جلال آل احمد
انتشارات روزنامه اطلاعات دو جلد از یادداشت های جلال را که بعد از دهه ها پیدا شده و به همت خواهرزاده اش محمدحسین دانایی تدوین شده، چاپ کرده است. آنچه در پی می آید، گزیده ای شتابزده از آن است.
***
جمعه ۲۱ آذر [۱۳۳۷] ـ خیرآباد
در بهبهان دوتا از شاگردهای قدیمم را دیدم، شعیب کلّهخره را با چیذری بدترکیبه. کارکنان B.C.G. و خیلی ناامید و دلزده و خسته و پیرشده. مدتها مجبور شدم دلداریشان بدهم که خودم را هم خسته کرد. دل آدم برای این جوانها میسوزد. وقتی دیروز عصر دیدم که در میدان ورزش برای مشق رژة ۲۱ آذر چقدر بچة مردم درجا میزدند، دلم تو ریخت که اینهمه جوان مردم بهزودی دیپلمه خواهند شد از مدارس ما و نخواهند دانست چه بکنند و درخواهند ماند و مثل شعیب و چیذری به ماهی ۴۵۰ تومان حقوق دربهدر بیابانها خواهند شد و چه زود پیر خواهند شد و از جوانیشان خیری نخواهند دید و نخواهند فهمید که همین دنیاگردیهاست که مردشان خواهد کرد و الخ...
دیگر اینکه دیروز عصر ... به خانهمان در تجریش تلفن کردم... تمدن این چیزهایش خوب است. به جای اینکه تلگراف کنی و دو روز دلت بتپد که رسید یا نرسید، با تلفن بیسیم به تهران وصل میکنند و از آنجا نمرة خانهات را میگیرند و میروی توی اتاقک خصوصی با زنت حرف میزنی و سلامتی او را میپرسی و سلامتی خودت را برایش میگوئی و خیال هر دوتان راحت میشود.
پنجشنبه ۲۷ آذر ۳۷ ـ کازرون
الآن روی یکی از نیمکتهای یکی از کلاسهای مدرسة شاکر کازرون نشستهام و روی میز دارم مینویسم. مدرسه محیط مأنوسی است برای آدمی که تا یاد دارد، در مدرسه سر کرده است. از وقتی که به یاد دارم، بله. آیا واقعاً عمر هدرشدهای بوده است؟ یا در غیر این صورت هم چیز دیگری جز این حسرت پس از ۳۵ سالگی در دست نداشتم؟ آنچه مسلم است، اینکه من جز این چیزی نمیتوانستهام باشم که هستم. درسخواندن به آن صورتها و بعد معلمشدن و درسدادن برای حقوقی و ممر معاشی داشته باشم تا بتوانم طبق میل خودم زندگی کنم. معلمبودن برای اینکه بتوانی نویسنده بشوی یا باشی. اگر ادعای بی جا نکرده باشی.
سهشنبه دوم دی ۳۷ ـ شمیران
کار انتقالم هنوز درست نشده، کتابم هنوز درنیامده، مجله راه خواهد افتاد. سیمین اولین روز درسش را در دانشکدة ادبیات داده. خانهاش را سروسامانی داده و زندگی مرتب است. دیگر بی من هم بهخوبی میگردد... فقط این همسایهها بسیار احمقند. جوبی که از آن آب میگرفتهایم، از کوچهای میگذرد میان خانة نیما۱ و یک خانة تازهساز که اخیراً پرش کردهاند، یعنی جوی آب را. کوچه صاف شده و بهتر، اما راهآب محل ما گرفته شده و این زن نیما با همة شارتوشورتش نکرده یک کلمه به یارو بگوید: بابا مردم از این کوچه آب میبرند و به همین قناعت کرده که کوچة بغل خانه صاف شده و خودش هم که از بالا آب میگیرد و راحت. لابد این همسایهها هم گوش خواباندهاند تا کوچه صاف بشود و عمارت زیبای یارو برود بالا و جوری بشود که مجبور باشد لولة سیمانی زیر کوچه بگذارد. به هر صورت، حالا باید جلو بیفتم و بروم این مسئله را حل کنم. برگشتن همان و کدخداگری شروعشدن همان. فردا صبح سری به این قضیه میزنیم، بعد میروم شهر سراغ پدرومادر و بعد کتابفروشی و بعد کارهای دیگر.
چهارشنبه سوم دی [۱۳۳۷] ـ ۵/۲ بعدازظهر
امروز کتاب درآمد. کتاب «تاتنشینهای بلوک زهرا». صبح که رفتم پهلوی دانش۲ درآمده بود و پنج نسخه ازش گرفتم. البته فعلا دویست نسخة جلد عالیاش درآمده و جلد شمیزیها هنوز درنیامده. اینهم خودش کاری شد. گرچه خیلی دردسرم داد و خیلی معطل شد و آن پدرسوختة افشار نصف تازگیاش را با انتشار آن «فرهنگ لغات رامندی» از میان برد؛ ولی بهتر هم شد، چرا که در غیر این صورت، به نبش قبر میافتادم و ناچار میشدم همان فرهنگ را با این اباطیل چاپ کنم و حال آنکه کار فعلی درست مثل «اورازان»، همهاش از خودم است و به من چه که فلانی در فلان تاریخ، فرهنگی از این لهجه ترتیب داده یا نه. اینجور کارها را نکنم بهتر است. علامت درماندگی قلمی است. نقد ادبی، زندهکردن مردگیها، شرححالنویسی از زندگان یا مردگان، کار من نیست. گرچه تا به حال از این نوع کارها هم کردهام، یعنی از این نوع غلطها، اما همانها بس است و دیگر از این غلطها نکنم بهتر است. این از این.
حالا باید بنشینم و کار «خارگ» را تا آخر سال تمام کنم و بعد هم اگر همتی باشد، بنشینم سر کارهای خودم. قصهای یا قصههائی یا آن داستان بلند که آخرین طرحش به همان زبان اول شخص است، گرچه هر چه فکر میکنم، میبینم باید از دوران کودکی شروع کرد و نمیشود از وسط جوانی دست گرفت و در عین حال، سروکله زدن با دورة کودکی را هم برای این ایام زود میدانم...
دیگر اینکه این روزها پُر میخورم. باز در روزهائی هستم که خیال میکنم پُرخوری گرهی از کار لاغریام خواهد گشود، غافل از اینکه حداقل ۱۵ فرسخ پیادهروی لاغرم کرده است...
سهشنبه ۲۳ دیماه [۱۳۳۷] ـ ۵/۶ بعدازظهر
خندهدارترین واقعه در این ایام آن است که دوتا شاگرد خصوصی قبول کردهام به ساعتی ۲۰ تومان که بیایند و از هر دری هر سئوالی که دارند، بکنند. همان جوانکی که یک وقتی یک چیزی به سبک «بوف کور» هدایت نوشته بود و داده بود من بخوانم و من خوانده بودم و در حاشیهاش مطالبی نوشته بودم که شاید یارو را سر هوش و شعور بیاورد. حالا که مدتها از آن واقعه میگذرد، معلوم شده که یارو بیش از اندازه سر هوش و شعور آمده است و آمده بیخ خرم را چسبیده... به هر صورت، قبول کردم به دو دلیل: اولا اینکه موجب خواهد شد کمی مطالعه کنم. لابد سؤالهائی خواهند کرد که کمی بیش از سطح معلومات کرهخرهای کلاسهای مدارس است و همین موجب خواهد شد که بدانم چه فراوان مطالبی است که نمیدانم و شاید وادار شوم که کتابی ورق بزنم و نسنجیده حرفی نزنم که خودش مطلبی است. مدتی تمرین خواهم کرد نسنجیده حرفنزدن را. و بعد هم به دلیل اینکه ساعتی ۲۰ تومان پول خواهند داد...
دوشنبه ۶ اردیبهشت ۳۸ ـ هفت بعدازظهر
نیما این روزها «قلعة سِقریم»۳ خودش را مقداری برایمان خوانده است. حسابی شاخ توی جیبش رفته. از بس گفتهاند: بابا چون شعر قدیم نمیدانسته، به شعر بیبند و قافیه پناه برده، باورش شده و برای دهنکجی این بار برداشته منظومهای به وزن نظامی و پر از پرحرفی و با همان عناوین «واندر آغاز سخن» و الخ... گفته، یعنی دارد میگوید و علیحسب عادت میگوید که در ۱۳۱۱ گفته و فوراً هم زنش را به شهادت میطلبد. انگار پسوپیشکردن تاریخ، چیزی از اصل قضیه کموزیاد میکند. به هر صورت، مقداری از مقدمهاش را برایمان خواند. در هر ۱۰ ـ ۲۰ بیتی، یک ایماژ یا تعبیر تازه بود و من اصرار داشتم که باید در هر بیتی، وگرنه در هر پنج بیتی، یکی باشد که پرگوئی قصهگویانة عهد بوقی رومانتیکها را بپوشاند. تا چقدر قبول کند، خدا عالِم است.
دیگر اینکه پدرم از کربلا برگشته. من دیروز ـ پریروز رفتم دیدنش و عهدوعیال امروز و هنوز برنگشته و من تنها ماندهام...
دیگر اینکه جمعهشب گذشته دوره اینجا بود. عهدوعیال بالاخره مبلها را برای آن شب راه انداخت. با روکشهای جاجیم سفید و سیاه و الخ... شبی بود. و ملکی [خلیل] میگفت مجلهاش را توقیف کردهاند به علت «ورشکستگی مطبوعات»۴ و سرهنگ کیا۵ نامی از سازمان امنیت به او گفته: «شما مگر این آلاحمد را نمیشناسید؟ به شما رودست زده است.» و ملکی جوری میگفت که گویا باورش هم شده بود. به این طریق هم او راحت شد و هم ما، گذشته از اینکه من خیالم از مجلة خودم هم راحت شد. مسلم است که نخواهند داد. اگر چنین باشد که ملکی میگفت، لابد در سازمان امنیت ما را جور دیگری میشناسند و سابقه خراب است. به درک!
چهارشنبه ۲۳ تیر [۱۳۳۸] ـ بجنورد
۵/۲ بعد از نیمهشب رفتیم که در گلستان بخوابیم که به قول شوفر، بهشتی است و من حالیش کردم که: «ما پتو همراه نداریم، جائی باشد که بشود وسیلة خواب فراهم کرد» و گلستان کجا بود؟ ده فرسخی شمال شرق گنبد وسط جنگل عظیمی از افرا و دو ـ سه درخت دیگر که نشناختم و برگهای ریزی داشت و قرق بود و «جنگل اختصاصی املاک ...» را شبرنگ اعلان کرده بودند و باید در هوای آزاد میخوابیدیم...
اما عجب جنگلی! زیباترین و نجیبترین و شاید کهنترین جنگلهای این ولایت... درختها تکتک و بلند و سر به آسمان سائیده و شاخ و برگهای افشان و قندیلی و زیر همة آنها چمن بلندی که راهرفتن تویشان حسابی پایم را خیس کرد ـ از شبنم صبحانه ـ و تنة هر کدام به سمت بارش خزه بسته و چوبها محکم و دستنخورده و فقط هر درختی که پوسیده، خودبهخود افتاده و نعش بلند و تکهپاره شدهاش در حال پوسیدگی و پوکی بیشتر. واقعاً جنگل زیبائی بود. و یک گله آهو از دور مدتی مرا پائیدند و پائیدند تا به پنجاه قدمیشان که رسیدم، نه چندان به عجله و سریع گریختند. ماشین دو ساعت تمام در چنین جنگلی میرفت... البته در ته درهها انبوهتر و درختها بلندتر بود و در ارتفاعات و بهخصوص پشت به ابر غربی، کوتاهتر و تُنُکتر. هرگز دربارهاش هم چیزی نشنیده و نه خوانده بودم. حسابی میارزد که برای یک هفته گریز از شهر، قُبُلمنقلت۶ را برداری و با یک دستة چهار ـ پنجنفره و ماشین و چادر و خوراک بیائی اینجا اطراق کنی.
چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۳۸
جواب کاغذ جمالزاده امروز آمد. همانطور که حدس میزدم، ننه من غریبم و غورهچکاندن و دل طرف را سوزاندن و زبان او را کوتاهکردن. مرا از نوع Angry Young Men۷ دانسته بود و پیزورهائی بفهمینفهمی و شناسائی خانوادگی و الخ... اما کاغذی بود خالی از شور و حال، و ناشی از پیری و وارفتگی ـ نه وارستگی ـ و تسلیم! همة مطالب راجع به دیگران را به سکوت برگزار کرده بود و مدتی مدافعات از وضع مالی خود و الخ... و خیال کرده بود به او حسدی ورزیدهام که نوشتهام از نویسندگان پرفروش! ایهام را نفهمیده بود و دفاع کرده بود که از هر کتاب فلانقدر بیشتر نمیگیرم و الخ... پس آنطورها هم که خیال میکردم، باهوش نیست، یعنی پیری حدّت و شدّت را از او گرفته. پیش خودم میگفتم یا آدم باشرفی است که در این صورت جواب خواهد داد و در همین حدودها هم و اگر نه باشرف باشد، جواب که نخواهد داد هیچ، دوزوکلکی هم با آن کاغذ خطرناک درخواهد آورد. و البته اینطور نبوده است. اینقدر از قضیه مسلم شد و دیگر اینکه مطالب راجع به دیگران را هم به سکوت حملشونده بر رضا تقبل کرده. این هم مسلم و بیش از این از جان یک پیرمرد چه میخواهی؟ واقعاً!
ادامه دارد
پینوشتها:
۱. نیما که همسایه جلال بود.
۲. دانش، مؤسسه انتشاراتی.
۳. قلعة سقریم، عنوان یکی از سرودههای نیما یوشیج است.
۴. ورشکستگی مطبوعات عنوان مقالهای است از جلال.
۵. حسن علویکیا از بنیانگذاران ساواک.
۶. اسباب و اثاثهای که موقع سفر بر پشت چارپایان میگذاشتند.
شما چه نظری دارید؟