این روزها کمتر کسی را میتوان یافت که از رنجهای زندگی در امان مانده باشد. یکی زیر فشار سنگین مشکلات اقتصادی نفس میکشد، دیگری از بیعدالتی و تبعیض خسته شده، آنسو جوانی با اضطراب آینده دستوپنجه نرم میکند و اینسو مادری با درد بیماری فرزندش شب را به صبح میرساند.
جامعه امروز، جامعهای آشنا با رنج است؛ رنجهایی که گاه جسم را فرسوده میکنند و گاه روح را اما پرسش مهم این است: آیا انسان فقط برای تحمل رنج آفریده شده است؟ و آیا میتوان از دل همین دردها، امیدی تازه ساخت؟
پاسخ این پرسش، شاید یکی از حیاتیترین نیازهای انسان معاصر باشد؛ انسانی که بیش از هر زمان دیگری امکانات دارد اما در عین حال، احساس فرسودگی، پوچی و اضطراب میکند. واقعیت آن است که بخش مهمی از رنج انسان، تنها از خودِ حادثه ناشی نمیشود، بلکه از نوع نگاه او به حادثه سرچشمه میگیرد.
دو انسان ممکن است در یک شرایط مشابه قرار بگیرند، یکی فروبپاشد و دیگری قویتر شود. تفاوت در چیست؟ در نوع نگاه آنان به آن حادثه یا مشکل. انسان وقتی احساس کند دردش بیهوده است، زیر بار آن خرد میشود اما اگر در دل سختی، حکمت، هدف یا افقی روشن ببیند، قدرت تحملش چندبرابر میشود. این حقیقتی است که هم ادیان الهی بر آن تأکید کردهاند، هم عرفا و فلاسفه و هم روانشناسان معاصر.
یکی از روانپزشکان مشهور اتریشی که سالها در اردوگاههای مرگ نازیها زندگی کرده بود، پس از آن تجربه هولناک به این نتیجه رسید که انسان میتواند بسیاری از دردها را تحمل کند، اگر بداند برای چه رنج میکشد. جمله معروفی از وی نقل شده که میگوید: «کسی که چراییِ زندگی را یافته باشد، از عهده چگونگی آن برخواهد آمد.»
وی در اردوگاه دیده بود کسانی که هنوز امید، ایمان، عشق یا رسالتی برای ادامهدادن داشتند، بیشتر دوام میآوردند. برخی تنها با رؤیای دیدن دوباره فرزندشان زنده میماندند، برخی با ایمان به خدا و برخی با آرزوی به پایان رساندن کاری که آن را رسالت زندگی خود میدانستند. او به این نتیجه رسید که آخرین آزادی انسان، «انتخاب نگرش» اوست؛ حتی در سختترین شرایط.
این نگاه، البته فقط متعلق به روانشناسی مدرن نیست. قرنها پیش، متون دینی و عرفانی ما نیز همین حقیقت را بیان کرده بودند. قرآن کریم، رنج را بخشی جداییناپذیر از زندگی انسان معرفی میکند: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی کَبَدٍ» (سوره بلد، آیه ۴)؛ یعنی انسان در دل سختی و رنج آفریده شده است. اما قرآن، انسان را در برابر رنج تنها نمیگذارد. در کنار هر سختی، از امید سخن میگوید: «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا» (سوره شرح، آیه ۶) ؛ همراه هر سختی، آسانی هست. دقت در همین تعبیر، امیدبخش است.
قرآن نمیگوید آسانی «بعد» از سختی میآید، بلکه میگوید «همراه» سختی حضور دارد؛ گویی در دل تاریکترین لحظات نیز روزنهای از نور پنهان است. در سنت عرفانی ما نیز، رنج همیشه صرفا امری منفی تلقی نشده است. مولانا جلالالدین محمد بلخی بارها از نقش درد در بیداری انسان سخن میگوید. او معتقد است بسیاری از انسانها تا زمانی که در آسایش کاملند، به عمق وجود خود راه پیدا نمیکنند. سختیها گاهی غرور را میشکنند، وابستگیها را کم میکنند و انسان را متوجه حقیقت زندگی میسازند.
مولوی میگوید: «هر که او بیدارتر، پردردتر» و در جایی دیگر، در دیالوگ زیبای شمس تبریزی با مولوی بیان میکند: «زخم، جایی است که نور از آن وارد میشود». این سخنان به معنای دوست داشتن درد نیست، بلکه به این معناست که انسان میتواند از دل رنج، به رشد و بلوغ برسد.
البته در اینجا باید به نکتهای بسیار مهم توجه کرد؛ نکتهای که اگر نادیده گرفته شود، بحث «معنادادن به رنج» به بیراهه خواهد رفت. همه رنجها مقدس یا سازنده نیستند. فقرِ تحقیرکننده، فساد، تبعیض، رانت، خشونت و بیعدالتی، مسائلی نیستند که بتوان مردم را فقط به تحمل آنها دعوت کرد. جامعه سالم، جامعهای است که تلاش میکند رنجهای قابل حذف را کاهش دهد.
اسلام نیز هرگز ظلمپذیری را توصیه نکرده است. امام علی(ع) میفرمایند: «خداوند از آگاهان پیمان گرفته که در برابر شکمبارگی ظالم که به گرسنگی مظلوم میانجامد سکوت نکنند.» بنابراین، سخن گفتن از امید و معنا، هرگز به معنای توجیه بیعدالتی نیست.
باید میان دو نوع رنج تفاوت گذاشت: رنجهایی که باید برای رفع آنها مبارزه کرد و رنجهایی که بخشی اجتنابناپذیر از زندگیاند، مانند بیماری، فقدان، پیری، مرگ و شکست. در برابر نوع نخست، وظیفه انسان، اصلاح و عدالتخواهی است اما در برابر نوع دوم، انسان نیازمند صبر و تابآوری است.
امروزه روانشناسان از مفهومی به نام «تابآوری» سخن میگویند؛ یعنی توانایی انسان برای برخاستن پس از شکستها و عبور از بحرانها. تحقیقات جدید نشان میدهد انسانهایی که در زندگی خود معنا، ایمان، امید و احساس تعلق دارند، در برابر مشکلات مقاومترند و کمتر دچار فروپاشی روانی میشوند.
همانگونه که فولاد برای استحکام بیشتر، در کوره گداخته میشود تا به اصطلاح آبدیده شود، انسان نیز برای شکوفا شدن استعدادها و تواناییهایش باید با گرفتاریها و مشکلات دست و پنجه نرم کند.
امام علی(ع) در یکی از نامههای خود که به عثمان بن حنیف - فرماندار ایشان در بصره - نوشتهاند، این نکته مهم را گوشزد میکنند که: «در ناز و نعمت زیستن و از سختیها دوری گزیدن، موجب ضعف و ناتوانی میگردد و برعکس، زندگی کردن در شرایط دشوار و ناهموار، آدمی را نیرومند و چابک میسازد و جوهرِ هستی او را آبدیده و توانا میگرداند.»
آنگاه حضرت به این نکته اشاره میکند که درختان بیابانی که از مراقبت و رسیدگی مرتب باغبان محروم هستند، چوبشان محکمتر و دوامشان بیشتر است و بر عکس، درختِ باغستانها که دائما مراقبت شده و باغبان به آنها رسیدگی میکند، نازک پوستتر و بیدوامترند. در واقع، امید تنها یک احساس شاعرانه نیست؛ نیرویی حیاتی برای ادامه زندگی است.
انسانی که امیدش را از دست بدهد، حتی در رفاه نیز احساس پوچی میکند اما انسانی که معنایی برای زیستن پیدا کرده باشد، میتواند از دل سختترین شرایط نیز عبور کند. تاریخ نیز پر است از انسانهایی که رنج را به نیرویی برای ساختن تبدیل کردند. بسیاری از بزرگان، هنرمندان، اندیشمندان و مصلحان اجتماعی، در دل سختیها رشد کردهاند. گاه یک شکست بزرگ، آغاز یک تحول عظیم بوده است. گاه یک فقدان، انسان را به کشف عمیقتری از زندگی رسانده است.
شاید راز ماندگاری برخی انسانها همین باشد که اجازه ندادهاند رنج، آنها را تلخ و ویران کند؛ بلکه آن را به دانایی، شفقت و پختگی تبدیل کردهاند. جامعه امروز ما بیش از هر زمان دیگری به امید نیاز دارد اما نه امیدی سطحی و شعاری. امید واقعی، از انکار دردها به دست نمیآید، بلکه از فهمیدن معنای زندگی در دل همین دردها متولد میشود. انسان امیدوار، کسی نیست که رنج نکشیده باشد؛ کسی است که باور دارد رنج، پایان راه نیست.
شاید نتوان همه سختیهای جهان را از میان برد، اما میتوان کاری کرد که انسان زیر بار آنها خرد نشود. میتوان به انسان آموخت که در کنار تلاش برای ساختن جامعهای عادلانهتر، نگاه خود را نیز به زندگی عمیقتر کند. زیرا بسیاری از تاریکیها، هنگامی قابلتحمل میشوند که روزنهای از معنا و امید در آنها دیده شود و شاید هنر انسان دقیقا همین باشد: این که بتواند از دل رنج، امید بسازد.