سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۴
نظرات: ۰
۰
-
وقتی دیگر نمی‌توانیم رمان کلاسیک بخوانیم؛ تأملات یک خوره کتاب که به گوشی معتاد است

یوان مارک جونز، نویسنده، روزنامه‌نگار آزاد و منتقد ادبی بریتانیایی در نوشته‌های خود لحنی صمیمی، تا حدی طنزآمیز، منتقدانه و مبتنی بر تجربیات شخصی دارد و تلاش می‌کند مسائل پیچیده فرهنگی و اجتماعی را به زبان ساده و ملموس برای مخاطب عام روایت کند.

به گزارش اطلاعات آنلاین، این منتقد این بار در یادداشتی که در گاردین منتشر کرده سراغ دلایل دوری خود و بیشتر افراد جامعه از مطالعه آثار کلاسیک رفته است. در یادداشت جونز می‌خوانیم: این‌که اطرافت پر از کتاب باشد، یک امتیاز بزرگ است. پدر و مادر من به طبقه کارگرِ اهل فرهنگ تعلق دارند؛ گروهی از جامعه که باور دارند آثار بزرگ ادبی زندگی را عمیق‌تر و ارزشمندتر می‌کنند. مطالعه برای آن‌ها یک‌جور فخرفروشی برعکس در برابر طبقه مرفه بود. پدرم در کتاب‌خوانی رودست نداشت؛ این را در سفرها ثابت می‌کرد، وقتی که تمام مدت روی بالکن می‌نشست، سرش را خم می‌کرد، سیگاری گوشه لب می‌گذاشت و صفحات کتاب‌های جین آستین یا هرمان ملویل را ورق می‌زد. تنها تفاوت پدر من با یک اشراف‌زاده تحصیل‌کرده در کالج ایتون، مشقت کارگری و جان کندن برای معاش بود. با الهام از سخن اسکار وایلد: کار، مایه دلسردی طبقه کتاب‌خوان است.

در مورد زندگی کتاب‌خوانی خودم، مادرم عاصی‌ام کرده بود؛ هر وقت جرات می‌کردم بگویم «حوصله‌ام سر رفته»، فریاد می‌زد: «برو بگیر یه کتاب بخون!». طولی نکشید که تسلیم شدم و به سمت آثار کلاسیک سوق پیدا کردم. همان کتاب‌هایی که ایتالو کالوینو آن‌ها را این‌طور تعریف می‌کند: «کتاب‌هایی که مردم می‌گویند دارم بازخوانی می‌کنم، چون یا قبلا آن‌ها را خوانده‌اند یا دلشان نمی‌خواهد اعتراف کنند که هنوز نخوانده‌اند.» در اواخر نوجوانی و دهه ۲۰ زندگی‌ام، بیشتر آثار بزرگ را بلعیدم. شیفته زنی به نام جورج (الیوت) شدم و فکر می‌کردم رمان «میدلمارچ» یک معجزه است. پسر باهوشی بودم که مدام تصمیمات غلط می‌گرفت و جایگاهش را در دنیا پیدا نمی‌کرد؛ پس عجیب نیست که خودم را در شخصیت «دوروتیا» می‌دیدم.

اما اشتهای من برای خواندن کتاب‌های کلاسیک، هم‌پای خط رویش موهایم عقب‌نشینی کرد! در اوایل دهه ۳۰ زندگی، جای کلاسیک‌ها را رمان‌های معاصر گرفت؛ نویسنده‌های محبوبی مثل زادی اسمیت، سالی رونی، النا فرانته، رودی دویل و چیماماندا نگوزی آدیچی. تا این‌که چند هفته پیش، اتفاقی به فهرست جدید گاردین از ۱۰۰ رمان برتر برخوردم. از شدت غرور در پوست خود نمی‌گنجیدم؛ ۶۸ کتاب از آن لیست را خوانده بودم و همان‌جا تصمیم گرفتم ۳۲ کتاب باقی‌مانده را هم تمام کنم. با خودم فکر کردم تصور کن در مهمانی‌ها چقدر می‌توانم با این موضوع پز بدهم و غیرقابل تحمل شوم! بیشتر کتاب‌های باقی‌مانده، آثار قدیمی، حجیم و مربوط به دوران ویکتوریا بودند؛ همان مدل کتاب‌هایی که زمانی عاشقشان بودم. حسابی به وجد آمده بودم.

اما به محض باز کردن اولین کتاب، توی ذوقم خورد. کتاب «زندگی و عقاید تریسترام شندی» نه درباره زندگی است و نه درباره خود تریسترام شندی؛ کتاب بیشتر به اظهارنظرها و عقاید شخصی می‌پردازد. لارنس استرن در همان صفحات اول خواننده را تهدید می‌کند که مدام از خط اصلی داستان منحرف خواهد شد و بقیه رمان را هم صرف عملی کردن همین تهدید می‌کند! اف. آر. لیویس در کتاب «سنت بزرگ»، استرن را به خاطر «سرگرمی غیرمسئولانه و زننده» رد می‌کند، که البته این نقد به نظرم زیادی مهربانانه است. تریسترام شندی از نظر من غیرقابل‌تحمل بود؛ زبانی پرگو و فرساینده، داستانی نامفهوم و انحراف‌هایی خشم‌آور داشت.

سراغ کتابی امروزی‌تر رفتم. «دراکولا» در ۱۵۰ صفحه اول سرگرم‌کننده بود و از فضای نمایشی و غلوشده کنت دراکولا خوشم آمد. اما ساختار نامه‌نگاری داستان که به شدت احمقانه به نظر می‌رسید، کلافه‌ام کرد. تمام یادداشت‌های روزانه دقیقا به سبک یک رمان طولانی و پرطمطراق ویکتوریایی نوشته شده بودند. شخصیت «فان هلسینگ» هم با آن همه پند و اندرز و دودلی‌هایش روی اعصابم راه می‌رفت. نمی‌توانم بگویم طرفدار دراکولا بودم، اما راستش بد مایل نبودم یک دانه ذرت بین دندان‌های فان هلسینگ گیر کند و تا آخر داستان اذیتش کند!

در دهه ۲۰ زندگی‌ام، چارلز دیکنز همسفر همیشگی من در تعطیلات بود. «دیوید کاپرفیلد» را کنار استخر می‌خواندم. با کتاب «دوران سخت» روزگار سختی داشتم، اما «آرزوهای بزرگ» واقعا در حد تعریف و تمجیدهایش بود. پس این بار به سراغ «دوست مشترکمان» رفتم. دیکنز نویسنده‌ای است که اهالی ادبیات را به دو دسته تقسیم می‌کند؛ جورج اورول از دیدگاه‌های سیاسی او انتقاد می‌کرد، فورد مدوکس فورد از فرم داستان‌هایش متنفر بود و ای. ام. فورستر از شخصیت‌هایش بیزاری می‌جست. اما من سرعت پیش‌رفت داستان و طنز ریز و درشت آن را دوست داشتم. درست است که شخصیت‌ها بیشتر شبیه کاریکاتور بودند، اما من عاشق همین کاریکاتورها بودم. دیکنز شاید هوش یا پیچیدگیِ جورج الیوت را نداشت، اما نمی‌شد انکار کرد که قلمش به شدت سرگرم‌کننده است.

با این حال، وسط خواندن همین کتاب هم متوجه شدم تمرکزم مدام به هم می‌خورد. دائم نتایج فوتبال را چک می‌کردم، در حالی که اصلا به فوتبال اهمیت نمی‌دهم! حتی با دیکنز هم که زمانی نویسنده محبوبم بود، داستان برایم پیچیده و نثر به سنگینی خود کتابِ ۹۰۰ صفحه‌ای به نظر می‌رسید. بعد از حدود ۶۰ صفحه، کتاب را زمین گذاشتم. اگر از یک اثر کلاسیک بدتان بیاید، می‌توانید کتاب را مقصر بدانید؛ اما اگر از سه کتاب پشت سر هم بیزار شوید، یعنی مشکل بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. چه چیزی تغییر کرده بود؟ جامعه عوض شده بود یا فقط من این‌طور شده بودم؟

کاغذ کتاب تقاضای زیادی از ما ندارد؛ روندی خطی و یک‌طرفه دارد و اجازه می‌دهد روی یک کار واحد تمرکز کنیم. صفحه کتاب نه پیام پاپ‌آپ دارد، نه لینک‌های کلیک‌کردنی و نه تبلیغاتی که برای جلب توجه فریاد بزنند. اما طبق تحقیقات گلوریا مارک (روان‌شناس)، نمایشگرها ما را مجبور می‌کنند مدام توجه خود را از چیزی به چیز دیگر بگذرانیم و ما را به سمت جذابیت‌های نوظهور می‌کشانند. ما به جای تمرکز روی محتوا، درگیر رابط‌های کاربری، آگهی‌ها و عناصر تعاملی می‌شویم. بر اساس داده‌های موسسه چارت‌بیت، در فضای آنلاین از هر سه مخاطب، یک نفر کمتر از ۱۵ ثانیه برای یک مقاله وقت می‌گذارد. احتمالا خیلی از کسانی که خواندن این مطلب را شروع کرده‌اند، تا این‌جای متن دوام نیاورده‌اند؛ خب، به سلامت!

نمایشگرها شیوه خواندن ما را دگرگون کرده‌اند. آن‌ها ما را به یک مطالعه سطحی، روزنامه‌وار و گذرا عادت می‌دهند. خواندنِ مجازی، اصالتِ مطالعه را از بین برده و وابستگی به نمایشگرها نوعی «خستگی از متن» ایجاد کرده است. کیت مک‌لافلین، استاد ادبیات انگلیسی در دانشگاه آکسفورد، معتقد است ما امروز بیش از هر زمان دیگری در تاریخ می‌خوانیم، اما کتاب نمی‌خوانیم:

«ما حجم عظیمی از کلمات را می‌بلعیم: پست‌های شبکه‌های اجتماعی، وبلاگ‌ها، کامنت‌های زیر مقالات، پیامک‌ها، ایمیل‌ها و جملات تولیدشده توسط هوش مصنوعی.»

شرایط کاری هم این بحران را تشدید کرده است. طبق نظرسنجی ملی خوانندگان، امروزه بیشتر ما به جای کارهای بدنی و یدی، پشت میزنشین و مدیر شده‌ایم. تمام روز به نمایشگرها زل می‌زنیم و در سیل پیام‌های فوری، ایمیل‌ها و کارهای اداری غرق می‌شویم. طبیعی است که مردم بعد از یک روز کامل این‌چنین فرساینده، دیگر نای رفتن به سراغ رمان‌های حجیم ویکتوریایی را در ساعات فراغت خود نداشته باشند.

پدر و مادر من مثال بارز این ماجرا هستند. پدرم یک مدیر میانی بود که روزش را با گزارش‌ها و ایمیل‌ها شب می‌کرد؛ او وسط هفته یا آخر هفته‌ها به سختی می‌توانست کتاب دست بگیرد و مجبور بود به رمان‌های کلاسیک در همان تعطیلات دوهفته‌ای تابستان هجوم ببرد. اما مادرم مربی مهدکودک بود؛ شغلی که اساسا بدنی و پرتحرک است، و همین باعث می‌شد هر شب با خیال راحت رمان بخواند.

اما بزرگ‌ترین مانع در خواندن آثار کلاسیک، دوری از تمرین است. نانسی یوسف، استاد ادبیات انگلیسی در دانشگاه ییل، این چالش را این‌طور تشریح می‌کند: «مشکل اصلی به طولانی بودن و پیچیدگی جملاتی برمی‌گردد که ذهن ما دیگر به آن‌ها عادت ندارد. دنبال کردن یک خط فکری یا تصویر ذهنی، آن هم از میان جملات پیرو و طولانی، ساختارهای نحوی پیچیده، فرضیات و تغییر لحن‌های مداوم از عینی به انتزاعی، واقعا کار سختی است.» هلن هکت از دانشگاه کینگز لندن هم حرف او را تایید می‌کند: «کتاب‌های قدیمی بسیار قطورند و جملات سنگینی دارند. حتی خود من به عنوان استاد ادبیات، در پایان یک روز کاری خسته‌کننده، ترجیح می‌دهم تلویزیون را روشن کنم تا این‌که کتاب باز کنم.»

من در نوجوانی هیچ مشکلی با خواندن نویسندگانی مثل استرن، برام استوکر یا دیکنز نداشتم، اما حالا آن‌ها برایم به طرز مضحکی سخت شده بودند. در کمتر از ده سال، توانایی خواندن شاهکارهای ادبی را از دست داده بودم و خودم هم نفهمیدم چطور این اتفاق افتاد. متخصصانی که با آن‌ها صحبت کردم همگی یک صدا گفتند: رمان‌های کلاسیک نیاز به صبر و تمرین دارند. یک کتاب‌خوان خوب باید دوباره یاد بگیرد که چگونه این آثار را بخواند. اما چطور باید تمرین کنیم؟

بهترین و رایج‌ترین توصیه این است: با کوچک شروع کنید. کیتی گارنر، مدرس ادبیات قرن نوزدهم در دانشگاه سنت اندروز، راهکار «مثل یک انسان دوران ویکتوریا بخوانید» را پیشنهاد می‌کند: «تجربه خواندن رمان‌های کلاسیک را به همان شکل بخش‌بخش و سریالی (پاورقی) بازسازی کنید؛ یعنی همان قالبی که در ابتدا منتشر می‌شدند.» دیکنز، الیزابت گاسکل و خیلی‌های دیگر در ابتدا داستان‌هایشان را به صورت بخش‌های هفتگی یا ماهانه چاپ می‌کردند. این مدل خواندن سرعت ما را کم می‌کند، فرصت تامل روی متن را می‌دهد و حس تعلیق جذابی ایجاد می‌کند.

«در هر نوبت فقط یک فصل بخوانید؛ با این کار جزئیات این دنیای ویکتوریایی و پایان‌های هیجان‌انگیز و معلق هر فصل را خیلی بهتر درک و لمس خواهید کرد.»

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی