به گزارش اطلاعات آنلاین، عشقی که در ۲۹ سالگی به خون نشست، تنها یک شاعر نبود؛ او فرزند زمانه خویش بود که با زبانی آتشین، مرزهای سنت و تجدد را درنوردید. او که زاده همدان بود، در جوانی راهی استانبول شد. تماشای ویرانههای طاق کسری در آن سفر، نه تنها او را به فکر فرو برد، بلکه منجر به خلق «اپرای رستاخیز شهریاران ایران» شد؛ اثری که او را به عنوان نخستین اپرانامهنویس ایرانی در تاریخ ثبت کرد. عشقی با بازگشت به وطن، آستین بالا زد تا «قرن بیستم» را بسازد؛ روزنامهای که اگرچه به گفته خودش تنها دو مشترک داشت، اما به تریبون صریحالهجهترین منتقد سیاسی دوران تبدیل شد.
عشقی نه فقط در سیاست که در ادبیات نیز سردمدار تغییر بود. او پیش از آنکه نیما یوشیج نامش را در تاریخ ادبیات ثبت کند، در جستوجوی راهی تازه بود تا شعر را از قفس قافیههای تکراری برهاند. جالب آنکه نخستین اشعار نیما یوشیج نیز در همان روزنامه جسورانه او منتشر شد. سبک او، که منتقدان آن را «نئوکلاسیسیسم» مینامند، پلی بود میان احساسات جاندار انسانی و ساختار کهن فارسی.
اما تفاوت عشقی با بسیاری از معاصرانش در تعهد اجتماعی او بود. او تنها در شعر نمیزیست؛ در روزهایی که زنان ایران برای ابتداییترین حقوق خود در «انجمن نسوان وطنخواه» میجنگیدند، عشقی در صف اول حامیان آنها ایستاده بود. از دلگرمی دادن به قمرالملوک وزیری برای اجرای کنسرت در میان تهدیدهای افراطیون، تا تئاتر پارک اتابک؛ او میدانست که آزادی ایران بدون آزادی نیمی از جامعه ممکن نیست.
روزهای پایانی عمر او در میدان مین سیاست آن روزگار گذشت. مخالفت سرسختانه او با غائله جمهوریت و نقد صریح اقدامات رضاخان، سرنوشت او را با ترور گره زد. دو روز پیش از حادثه، خبر «محرمانه کشته شود» به گوش دوستانش رسیده بود، اما عشقی مردی نبود که عقب بنشیند. روز واقعه، وقتی سه ناشناس به بهانه چاپ شکایتی وارد خانهاش شدند، او با همان خصلت مهماننواز ایرانی به استقبالشان رفت و در حالی که فکر میکرد گرهای از کار یک هموطن باز میکند، از پشت سر هدف گلوله قرار گرفت.
او تا دم مرگ به بیمارستان شهربانی منتقل شد؛ جایی که دردمندانه فریاد میکشید: «یا مرا از اینجا بیرون ببرید یا یک گلوله دیگر به من بزنید و آسودهام کنید.» چهار ساعت پس از آن، تهران در شوک فرو رفت. تشییع جنازه او، با پیراهن خونینی که بر تابوتش نهاده بودند، به یکی از بزرگترین اعتراضات عمومی تاریخ معاصر ایران تبدیل شد.
دو سال بعد، دیوان عالی تمیز، قاتل عشقی را تبرئه کرد؛ اما تاریخ هرگز آمران به قتل او را تبرئه نکرد. بر مزارش در ابنبابویه، شعری حک شده که انگار روایت ابدی همه آنانی است که خاک وطن را به بستر راحت ترجیح دادند: «خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم / خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟»