سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۶
نظرات: ۰
۰
-
[جلال رفیع] سوگواری معرفت و تربیت

هر سال، محرّم که می‌رسد و می‌گذرد، کارنامه‌ای برجا می‌ماند بیشتر عاطفی و عزادارانه و عاشقانه. البته تا حدّی هم طبیعی است. زیرا...

هر سال، محرّم که می‌رسد و می‌گذرد، کارنامه‌ای برجا می‌ماند بیشتر عاطفی و عزادارانه و عاشقانه. البته تا حدّی هم طبیعی است. زیرا آنچه در کتاب کربلا روایت شده، شرح مجلس مباحثه و مناظره علمی و دینی و سیاسی نیست. حتی گزارش جنگ متقابل دو جبهه هموزن (از حیث تعداد رزمندگان یا کم و کیف تجهیزات و امکانات یا چگونگی قوای مادی پشتیبان) هم نیست.

این «شاهنامه» گزارش نبرد نیروهای نابرابر است؛ نابرابر از همه جهات و جوانب. بنابراین با الهام از اصطلاح رایج در دنیای امروز، می‌توان گفت یک تراژدی حیرت‌انگیز و جگرسوز است. نماد و نماینده همه تراژدی‌ها و قتل‌عام‌ها و مظلومیت‌ها و دفاع‌های حماسی اما مظلومانه نیز هست.

شاهنامه‌ای است که «شهادت‌نامه» است. پس تا حدّی طبیعی است که در ماه محرم، زبان عشق و عاطفه و عزا بر زبان‌های روایی دیگر غلبه کند. بله طبیعی است ولی «تا حدی».

شعله‌های فروزان و فراموش‌ناشدنی آتشکده عاشورا، معمولا پس از روزهای اوج‌گیری سوگواری تا اندازه‌ای فروکش می‌کند. تا اندازه‌ای که بتوان تدریجاً وجه محاسباتی و مطالعاتی و استدلالی این واقعه سترگ و همچنین وجه تربیتی و انسان‌سازی و اخلاقی‌اش را بر وجوه دیگر غلبه داد.

بدین‌ترتیب شاید در خیمه عزا و غزا (و البته برای برخی از افراد هم: غذا) بتوان وجهه عقلانی و عالمانه عاشورا را نیز لااقل به خویش نشان داد؛ تا مبادا بعضی از ما مصداق سخنانی باشیم که مولوی در دفتر ششم مثنوی از زبان آن شاعر غریب تازه وارد، درباره عزاداران عاشورای شهر حلب روایت می‌کند:

خفته بودستید تا اکنون شما؟ 
که کنون جامه دریدید از عزا؟! 
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان 
زآن که بدمرگی است این خواب گران 

البته همگان در هر زمان و مکان، خفته نبوده‌اند. بلکه (برعکس)، برای بسیاری نیز عاشورا و عزای عاشورا در طول تاریخ اسلام و ایران، بستر بیداری بوده‌است و هنوز هم هست و می‌تواند باشد.

روزی، ایرانیان و غیرایرانیان حامی آل‌بویه، همین پرچم را در مرکز خلافت عباسیان بغداد، چنان به اهتزاز درآورده بودند که انگار خنجری نشانه رفته بر پشت و پهلوی آنان بود. اما قابل انکار نیست که گاه کسانی دیگر، از عزای عاشورایی‌شان (به قول غریب حکایت تمثیلی مولانا) خفتگی و بدمرگی و گرانخوابی زاییده شده‌است.

به نظر می‌رسد که نقل قول انتقادی مثنوی، بیشتر متوجه و معطوف به آن گروه از سوگوارانی بوده که از درس‌های حکمت‌آموز عاشورا هیچ نمی‌آموختند. کتاب کربلا روایت‌کننده دلیری است و دوربینی و آینده‌نگری و آزادی از اسارت دنیوی و قفس‌شکنی و بندفکنی و به تعبیر تصریح شده در متن مثنوی: «پشتداری» و «جان‌سپاری» و «چشم‌سیری».

بر دل و دین خرابت نوحه ‌کن 
که نمی‌بیند جز این خاک کهن 
ورهمی بیند، چرا نبود دلیر؟
پشتدار و جان‌سپار و چشم‌سیر؟

عزاداری و عشق‌آفرینی و عاطفه‌افزایی در فصل عارفانه محرم، هم نیکوست و هم طبیعی. ولی درس‌گرفتن و درایت‌یافتن و درک‌کردن، بسی نیکوتر است و (در اخلاق و رفتار عاشق) بسی طبیعی‌تر.

کسی که عاشق عاشوراست، یکی از دستاوردهایش دلیری است و دیگر، «پشتداری». توکل و پشتگرمی معنوی یا تکیه‌کردن و ایمان داشتن به قدرت بی‌مانندی که آفریننده کاینات است و دیگر؟ «جان‌سپاری».

فداکاربودن و در راه دفاع از آنچه انسانیت و شخصیت و عزّت و شرافت آدمی در گرو آن است، جان را هدیه راه دوست کردن و دیگر؟ «چشم‌سیری». روحیه و رفتاری که استغنای آدمی را نشان می‌دهد؛ ثروت روح.

حکایت حلب، تعبیرات دیگری نیز دارد: فرخی و شادی و سرمستی از شراب آگاهی و عشق‌ورزی. سخاوتمندی و بخشش و دریادلی و ابرصفتی. به عبارت دیگر، مولوی از زبان دیگری، می‌خواهد انتظارات و توقعات خودش را ابراز کند. چشم زیارت‌طلب او از سوگوار عاشورا و سخنگوی کربلا، چنین بینش و چنین منشی را انتظار می‌بَرد.

در رخت کو از می دین، فرخی؟ 
گر بدیدی بحر، کو کف سخی؟
آن که جو دید، آب را نکند دریغ 
خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

کربلا در منظر و محضر اهل عشق و عرفان، جویبار روان است، بلکه دریای خروشان و ابر سخاوتمند آسمان است. مولانا نمی‌تواند بپذیرد و نمی‌تواند ببیند گروهی را که فقط از تنهایی حسین (ع) بگویند و فقط بر تنهایی او بگریند.

اگر اوصاف والای اخلاقی و الهی و انسانی و اجتماعی شهیدان عاشورا در آینه رفتار افراد و اجتماعات بشری متجلّی نباشد، حسین تنهاست و اگر در آینه وجود عزادارانش (هر گروه از عزادارانش)، جلوه‌های زیبا و متعالی زندگی انسانی و الهی را زیارت نکند، تنهاترست. «این تنهایی» است که گریستنی است!

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی