دکتر علی فردوسی
در اینکه آمریکا پیشرفته ترین کشور دنیاست و بسیاری از بهترین دانشگاه های جهان و مراکز پژوهشی و تحقیقات گسترده در زمینه های گوناگون دراین کشور قرار دارد،، شکی نیست. و در اینکه بسیاری از مردمانش انسان هایی کاملاً معمولی، با خواسته ها و نیازها و آرزوهای افراد عادی که سرشان به کار خودشان گرم است، نیز تردیدی نیست. و نیز در اینکه بسیاری از آنها افرادی مهربان، خوشدل و گرم و صمیمی هستند، بد کسی را نمی خواهند و شرارتی در درونشان نیست، خواهان زندگی آرام و مسالمت آمیز هستند و دوستدار صلح و آرامش و صفات دیگری که نشانی از نژندی و ناسازگاری و بدطینتی ندارد، باز شکی نیست؛ اما چه می شود و چه تحولی در صحنه اجتماع روی می دهد که از میان همین مردم و با رأی و پشتیبانی همین مردم، کسانی از همین مردم برمی خیزند و عهده دار اموری می شوند که بزرگترین شرارت ها و جنایت ها را رقم می زنند و باز همچنان پشتیبانی همان مردم خوب(!) را با خود دارند؟
نه تنها آمریکا، بسیاری از غربیان نیز در طول تاریخ همین گونه بوده اند؛ اما توانسته اند جنایاتی را مرتکب شوند که استعمار، برده داری، کشتار بومیان آمریکا و سرزمین های دیگر، بخشی از کارنامه وحشتناک ایشان است.
آنچه اسرائیل به عنوان نماینده غرب مدرن در خاورمیانه در طول هفت دهه با فلسطینیان و دیگر همسایگان (و اخیراً ایران) انجام داده و پیوسته از حمایت همه جانبة غربیان برخوردار بوده، یک نمونة شرم آور و در عین حال پرسش برانگیز دیگر در همین زمینه است.
چگونه انسان هایی با آن ادعاها و چه بسا فضیلت مندی در اخلاق فردی، دست به چنین کارهایی می زنند و شب آسوده می خوابند و از یکدیگر حمایت می کنند؟ دکتر فردوسی، مدیر گروه علوم سیاسی دانشگاه نتردام (لس آنجلس) و فعال در تحقیقات فلسفی، جامعه شناسی و علوم سیاسی، در نوشتار زیر می کوشد با مثال و مصداق و از زاویه ای دیگر، به همین سئوال پاسخ دهد.
۱ـ یک نمونه شر
درست همان وقتها که کتاب هانا آرنت «آیشمن در اورشلیم: گزارشی در باب ابتذال شر» منتشر شده بود،۱ دانشجو و دستیار آموزشی جوانی داشت که دستش را میگرفت و همراه خود به سخنرانیها و جلساتی میبرد که اغلب «زننده و دردناک» بودند.
آرنت در این مجموعهٔ گزارشها از دادگاه آدولف آیشمن، آنچه را در مورد نازیها، به ویژه شخص آیشمن، مشاهده کرده بود، روایت کرده بود.
آنچه او گزارش کرده بود، یک تئوری نبود، بلکه چنانچه خودش میگوید، یک واقعیت بود، یک «فاکت»، اینکه آیشمن بهرغم جنایتهایش، یک آدم معمولی و پیشپا افتاده بود.
آدمی مبتذل، آدمی کلیشهای، کسی که با کلیشه میاندیشد، با کلیشه حرف میزند، یعنی آدمی که خودش فکر نمیکند. لیکن هولناکی، هنگفتی و نظاممندی جنایات او چنان بود که گذاشتن آنها در جوار هر چیزی جز «شر مطلق» نوعی ماستمالیکردن آن به نظر میرسید.
اگر آیشمن، «مهندس راهحلنهایی»، جُرثومه شر نبود، اگر شر در او با خود مصادف نمیشد ،در چه کسی میشد؟
بازماندگان اردوگاههای آدمسوزی، روشنفکرانی که هولناکی شرارت صنعتی نازیها را دیده بودند، نمیتوانستند بر تهوعی که کارنامهٔ آیشمن در ایشان برمیانگیخت، عنوانی جز آنچه با تعفن آن برابری میکرد، بدهند.
شر هر چه بود، با ابتذال جمع نمیشد. نمیشود هم مبتذل و معمولی بود و هم شرور. این بود سببِ عقلی اعتراض و حتی طردی که هنوز هم علیه آرنت ادامه دارد.
تحقیقات شاگرد
نام آن دانشجوی جوان الیزابت مینیچ بود. او حالا استاد فلسفهٔ اخلاق دانشگاه کوئینز است که می گوید: «وقتی آرنت مرا با خودش به جلسات عمومی بحث دربارهٔ کتابش میبرد، که اغلب زننده و دردناک بودند، آنچه قبل از هر چیز متوجه آن میشدم، این بود که عبارت "ابتذال شر" عمیقاً مردم را ناراحت میکند؛ چون به نظر میرسید که رنج و ستم عظیمی را کوچک میشمرَد.
به فکرم رسید که اگر آرنت از "شرارت ابتذال" به جای آن حرف زده بود، شاید منظورش را بهتر میفهمیدند.»
بعدها پروفسور مینیچ در کتاب«شرارت ابتذال: دربارهٔ اهمیت حیاتی و مماتی اندیشیدن» (۲۰۱۷)، چنانچه از عنوان کتاب پیداست، در ادامهٔ کار استادش همین کار را کرده است.
پرسش اصلی کتاب این است: ابتذال (سطحینگری و میانمایگی، در انواع بروزش) چگونه عمل میکند که متضاد ظاهری خودش، یعنی ماجرای عظیم صدمه و آسیبرسانی هولناک را ممکن میسازد؟ پاسخی که مینیچ به پرسشی میدهد که گریبان او را از همان روزها، یعنی نزدیک نیمقرن، تا به حال رها نکرده، پس از مطالعهٔ دهها نمونه شر هنگفت و هولناک، در این دو آموزه خلاصه میشود:
۱ ـ «هرگز نمیشد هیچ رنج بزرگی را بر مردمان بسیاری وارد ساخت، اگر نظامهای کژراه برای انجام آن تنها به هیولاهای اخلاقی تکیه میکردند، درست همان سان که خیری بزرگ در حال مردمان بسیار انجام نمیشد اگر قرار بود ما فقط به قدّیسان تکیه کنیم.» رنج و ستم بزرگ رخ میدهد؛ زیرا:
۲ ـ «مردمی که عاجز از فکرکردن هستند، قادر به ارتکاب هر عملی هستند.»
البته که جنایتکارها وجود دارند؛ اما بسا بیش از آنها انبوه مردمان عادی هستند که اوامر آنها را اجرا میکنند، و اغلب حتی بدون نظارت آنها، و بسا بیش از آنچه از ایشان خواسته شده بود! اینها هستند که شر عظیم را ممکن میسازند. «چند هیولای اخلاقی نمیتوانند نژادکشی راه بیندازند، بردهداری به پا کنند، نظام استثماری عظیمی را بگردانند.»
برای تبدیل کشوری به یک ماشین ظلم و ستم، نیاز به شمارگانی است که قادر به ارتکاب هر عملی هستند؛ زیرا عاجز از آنند که برای خودشان فکر کنند، و بنابراین حاضرند تا قعر هر چاه ویلی که هیتلر برایشان حفر کند، سقوط کنند.
یوجین دو کاک، که در برخی از بیرحمانهترین اعمال نژادپرستانه در آفریقای جنوبی شرکت کرده بود، میگوید: «خطی کشیده نشده بود که بگوید نباید از آن عبور کنی. میشد خیلی پایین رفت، منظورم خیلی خیلی پایین است، بیآنکه کک آدم را بگزد!»
مینیچ میگوید: «من آموختهام هنگامی که نظامی بد بشود، هنگامی که امر غیرعادی امر عادی بشود، نیازی نیست کسی هیتلر یا ایدی امین یا جفری دامر یا چارلز مانسون، یا هر آدم غیرمعمولی دیگری باشد تا مرتکب شر بشود.
تنها چیزی که لازم است، نوعی قراردادی عملکردن است، یک وجدان کلیشهای شده، نوعی همرنگی عاطفی با جماعت.»
ابتذال مُسری و امر بدیهی است. استثناییترین صفت آیشمن، به گفتهٔ آرنت، «بیفکری»اش بود، ناتوانی اش از اندیشیدن جز با کلیشه و «کلمات قصار».
آرنت حاضر نبود لقب پرطمطراق «مطلق» را برای اعمال آدمهای میانمایهای مانند او به کار ببرد.این عنوان برای پادوهای ظلم، زیادی محترمانه است!
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟