سیدعطاءالله مهاجرانی
یکم: نقش پرند
خدای را بندگانند که کسی طاقت غم ایشان ندارد و کسی طاقت شادی ایشان ندارد.صراحیی که ایشان پر کنند هر باری و درکشند هر که بخورد ، دیگر با خود نیاید.دیگران مست می شوند و برون می روند و او همچنان بر سر خم نشسته.
( مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمد علی موحد،ص ۳۰۲)
«نقش پرند» که برای عنوان این ستون برگزیدهام، پیشینه و ماجرایی دارد. در شهریور ۱۳۵۹ عضو هیأت رئیسه مجلس دوره نخست بودم، هنوز جنگ و تجاوز ارتش بعثی عراق آغاز نشده بود و رفتوآمد به مجلس، حال و هوای آسان و آزاد داشت.
مراجعان میتوانستند تا داخل صحن مجلس راه پیدا کنند و در سالن دایرهای اطراف صحن مجلس با نمایندگان دیدار میکردند. موقع غذا نیز همراه نمایندگانی که میزبان بودند، به غذاخوری مجلس میرفتند. دیوار امنیت و حفاظت در میان مردم و مجلس نبود. از همان گوشه سمت راست هیأت رئیسه که نشسته بودم، چشمم به محمود اعتمادزاده مشهور به «بهآذین» افتاد. پیشانی بلند و سیمای روشنش که شبیه نویسندگان روس بود، جلب نظر میکرد. اولین بار بود که او را میدیدم. رمان «دُن آرام» و «سرزمین نوآباد» و یادداشتهای پراکنده و بسیار جذاب او را که در قالب کتاب «نقش پرند» منتشر شده بود، در سالهای دانشجویی اصفهان و شیراز خوانده بودم.
روی موکت آبی، کنار صندلی حجتالاسلام دکتر علی گلزاده غفوری ـ نماینده تهران ـ نشسته بود. دست چپ بهآذین در بمباران انزلی در جنگ جهانی دوم، از بازو قطع شده بود. شبیه پرندهای بود با بالی شکسته و محو. آستین دست چپ کتش با چند تا، روی شانهاش سنجاق شده بود.
زنگ پایان جلسه که به صدا درآمد، به سمتش رفتم. با اظهار خوشوقتی از دیدار، گفتم با کتابهایش آشنا هستم. میخواست آیتالله محمدجواد حجتی را ببیند. آن روز ایشان در مجلس نبود. یک نسخه نقش پرند را به من هدیه داد. سال ۵۰ کتاب را دیده بودم؛ اما چاپ نو بود و طرح روی جلد کتاب، گل ابریشم! یادآور سخن هاتف اصفهانی:
سه نگردد بریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند
یک وقتی در جلسه هفتگیمان با دکتر سیدجعفر شهیدی و دکتر صادق آئینهوند، سخن از زیباییهای نثر فارسی و کتابهایی همچون تاریخ بیهقی، سمَک عیّار، کیمیای سعادت غزالی و پارسی نوشتههای ابنسینا و سعدی به میان آمد. من به کتاب نقش پرند بهآذین اشاره کردم؛ دکتر شهیدی تبسم کرد و بیتی خواند که نشنیده و نخوانده بودیم:
خنجر تو چون پرند، روشن و با زینت است
خون دل عاشقان «نقش پرند» تو باد!
گفت از خاقانی است. (غزل شماره ۱۱۵ دیوان) گمشدهام را یافتم. گمان میکردم ترکیب ساده و زیبا و جذاب «نقش پرند» از بهآذین است.
در شهادت شگفتانگیز امام خامنهای (رضوان الله تعالی علیه)، نقش پرند در ذهنم تداعی شد. خاطرهها و گفتگوها در ذهنم حیات تازهای مییافت. این سخن گابریل گارسیا مارکز، مانند فانوس دریایی است. در پیشانی کتاب «زندهام که روایت کنم» نوشته است: «زندگی آنچه زیستهایم، نیست، بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده و آنگونه است که به یادش میآوریم تا روایتش کنیم.» سه مقوله واقعیت (یا فیزیک زندگی)، مقوله یاد و مقوله روایت را از هم تفکیکی اندیشهبرانگیز کرده است.
«نقش پرند» روایت من است از جهان رمان شهید آیتالله خامنهای که در بین عالمان دین و روحانیان شیعه و بلکه مسلمان نظیری نداشته و ندارد.
ایشان از نوجوانی و جوانی دلبسته رمان بود و با آن زندگی کرده بود. رمان افق روشنی به سوی شناخت کشورها و ملتها و رویدادهاست؛ سفر به سرزمینهای دور بر بالهای بلند رمان. اندیشیدن و تأمل درباره رماننویسان و رمانهای ادبیات روسیه و فرانسه و انگلیسی و عربی و فارسی، این مقوله را جدای از جهان شعر که جهان دیگری است، در نظر گرفتهام. جهان داستان و رمان!
پیکره اصلی «عهد عتیق»، «عهد جدید» و «قرآن مجید» داستان است. داستان پیامبران و اقوام از زوایای گوناگون مطرح شده است.
حتماً در داستان بنمایه و گوهری درخشنده و مانا وجود دارد که تبدیل به پیکره سورهها و آیات قرآن شده است. قرآن مجید که در اقتصاد کلمه، صاحب سبک است و ایجاز یکی از شیوههای آن است، در روایت داستانهایش، ظاهراً شاهد تکرار هستیم. که البته نیست و هر کدام نگاه از زاویهای متفاوت است. ما به جهان داستان وارد میشویم و در آن زندگی میکنیم. داستان غیر از «روایت تاریخی» است؛ خون و عصب و انسجام و حرکت و هارمونی دارد. جهان رمان شهید آیتالله خامنهای چنین بود. در «نقش پرند» به جهان رمان و روایت او سفر میکنیم. در این سفر ،قصهها روایت حقیقت زندگی است. به گفته جلالالدین بلخی:
بازگو تا قصه درمانها شود
بازگو تا مرهم جانها شود
(مثنوی، دفتر اول بیت ۱۳۷۱، تصحیح محمدعلی موحد)
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟