دکتر سیدمحمد اصغری

فصل بهار، همواره پیام‌آور سرسبزی و نشاط و پویایی است، اما چه می‌توان کرد که شهادت مظلومانه‌ی جوانان و زنان و کودکان معصوم، و پرواز دلاورمردان و دوستان فرزانه و دردشناس که چون «گل‌های پریشان» پرپر شدند و فرو ریختند، از بهاری استثنایی و غم‌انگیز خبر می‌داد و می‌دهد، به گفته‌ی استاد شفیعی کدکنی:
«چه بهاری است خدا را که در این دشت 
ملال لاله‌ها آینه‌ی خون سیاووشانند»
«آن فروریخته گل‌های پریشان در باد 
کز می جام شهادت همه مدهوشانند»
از دست دادن دوستان گویی بخشی از وجود آدم را با خود می‌برد. خانه‌ی دل مانند خانه‌ای متروکه می‌شود، و خلأ دوستان رفته، همچون رازی در درون قلب خانه می‌کند. زخم جدایی یاران همواره خون چکان است. زخمی است که با گذشت روزگاران تسکین و التیام نمی‌یابد. افزون بر غم فراق و مظلومیت شهیدان، سال ۱۴۰۴ و بهار ۱۴۰۵ خورشیدی با خبر مرگ دوستان صدیقی همراه شد که حسرت دیدارشان همچنان بر دل‌های غمزده‌مان سنگینی می‌کند، و هزار افسوس که ما چه دیر می‌فهمیم ستاره‌ای در حال افول است، و ناگهان در غوغای این زمانه، و چه می‌دانم؟ در هیاهوی این «قرن دیوانه»! با خبر مرگ‌های پی‌درپی دوستان مواجه می‌شویم، که چون پتکی فرود می‌آید و مانند خارسوزانی بر دل می‌نشیند:
«چه سازم به خاری که در دل نشیند»!
از این گونه بود، خبر مرگ دو عزیز فرزانه‌ی روزنامه‌نگار و حقوقدان و پژوهشگر: بهاءالدین شیخ‌الاسلامی، و عیسی نظری، که هر دو از یاران و همراهان دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران بودند، و مدتها هماغوش بیماری و درد.
سالهای اوایل دهه پنجاه بود که با زنده یادان عیسی نظری، و بهاءالدّین شیخ‌الاسلامی در همان دانشکده‌ی حقوق آشنا شدم، و این آشنایی و دوستی، به آمد و رفت خانوادگی انجامید.
عیسی، دانشجوی آذربایجانیِ شجاعی بود، با بدنی ورزیده و ذهنی فعال، و پیکرش پیکره‌ای از تلاش و کوشش و کار و پیکار، و در همان حال شوخ‌طبع و رند و مهربان. از تبعیض و بی‌عدالتی سخت برمی‌آشفت. «نظری» در آغاز پیروزی انقلاب با دعوت استاد جلال رفیع مدتی با روزنامه کیهان و ستونِ «گذری و نظری» همکاری داشت، و در ادامه‌ی کار رسانه، مدتها سردبیر نشریه «نوید آذربایجان» بود.
عیسی نظری همچنین حقوقدانی پیشکسوت، نویسنده‌ای ارجمند، فعال مدنی، وکیل دادگستری، و یکی از برجسته‌ترین قضات سرشناس و خوش‌نام آذربایجان در ارومیه بود.
فراموش نمی‌کنم، شبی را که دیرهنگام زنگ خانه‌ی استیجاری‌مان به صدا درآمد. خانه که چه عرض کنم، بسیار فرسوده و قدیمی بود، نزدیک مسجد امیرالمؤمنین(ع) و در همسایگی آیت‌اله موسوی اردبیلی، که امام همان مسجد بود. در را باز کردم، عیسی بود و چند تن از دانشجویان همراه. به شدت خسته بودند، با سر و صورت خاکی و لباس‌های وارفته. ساواک به کوی دانشگاه حمله کرده بود، جمعی زخمی و مجروح شده بودند. عیسی نظری که یکی از سرکرده‌های معترضان بود، کتک مفصّلی نوش‌جان کرده بود، و لاجرم مجروح به همان خانه کذایی پناه آورده بودند. ماحضری خوردیم و تا سپیده‌دمان بیدار، و تیمارداری از عیسی و دانشجویان کتک‌خورده!
آقا جلال اما، در همان حال و هوا هم از طنزهای شیرین همیشگی دست‌بردار نبود، و هر بار «عیسی نظری» را عیسای مسیح مصلوب خطاب می‌کرد، و طنین خنده‌های نظری بود که در هوا می‌پیچید، و فریادهای اعتراض پیرزن صاحب‌خانه و...
یاد عیسای جوانمرد و بهاری‌ خوی گرامی باد، که در این بهار غمبار، پس از جرّاحی سخت و سرطانی به میهمانی مرگ رفت و بر داغ دلهای غمزده‌مان افزود. رحمه‌الله علیه.
*** 
... و چگونه باید نوشت، از خبر تکان‌دهنده‌ی مرگ جانسوز بهاءالدین شیخ‌الاسلامی شیرازیِ عزیز که در کوران آزمایشی سخت گرفتار شد، اما با همان متانت و استغنا و توکلّی که همواره داشت درد و رنج بیماری جانکاه (آب شدن سریع عضلات بدن) را تحمل کرد:
«نالم و ترسم که او باور کند وز کرم آن جور را کمتر کند».
آشنایی‌ام با «شیخ» به سال ۱۳۵۲ برمی‌گردد، در دانشکده حقوق. دوستان او را شیخ شیراز صدا می‌کردند، و چه اسم حقیقی و بامُسمّایی! متین بود و پاک‌سرشت، با اطلاعاتی گسترده و استعدادی سرشار. غالباً و به مناسبت، غزل‌های حافظ و ابیات مثنوی مولوی را با تسلط کامل از بر می‌خواند و شرح می‌داد. پس از فراغت از تحصیل در دانشکده حقوق، دوران کارشناسی ارشد را در دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران سپری کرد. حقوقدانی ادیب و صاحب رأی بود. ادب و حیا از ارکان شخصیت «شیخ» شمرده می‌شد و قلمی روان و توانا داشت، در دهه شصت هم چندی در تحریریه روزنامه اطلاعات همکار جلال رفیع و احمد ستّاری بود. رحمت خدا بر او باد.
کتاب «تاریخ تحولات سیاسی مشروطه» در چهار مجلّد، یکی از آثار و یادگارهای اوست که سیطره‌ی علمی و تاریخی و ادبی و تیزبینی سیاسی او را بازگو می‌کند. این کتاب توسط انتشارات «ذکر» چاپ و منتشر شده است. در فرجامین روزهای زندگی پربارش، با آن بزرگوار تماس گرفتم. افسوس که دیگر نای سخن گفتن نداشت. زبان حالش این بود:
«قضا دگر نشود گر هزار ناله و آه به شکر یا به شکایت برآید از دهنی».
و اینکه: بی‌تو در کلبه‌ی قناعت خویش رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس!
بهاءالدّین شیخ‌الاسلامی، اهل شیراز و اصطهبانات فارس بود. او در جوار پدری عارف و دانشمند و حافظ‌شناس و مولوی شناس، و در دامان خانواده‌ای رشد کرد که غالباً اهل عرفان و دانش و معرفت بودند. یاد گرامی و بهاریِ این دو نویسنده و روزنامه‌نگار و حقوقدان و پژوهشگر و صاحب کتاب در دل‌های خزان‌زده‌ی ما زنده و مستدام باد. به خانواده معزز هر دو عزیز (عیسی نظری و بهاء‌الدّین شیخ‌الاسلامی)، و به دوستان وفادار و ارادت‌مندان ایشان تسلیت عرض می‌کنم.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی