سیدمحمود دعایی 

آنچه در پی‌ می‌آید، سخنرانی مرحوم حجت‌الاسلام والمسلمین سیدمحمود دعایی ـ سرپرست پیشین مؤسسه  اطلاعات ـ در «همایش منشور برادری» است که به همت دفتر مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام‌خمینی(س) در قم برگزار شد. 
حجت الاسلام دعایی چهار سال پیش در چهاردهم خرداد ۱۴۰۱ به مقتدایش پیوست.
برخورد امام با تشکل‌های مختلف
من از سال ۴۶ رفتم نجف و تا ۵۷ ماندگار شدم. در این ۱۱ سال به دلیل رسالتی که احساس می‌کردم و عشق و علاقه‌ای که داشتم، در دفتر حضرت امام و در محضر فرزند برومندشان، بازوی توانای امر مبارزه، در کنار ایشان بودم و به یارانی که به مبارزه اشتغال داشتند، پیوستم. 
ما در نجف جمعی بودیم که همه بر یک اصل متفق بودیم: باید با رژیم شاه مبارزه کرد و امام را یاری کرد؛ اما در اتخاذ مشی و روش متفاوت بودیم. بعضی دوستان به دلیل عمق بینش، بهتر تصمیم می‌گرفتند و عمل می‌کردند؛ بعضی‌ها هم مثل ما، عناصر احساسی، کم‌تجربه و کم دانشی بودیم که با احساسات عمل می‌کردیم؛ امام همه را با بزرگواری تحمل می‌کردند و پذیرا بودند. یارانی بودند که به دلیل رعایت احتیاطات لازم، از هر نوع امکانی که شائبه بهره‌گیری از امکانات رژیم حاکم بر عراق (بعثی‌ها) داشته باشد، پرهیز می‌کردند و آن را خلاف مصلحت می‌دانستند؛ اما برخی از آن بهره می‌گرفتند و حتی از موج رادیوی آن استفاده می‌کردند. اینها تفاوت‌هایی در مشی و شیوه عمل بود و همه اینها زیر چتر رهبری و پذیرش امام بزرگوار بود. امام همه را تحمل و هدایت می‌کردند. 
دوستانی بودند که مثل خود حضرت امام، مبارزات خشن و مسلحانه را برنمی‌تابیدند و آن را خلاف مصلحت می‌دانستند. و کسانی بودند از همان یاران حضرت امام که تا مرز پیوستن به سازمان‌های مسلح پیش رفتند و حتی تشکل‌های مبارزه مسلح را تأسیس کردند. مرحوم محمد منتظری از آن دسته بود. خود من از کسانی بودم که به مبارزان مسلح پیوستم؛ البته وقتی که مستبصر شدم، کنار کشیدم. امام همه ما را هدایت و راهبری می‌کردند؛ شهریه همه ما را می‌دادند و به‌راحتی در محضرشان می‌پذیرفتند و شهادت ما را هم قبول می‌کردند. اگر می‌گفتیم که فردی در امر مبارزه صلاحیت و صداقت دارد و جداً با رژیم شاه مخالف است، این شهادت را می‌پذیرفتند و به او اعتماد می‌کردند و صحبت‌ او را گوش می‌دادند و به سؤالات و ابهاماتش پاسخ می‌دادند.‏
خاطرم هست که در داخل کشور حرکت تبلیغی جدیدی آغاز شد و مرحوم دکتر شریعتی چهره شد و دروس و بیاناتش در جامعه مطرح بود و طیفی موافق او بودند و به «حسینه ارشاد» می‌رفتند و در مباحث او شرکت می‌کردند و طیفی نیز به‌شدت مخالف بودند. اوج این موافقت و مخالفت، در مدرسه حقانی بود. در بین طلاب منتخب و گزیدة حوزه، جنجالی شد. عده‌ای موافق بودند، عده‌ای مخالف و برخی اساتید با تعصب و قاطعیت شاید بیش از حد، این گرایش را برنمی‌تابیدند و طلاب را تخطئه می‌کردند. بزرگانی هم در آن جمع بودند که (البته با شرایط و تبصره‌هایی) تشویق می‌کردند. بنا شد طلاب موافق و مخالف در جمعی نظراتشان را بیان کنند و شخصیتی مورد اعتماد هر دو طیف قضاوت کند. آن شخصیت مرحوم شهیدبهشتی بود و در نهایت رأی شهیدبهشتی، منجر به استعفا و انصراف یکی از اساتید برجسته مدرسه شد که مخالف آرای مرحوم شریعتی بود. 
البته آن استاد مورد احترام همه و امام بود، از شاگردان و یاران برجسته امام بود، از مبارزان پیشکسوت بود. 
در این زمینه نامه‌ای نوشت و شرح ماجرا را به حضرت امام عرضه کرد. آن نامه را من به امام عرضه کردم. امام مطالعه کردند و سکوت کردند. یک ماهی گذشت، آن بزرگوار باز از طریق من استفتا کردند که نظر حضرت امام چیست. 
استدلال کرده بود در نامه‌اش به عنوان یک فرضیه و خطری که در حوزه ایجاد شده و عامل ایجاد افتراق شده است و مسائلی را به وجود می‌آورد. امام مصلحت ندیدند پاسخ بدهند و تعبیری داشتند که اینجا ذکر نمی‌کنم، نمی‌خواهم به کسی اسائه ادب شود؛ اما در یکی از سخنرانی‌های حساس‌شان اشاره‌ای کردند به این اختلافات و نظرشان را بیان کردند. 
من شهادت می‌دهم از آن لحظه‌ای که امام آن نظر را صریحاً ابراز کردند، آن بزرگوار که نامه شکوائیه نوشته بود و نظر صد در صد مخالف با یک جریان داشت، از آن لحظه تا به الآن که اینجا ایستاده‌ام، ندیدم که از نظر خودش علناً دفاع کند و خلاف نظر امام مسئله‌ای را بیان کند...
امام نسبت به سازمان‌ها، گروه‌ها، تشکل‌های مبارز، با وجود گرایش‌های مختلفی که داشتند، مادامی که اصالت ‌داشتند، علی‌رغم اینکه اختلافات مبنایی و فکری با مبانی مذهبی می‌توانستند داشته باشند، به دلیل نفوذشان در طیفی از جامعه ایران، آنها را می‌پذیرفتند. 
خاطرم هست نمایندگان «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور» را بارها به حضور پذیرفتند. نمایندگان «جبهه ملی دوم» و سایر گرایش‌ها می‌آمدند و امام را می‌دیدند؛ اما اگر فردی بود که اصالت و ریشه نداشت و فرصت‌طلبانه داعیه داشت و می‌خواست حرکت ایجاد کند، امام به‌شدت ابا داشتند. نمونه‌اش تیمور بختیار بود. 
او که مؤسس ساواک بود، مخالف جدی شاه شده بود و برای نابودی رژیم کمر بسته بود و عَلم مبارزه را بلند کرده بود، ولی اصالت نداشت. به نجف آمد و به عنوان اینکه چون در عراق پایگاه داشت و به کمک صدام، «جبهه آزادی‌بخش» تشکیل داده بود و می‌خواست همه گروه‌ها را در درون خودش جمع کند و تشکل بدهد و فعالیت‌های مبارزاتی‌اش را سازمان بدهد، آمده بود که از حوزه علمیه نجف و مراجع هم بهره بگیرد و به عنوان پشتوانة حرکت آزادی‌بخش خود، مدعی شود که من مسلمان هستم و مورد تأیید مراجع و شخصیت‌های مذهبی هستم. امام او را نپذیرفتند. البته او در موقعیتی سرزده به منزل امام آمد و همین مورد اعتراض من قرار گرفت؛ گفتم: «شما بزرگانی مثل آقای بازرگان و آقای سحابی را به‌تنهایی در محضرتان نمی‌پذیرفتید، چگونه شد که بختیار به محضرتان رسید؟!» فرمودند: «بختیار دو سه دفعه می‌خواست بیاید و من نپذیرفتم.
 او نامه تندی نوشت که محضر علما به روی کفار و اهل کتاب باز است، من که مسلمان هستم، چرا نتوانم محضر شما را درک کنم؟ پیغام دادم که به مصلحت نیست؛ اما اگر مسئولین حکومتی، استاندار کربلا یا فرماندار نجف وقت بگیرند، به اینها اجازه می‌دهم که بیایند.» شبیب مالکی استاندار کربلا و رئیس کانون حقوقدانان عرب بود. امام طبق معمول به او وقت دادند که بیاید، البته نه به طور خصوصی. شبیب مالکی به اتفاق چند نفر آمد که بختیار هم همراهش بود. وقتی که داخل شدند، معرفی شد و او با این ترفند به محضرشان رسید.‏
انتقادپذیری
پذیرش انتقاد یکی از ویژگی‌های برجسته حضرت امام بود. اگر کسی نقدی داشت که وارد بود، امام به‌راحتی می‌پذیرفتند. از ایران یک بار پیغام دادند که:  وجوهات برّیه و سهم امام را دارند صرف دبیرستان دخترانه می‌کنند که با موازین شرعی سازگار نیست و باید در حوزه‌ها مصرف شود. آن مدرسه، «دبیرستان رفاه» بود که آقای رفسنجانی و یارانشان آن را تأسیس کرده بودند و مدرسه سطح بالایی بود.
 این مدرسه در آموزش و تربیت و پرورش دختران شایسته تهران، مشابه «مدرسه علوی» بود. مدرسه پیشرفته‌ای بود و با متد و دانش بالایی طیفی را تربیت می‌کرد و به جامعه عرضه می‌کرد. 
کسانی که مخالف این امر بودند، به امام پیغام دادند: وجوهات و سهم امام را دارند صرف این کار می‌کنند! امام وقتی که نظرات نویسنده نامه را دریافتند و به ظاهر این‌گونه برداشت کرده بودند که وجوهاتِ سهم حوزه علمیه، صرف دبیرستان می‌شود، طبیعتاً فرمودند که: «از سهم امام برندارید.» این در تداوم شکوفایی یک دبیرستان نوپا صدمه‌رسان بود.
 آقای رفسنجانی نامه‌ای دادند به مرحوم آقای علمدار که از یزد آمده بود نجف و از طریق خود من نامه را به محضر امام رساندند و گله کردند: ما به این دلیل مدرسه را تأسیس کردیم که در مسیر اهداف عالیه شما، اگر در کشور، نظام اسلامی پا بگیرد، طبیعتاً به حضور عناصر برجسته‌ای از زنان نیاز است و اگر ما از الآن به فکر پرورش این نهاد نباشیم، در آینده مشکل خواهیم داشت و طبیعتاً به دلیل این نیاز است که ما این پروژه را دنبال می‌کنیم. امام عبارت زیبایی خطاب به آقای هاشمی رفسنجانی نوشتند که بیانگر صداقت و اعتقاد ویژه به ایشان بود: «لو کنتُ اعلمُ الغیب لأستکثَرتُ مِن الخیر. ‌ای کاش زودتر می‌گفتید! حالا که من به نیت شما واقف شدم، مجازید و به آن دوستمان بگوئید نظر من را منعکس نکند.» این از شیوه‌های برخورد حضرت امام.‏
در ابتدای انقلاب هم شاهد بودیم گروه‌ها و طیف های مختلف، مادامی که مقابل نظام قرار نگرفتند و علیه نظام حرکتی نداشتند، در فعالیت تشکیلاتی، در تأسیس حزب و داشتن نشریه وابسته به حزبشان آزاد بودند. اوائل انقلاب، گروه‌های مختلف سیاسی (حزب توده، فدائیان اکثریت که مبارزه مسلحانه را کنار گذاشته بودند)، مجاز بودند، اعلامیه می‌دادند. حتی در روزنامه اطلاعات که خود من مدیر مسئولش بودم، سالها در سالگرد شهادت حنیف‌نژاد، سعید محسن و بدیع‌زادگان، اعلامیه‌هایشان را چاپ می‌کردیم و یاد و خاطره‌شان را تجدید می‌کردیم و طرفداران آنها مادامی که دست به اسلحه نبرده بودند و در مقابل نظام قیام نکرده بودند، آزاد بودند و حتی در جلسه‌ای رسماً با امام دیدار کردند.
البته بعد از فرونشستن آتش فتنه‌ها و مشخص شدن طیفهای مختلفی که در درون نظام و در کنار نظام و معتقد به نظام و پایبند به احکام و اصول نظام هستند، طبیعتاً به دلیل نبود برخی تشکیلات پایه‌ای و یا ضرورت تشکیل طیفها و سازمان‌ها و احزاب جدید، تشکّل‌های نوین به وجود آمد. این تشکل‌ها طبیعتاً مشابهِ هم نبودند، گرچه در اصل و در پایبندی به اصول، در یک جریان بودند؛ ولی در تاکتیک‌ها و مشی‌ها و شیوه‌ها تفاوت داشتند. علاقه‌مندان خاص و یاران ویژه حضرت امام در شرایطی به سر بردند که برایشان ابهام بود که: کدام یک از این تشکل‌ها باید مورد توجه بیشتر باشند؟ در نامه تاریخی آقای [محمدعلی] انصاری، این مسئله نوشته شد و آن پیام ویژه حضرت امام در پاسخش که به «منشور برادری» معروف شد، منتشر شد.‏
رأفت اسلامی
 همه ما رفتار حضرت رسول(ص) بعد از فتح مکه و پیام تاریخی اسلام به جامعه تسلیم‌شدة مکه را می‌دانیم که فرمود: «انتمُ الطُّلَقاء» و همه را آزاد کردند، حتی رأس فتنه که ابوسفیان بود، منزلش مأمن پناه‌گرفتگان شد. این شیوه‌ای است که خداوند خطاب به پیامبر بر آن تاکید می‌کند: «فبما رحمۀ مِن الله لنتَ لهم و لَو کُنتَ فَظّاً غَلیظَ القلبِ لاَنفَضُّوا مِن حَولِک». رحمت و عطوفتی که پیغمبر(ص) داشتند، ضامن توسعه و بقای اسلام بود و نمونه متعالی آن در حکومت حضرت امیر(ع) محقق شد و آن شیوه‌ای بود که با مخالفان در پیش گرفتند. سرسخت‌ترین، خشن‌ترین و وقیح‌ترین مخالفان در محضر حضرت امیر آزاد بودند. می‌آمدند، به تندی خطاب می‌کردند و حضرت هیچ چیز از آنها در دل نمی‌گرفت، و مادامی که دست به اسلحه نبردند و قیام مسلحانه نکردند، کاری به آنها نداشت. در دوران اسلامی ما نیز همین‌طور بود. بعد از آنکه گروه‌هایی وارد فاز مسلحانه شدند، باز برخورد با آنها نیز شیوه‌های متفاوتی داشت. من یکی دو نمونه نقل می‌کنم و فکر می‌کنم که اینها از نمونه‌های تاریخی بسیار برجسته است و حیف است که در تاریخ ما ثبت نشود.
در ابتدای جنگ، یکی از خلبان‌ها هواپیمایی ربود و به اسرائیل پناه برد. در آن دوران، خروج از کشور خیلی سخت بود و به هر کسی گذرنامه نمی‌دادند. ارز به‌شدت کم بود و دولت در تنگنا بود و تخصیص داده نمی‌شد. در این اوضاع، برادرزاده یا خواهرزاده همان خلبان، دانشجویی بود که در خارج از کشور پذیرفته شده بود و درصدد بود ادامه تحصیل دهد. 
او نگران بود به این دلیل که فردی از اقوامش خیانت کرده، ممنوع‌الخروج شده باشد. آمد به من متوسل شد که: «اگر نروم، از تحصیل بازمی‌مانم.» من مراجعه کردم به دفتر آقای ری‌شهری که آن موقع وزیر اطلاعات بود. ایشان با بزرگواری گفتند: «ما به همسر افسرانی هم که به عراق یا جاهای دیگر رفتند و پناهنده شدند، پاسپورت می‌دهیم!» در صورتی که می‌دانیم نقطه مقابل ما، یعنی رژیم صدام، رژیمی بود که اگر در آن خلبانی خیانت می‌کرد، خودش، پدرش، مادرش، همسر و فرزندانش و همه وابستگان نزدیکش اعدام می‌شدند. به خاطر همین بی‌رحمی بعثی‌ها، در تمام دوران جنگ، کمتر دیدیم خلبان یا افسر عراقی به ایران پناهنده شود. ‏
تقدیم به بازجو!
شخصی را می‌شناسم که دانشجوی ممتاز دوره خودش بود: در دبیرستان شاگرد اول منطقه شان بود؛ در کنکور سراسری، دوم یا سوم شد و در دو سه رشته قبول شد و در داروسازی ثبت‌نام کرد. او در سال آخر دوره داروسازی، هوادار سازمان منافقین شد. بازداشت و ابتدا محکوم به سه ماه زندان شد و بیرون که آمد، مجدداً ادامه داد و دوباره بازداشت شد و این بار به یازده سال زندان محکوم شد. به این ترتیب تمام دوران تحصیلش تباه می‌شد و به دلیل اینکه دختر بود، زندگی‌اش هم تباه می‌شد؛ اما به دلیل برخورد انسانی و عاطفی و منطقی بازجویش، بعد از اینکه دوران محاکمه‌اش هم تمام شده بود، رفت و برای بازجو اعترافات جدیدی کرد. مقرّی را که اسلحه‌ها را پنهان کرده بود، لو داد و اقرار کرد. 
بازجو به دلیل تأثیر منطقی و معنوی که بر او گذاشته بود، مرادش شده بود. به او گفت: «به تو مرخصی می‌دهم. برو و دیگر برنگرد تا اعلام کنیم.» این خانم زندانی به دلیل تأثیری که از آن فضا پذیرفته بود، محجبه شد و وقتی به خانه آمد، از پسرخاله‌اش رو گرفت. 
پدر و بستگانش به‌شدت به او عتاب کردند. ناچار دوباره به زندان بازگشت و گفت: «من اینجا، هم می‌توانم مطالعه کنم، هم می‌توانم رعایت مسائل شرعی کنم و هم می‌توانم رشد و ترقی کنم.» بالأخره به صورت مشروط آزاد و به دلایلی به من متوسل شد. یکی از آن دلایلش این است که در منطقه ما سکونت داشت و پدر و مادرش همشهریان ما محسوب می‌شوند. بنده هم در دانشگاه صحبت کردم، قرار شد برود سال آخر را بگذراند و از تزش دفاع کند. این کار را کرد و با نمره بالای ۱۹ قبول شد و دکتر رشته داروسازی شد.  معمولاً فارغ‌التحصیلان در این دوره تزشان را به عزیزانشان، به پدر، مادر، استاد و نامزدشان تقدیم می‌کنند؛ ولی او تزش را تقدیم می‌کند به بازجویش: «برادر مهدی که مشعلی را فرا راه من افروخت و من را هدایت کرد.» این پدیده به عنوان سند افتخار برای نظام است. این مهدی در جبهه‌های حق علیه باطل (جنگ تحمیلی صدام) شهید شد و آن خانم دکتر تا به الآن در فراق آن مهدی می‌سوزد! انسان‌هایی این‌گونه ساخته می‌شدند. 
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی