در بیرون، با آنان چنان رفتار میکند که حاکی از آن پنداشتِ درونی است دچار کبر است. خودشیفتگی، عُجب و کبر، مانع از این میشوند که ما از خود بیرون آییم، در حالی که عشق ما را از خودگزینی به دیگرگزینی سوق میدهد. وقتی عشق و شفقت ما نه فقط معطوف به برخی از انسانها بلکه معطوف به همه انسانها شود، درد و رنج دیگران را نیز درد و رنج خود میدانیم، و خواهان نیکی برای همه خواهیم بود، چنانکه سیمون وی زیست.