حمید یزدان پرست

سه‌شنبه ۲۶ اسفند/ ۲۷ ماه رمضان 
ساعت ۸ شب وارد میدان شدم که دیگر جمعیت خیلی فشرده شده بود. دوستان مسجدی نیز هستند: آقای شهروندی، سه نسل عرب (پدر، پسر و نوه) و چند تن دیگر. آقای عرب (پدربزرگ که قاری و مداح نیز هست) گفت دکتر لاریجانی شهید شده، ولی تلویزیون هنوز خبرش را پخش نکرده است. خدا کند راست نباشد! سالها منتقدش بودم، به‌خصوص در ایام ریاست صداوسیما، اما شخصاً از خودش بدم نمی‌آمد. خانواده عالم‌خیزی هستند، چه پدرش که اصولی بزرگی بود و چه برادران و حتی دامادشان (محقق داماد). در زمان ریاست مجلس، مواضعش تعدیل شد و بعد هم که رد صلاحیت شد، بزرگ‌منشانه برخورد کرد. 
اوایل انقلاب که سمتی در رادیو داشت، به مهندس لاریجانی مشهور بود، بعد تغییر رشته داد و فلسفه خواند. امیدوارم خبر تأیید نشود؛ اما متاسفانه این روزها هر خبر بدی که چو می‌افتد، بعد تأیید می‌شود.
می‌روم طرف سردر دانشگاه، آقای ناطقی از دانشکده پزشکی درباره اهمیت این شبها صحبت کرد و حالا آقای واعظیان از صنف طلافروشان بازار رفته پشت بلندگو. راستش برایم مهم نیست چه می‌گوید و گوش نمی‌کنم؛ چون صدایش به دلم ننشست و آبم با جماعت بازاری خیلی به یک جو نمی‌رود. پس برای چه آمدی؟ آمدم سیاهی‌لشکر. مرد کنار دستی مشغول خواندن نماز است و جمعیت به نسبت شبهای قبل خیلی کمتر شده. 
وسط موکت‌های جلوی ورودی دانشگاه را خالی گذاشته‌اند برای کُنده چوب و چند شاخه‌ درخت؛ حتماً برای چهارشنبه‌سوری. واقعاً این سنتهای قدیمی چطور خود را در هر موقعیتی تحمیل می‌کنند و زمان و مکان هم نمی‌شناسند. چه بی‌خود عده‌ای با این چیزها درافتادند، بدون آنکه فلسفه اولیه‌شان را بدانند که مراسمی کاملاً مذهبی بوده و به‌مرور به صورت سنتی مردمی و جشن امروزی درآمده است. 
خلاصه بگویم: هر مراسم قدیمی ایرانی که نام «جشن» با خود دارد (از نوروز و مهرگان گرفته تا سده، چهارشنبه‌سوری، تیرگان و...)، در اصل عبادتی بوده آمیخته با خوراک آیینی که به رسم ایرانیان باستان، با شادمانی سپری می‌شد. 
بعدها جنبه مذهبی‌اش رنگ باخت و وجه شادمانی‌اش ماند و جشن که به معنی «نیایش» است و در قدیم‌تر به معنی «قربانی»، تبدیل شد به مراسم سور و سرور. 
بی‌جهت نیست که صف طولانی غذا در میدان انقلاب تا نزدیک سینما بهمن کشیده شده است. نمی‌دانم چه می‌دهند (شاید عدسی) که حالم از بویش به‌هم خورد. مردی بیرون از موکب مدوّرِ کنار نرده‌های دانشگاه، مثل شبهای قبل مؤدبانه تعارف می‌کند: «بفرمایید لقمه نیمرو.» درست شده مثل مسیر اربعین. 
صدای سخنران واضح نیست و تاب ماندن هم ندارم. در این یک تکه راه، چقدر موکب برپا شده! برخی‌شان باز همچون مواکب مسیر کربلا، یک پخش صوت (باند) هم وردستشان گذاشته‌اند و بی‌توجه به درهم شدن صداها، نوار مداحی پخش می‌کنند.
 از کنار دمنوش‌خانة حضرت زینب(س) صدای آهنگران به گوش می‌رسد: «ای لشکر صاحب زمان، آماده باش، آماده باش...» و موکب رسانه‌ای شهید هم تا دلتان بخواهد، عرب‌بازی درمی‌آورد. چرا باید چیزی گفتن که ما درنیابیم؟ 
کنار «موکب فرهنگی ـ خدماتی» فوتبال دستی هم گذاشته‌اند و چند کودک مشغول بازی. حالا کودک خردسالی راه افتاده به طرف میدان و شعار «مرگ بر آمریکا و اسرائیل» می‌دهد و مردم نیز پا به پایش همراهی می‌کنند. خبرنگاری دارد با دختر کم‌حجابی مصاحبه می‌کند و بی‌حجابی نیز در کنارش ایستاده، احتمالاً تا نوبتش بشود. راستی که چه جولانی می‌دهند اینها و باز هم گلی به جمالشان که اگر حجابشان رفته، غیرتشان مانده است!    
 ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی