چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۳:۲۴
نظرات: ۰
۰
-
پرواز بی‌بازگشت

آنچه می خوانید بخشی از خاطرات محمود پورعالی نویسنده کتاب «پرواز در گذرگاه حوادث» از انتشارات سوره مهر است، که طی آن به ماجرای شهادت ۱۱ خدمه پروازی هوانیروز می پردازد.

امیر و کفش های کتانی
...من هم یکی از خدمه پروازی بودم که از امیر خواستم عازم این مأموریت شود. پافشاری من در نرفتن به آن ماموریت، خستگی ناشی از مأموریت‌های قبلی بود. بنابراین  امیر قبول کرد همراه با ۱۰ خدمه دیگر تن به این مأموریت و پرواز بی‌بازگشت بدهد.  
در آخرین لحظات که پره‌های هلی‌کوپتر ۲۱۴ به گردش درآمده بود، امیر را با ماشینم به خط پرواز رساندم. او در حالی که ساکی از وسایل شخصی‌اش را حمل می‌کرد و کتانی‌سفیدی به پا کرده بود، دنبالم می‌آمد.  
لحظه‌ای بعد هلی‌کوپتر از زمین کنده شد و در دل آسمان نیمه ابری شهر اصفهان در جهت جنوب شرق کشور یعنی استان بلوچستان، از نظر پنهان شد.  
اواسط سال ۱۳۵۸بود و تازه چند ماهی از پیروزی انقلاب گذشته بود. شهرهای کردستان درگیر تهاجم گروهک‌های مسلح شده بود و یگان‌های هوانیروز با تمام امکانات پروازی و پرسنلی در این مناطق حضور داشتند. از طرفی احتمال ناامنی در جنوب شرق کشور هم می‌رفت. بنابراین به یگان ما که مستقر در شهر اصفهان بود، مأموریت داده شد که از آن منطقه غافل نشویم و با استقرار یک هلی‌کوپتر ۲۱۴ و دو فروند هلی‌کوپتر تهاجمی کبرا، آن منطقه را پوشش دهیم و به صورت پرواز به اختیار، منطقه را زیر نظر داشته باشیم. 
محل استقرار ما شهر ایرانشهر در استان  سیستان و بلوچستان بود. با طلوع آفتاب صبحانه می‌خوردیم. هلی‌کوپترها را استارت می‌زدیم و جهتی را تعیین و پرواز می‌کردیم.  
یک روز به سمت بندر چابهار و اطرافش پرواز می‌کردیم. در بازگشت، سری به بندر کُنارک می‌زدیم. روز دیگر از روی نقشه، منطقه دیگری را انتخاب می‌کردیم و در مسیر رفت و برگشت، هر جا روستا و کپری می‌دیدیم، سقف پرواز را پایین می‌آوردیم و با سر و صدای زیاد از بالای سقف خانه‌ها عبور می‌کردیم و بعد دوباره اوج می‌گرفتیم و از منطقه دور می‌شدیم.  
هدف از مأموریت، فقط القای این موضوع به گروهک‌های شرور بود که ارتش حضور دارد. ما با پرواز روی مناطق مختلف حضورمان را به رخ می‌کشاندیم.  
و اما مسیری را که باید از اصفهان تا ایرانشهر طی می‌کردیم، با پرواز به طرف شهر یزد شروع می‌شد. هلی‌کوپتر در یزد فرود می‌آمد و سوختگیری می کرد و بعد خود را به کرمان می‌رساندیم و سوختگیری دوباره‌ای انجام می‌دادیم تا به بم برسیم. در شهر بم به دلیل غروب آفتاب، پرواز را متوقف می‌کردیم و شب را در محلی که تدارک دیده بودند، می‌گذراندیم و صبح زود به سمت ایرانشهر پرواز می‌کردیم. 
خلاصه دمدمای ظهر روز بعد به شهر ایرانشهر می‌رسیدیم و یک ماهی را که همه‌اش خاطره بود، در آنجا سپری می‌کردیم.
انجام مأموریتی که به من ابلاغ شده بود و با اصرار به امیر محول کردم، دومین مأموریت من به آن دیار بود که باید انجام می‌گرفت. دو فروند هلی‌کوپتر کبرا و یک متخصص که باید یک ماه آماده پرواز باشند و منطقه را پوشش دهند.آمریکایی‌ها چند ماهی بود رفته بودند و همکارانی که چیزی از آنها نیاموخته بودند، قادر به انجام چنین مأموریتی نبودند.
خلاصه دو ساعت مانده به پرواز امیر تن به این مأموریت داد. طبق اعلام قبلی، باید ساعت دو بعدازظهر هلی‌کوپتر از زمین کنده می‌شد و تا غروب نشده به بم می‌رسید. 
روزی که امیر آماده مأموریت شد، پنجشنبه بود. بنابراین من با پیکانم نیم ساعته او را به خانه‌اش که در مرکز شهر اصفهان بود، رساندم. او هم شروع به جمع کردن وسائل مورد نیازش ‌کرد. ساکی را از زیر تخت بیرون کشید. لباس‌های راحتی و لوازم بهداشتی‌ را در آن جا داد. من که گوشه اتاق، روی تختش نشسته بودم و مدام به ساعتم نگاه می‌کردم، گفتم: «امیر جان، در این مأموریت نیاز نیست پوتین بپوشی. اونجا گرمه، اگه کفش کتونی داری، بپوش، راحت‌تری».
او پوتین‌ها را کناری گذاشت، از گوشه اتاق کفش‌های کتانی سفید ورزشی‌اش را برداشت و پا کرد  و  راه افتادیم. 
وارد فرودگاه شدیم و دوان دوان به طرف هلی‌کوپتر رفتیم. بچه‌های فنی و پروازی روی صندلی‌های برزنتی ‌هلی‌کوپتر نشسته بودند و منتظر ما بودند. 
ناپدید شدن هلی کوپتر در ارتفاعات نایین
هلی‌کوپتر پرواز کرد. من نگاهی به ساعتم انداختم. ۲  بعدازظهر پنجشنبه بود. باید خودم را به خانه می‌رساندم. همه چیز برای یک سفر با خانواده و دیدار بستگان آماده بود. روز شنبه بود که، صبح زود سرحال و بشاش از در جبهه قدم به آشیانه پروازی گذاشتم. اول کسی را که دیدم، تقی بود. افسرده و غمگین به ستون کنار آشیانه سبزرنگ فلزی تکیه داده بود.  
با خوشحالی به سمتش رفتم. اما اثری از شادی در او ندیدم. با کنایه و تمسخر گفتم: «چی شده، محل  نمی گذاری؟» با ناراحتی گفت: «مثل اینکه نمی‌دونی چه اتفاقی افتاده؟» گفتم: «نه، چی شده؟ »تقی گفت: «بچه‌ها گم شده‌اند، هیچ اثری از آنها نیست!»با دلشوره‌ای که ناگهان به وجودم ریخته شد، گفتم: «درباره چی حرف می‌زنی؟  » تقی مکثی کرد و گفت:«درباره بچه‌ها. روز پنجشنبه از همان لحظه‌ای که به سمت یزد پرواز کردند، در ارتفاعات نایین گم شده‌اند و تا این ساعت هیچ خبری از آنها به دست نیامده است. همین حالا هم چند فروند هلی‌کوپتر شینوک برای جستجو به آن منطقه پرواز ‌می‌کنند. اگر می‌آیی، یاالله. زودتر راه بیفت»
دیگر مکث نکردم. تمام ذهنم بیش امیر و دیگر بچه‌ها بود. چه اتفاقی برایشان افتاده بود؟ نکند بلایی سرشان آمده؟ سقوط! فرود اضطراری!
هلی‌کوپترهای شینوک که از نوع دوملخه بودند و بیشتر در حمل نفرات و تجهیزات سنگین از آنها استفاده می‌شد، آماده پرواز بودند.  
ساعتی بعد روی ارتفاعات و رشته کوهی بودیم که منطقه نایین را از اصفهان جدا می‌کرد. از آن ارتفاعی که داشتیم، جز دره و صخره چیزی دیده نمی‌شد. بعضی از بچه‌ها دوربین داشتند و هر جنبنده را در میان دره‌ها و حاشیه صخره‌ها زیرنظر داشتند. هلی‌کوپتر، گاهی اوج می‌گرفت و زمانی ارتفاع کم می‌کرد.  
نرسیدن بچه‌ها به یزد، معنی‌اش این بود که باید در همین اطراف اتفاقی برایشان افتاده باشد. اما کجا؟ چرا نشانه‌ای از آنها نیست؟ واقعاً پیدا کردن آنها مثل پیدا کردن سوزنی بود در انبار کاه. تا چشم کار می‌کرد، کوه بود و دره. بعد از دو ساعت جستجو، هلی‌کوپتر ارتفاع گرفت. انگار از طریق رادیو به خلبان خبری داده بودند. دیگر از آن پایین و بالا رفتن‌ها خبری نبود. هلی‌کوپتر اوج گرفت و به یک سمت گرا بست. ما به هم نگاه کردیم. درست حدس زده بودیم. هلی‌کوپتر در منطقه‌ای که پوشیده از صخره بود، سرعت را به صفر رساند. از بالا، دره‌ای عمیق دیده می‌شد که در ته آن آدمهایی در حال رفت و آمد به سمت قله کوهی بودند. 
هلی‌کوپتر مکان مناسبی پیدا کرد و در کنار هلی‌کوپتری که از قبل رسیده بود، آرام گرفت. دیگر طاقت نداشتم. می‌خواستم بدانم سر بچه‌ها چه بلایی آمده. در عقب شینوک اتوماتیک، پایین آمد و نور خیره کننده بیرون، درون هلی‌کوپتر راه پیدا کرد.  
دیگر مکث نکردیم و بدون معطلی بیرون پریدیم. برایمان باورکردنی نبود. در اطرافمان پر بود از قطعات درهم خرد شده‌ هلی‌کوپتر. هر جا پا می‌گذاشتیم، با تکه‌ای از بدن‌های در هم شکسته و خرد شده بچه‌ها، مواجه می‌شدیم. هیچ یک از آن بچه‌های جوان و پرنشاط، از حادثه جان سالم به در نبرده بودند. اجسادشان پراکنده شده بود. در فاصله‌ای نزدیک به محل حادثه، تکه بزرگی از دماغه‌هلی‌کوپتر دیده می‌شد که در داخل آن خلبان‌ و کمکش در هم خرد شده بودند. نمی‌دانم چند ساعت طول کشید که به کمک روستائیان ریزترین تکه‌ها جمع‌آوری و سپس با یک هلی‌کوپتر به یزد منتقل شدند. افسرده و درهم شکسته با همان هلی‌کوپتری که رفته بودیم، به یگانمان در اصفهان برگشتیم. روز بعد،تشییع پیکر بچه‌ها بود. شهیدانی که روی تابوتشان را  با پرچم ایران پوشانده بودند.۱۱ شهید در ۱۱ تابوت. 
تشییع شهدا
مسیر تشییع شهدا سرراست بود. بعد از طی مسافتی طولانی همه چیز به پایان راه رسید. تابوت‌ها در آمبولانس‌های مخصوص گذاشته شد. ما هم برای ادامه مراسم به طرف خیابان «مسجد سید» که مسجدی در آن حوالی بود، حرکت کردیم.  
مردم، مسجد و اطرافش را پر کرده بودند. من کنار تقی نشسته بودم. چهره امیر لحظه‌ای از ذهنم دور نمی شد؛گرفتن رضایت، پوشاندن کتانی سفید، دلنگرانی‌اش. تمام مثل فیلم از مقابل چشمهایم رژه می‌رفت. رفاقتی که با امیر داشتم، باعث می‌شد کمتر به دیگر شهدا فکرکنم. قاب عکس شهیدان کنار تابوت‌هایشان جلوی محراب چیده شده بود. در همین موقع همهمه‌ای در گوشه حیاط مسجد پیچید. سرها یکی یکی به آن طرف چرخید. شلوغی و سر و صدا از طرف در مسجد بود. انگار کسی از راه رسیده بود که مهم بود. بچه‌ها و جمعیت از جایشان بلند شدند تا بهتر او را ببینند.  
سخنران حرفش را قطع کرد و به شلوغی خیره شد. یکی از بچه‌ها که لباس نظامی به تن داشت، خودش را از شلوغی بیرون کشید و به طرف سخنران رفت و در گوشش حرفی زد. میکروفون روشن بود: «چی می‌گی، امکان نداره! مطمئنی؟ زنده است؟»
زنده بودن یکی از شهدا
در همین هنگام مردم راهی باز کردند و به سمت جایگاه آمدند. چی می‌دیدیم! باور نکردنی بود. یکی از همرزمانمان بود که از آن پرواز شوم جان به در برده بود  و جلو می‌آمد. 
عکسش در کنار دیگر عکس شهدا قرار داشت. حالا با پای خودش آمده بود و ما دورش را گرفته بودیم تا بدانیم چطور ازآن حادثه سالم مانده و اکنون زنده جلوی ما ایستاده است؟ هیچ کس زنده بودنش را باور نداشت. او با پای خودش آمده بود تا راز و  معمای زنده ماندنش را تعریف کند. اگر زنده نمی‌ماند، راز این حادثه تلخ و جانسوز و چگونگی آن سر به مهر باقی می‌ماند. او حادثه را این گونه تعریف کرد:  
ـ «من هم باید شهید می‌شدم، اما قسمتم نبود. دیروز غروب در کرمان بودم که خبر شهادت بچه‌ها رو شنیدم. تلفنی به من اطلاع دادند. من هم بلافاصله خودم رو رساندم. وقتی عکس خودم رو روی در مسجد دیدم شگفت‌زده شدم. روز پنجشنبه وقتی به طرف یزد پرواز کردیم، هوا کمی ابری شد. جلوتر که رفتیم به یک رشته کوه رسیدیم که اطراف شهر نایین رو پوشانده بودند، فرمانده برای اطمینان، هلی‌کوپتر رو نزدیک روستایی، فرود آورد.
 ما دو سه ساعت انتظار کشیدیم تا شاید توده ابر از روی رشته کوه عبور کنه و هوا بازتر بشه. نزدیک غروب فرمانده‌، تصمیم به بازگشت گرفت. عبور از میان آن توده ابر را صلاح ندانست. من جزو کسانی بودم که از بازگشت به اصفهان پکر بودم. البته این را هم بگویم، من جزو تیم پروازی که عازم بلوچستان بود، نبودم فقط می‌خواستم خودم را به کرمان و خانواده‌ام برسانم.  موضوع را به فرمانده‌ام گفتم و از او خواستم اجازه بدهد با اتوبوس‌هایی که از جاده کنار روستا عبور می‌کردند، به کرمان بروم. او هم پذیرفت. من هم ساکم را برداشتم و به طرف جاده رفتم و بچه‌ها بعد از اندکی انتظار به طرف اصفهان پرواز کردند. 
دیگه از آنها خبری نداشتم تا اینکه غروب شنبه، وقتی با یکی از دوستانم در اصفهان تلفنی صحبت می‌کردم به من گفت که  هلی کوپتر بچه‌ها به کوه خورده و همگی شهید شده‌اند. همان شب هم به طرف اصفهان حرکت کردم و حالا پیش شما هستم»
ما تازه فهمیدیم چه اتفاقی افتاده است.گروه پروازی تصمیم به بازگشت می‌گیرد. بنابراین یک دور بلند که به دور ترافیکی مشهور است، می‌زنند. برای یک لحظه دماغه‌ هلی‌کوپتر وارد توده‌ای ابر می‌شود و بعد با صخره‌ای که ابر در دل خودش پنهان کرده بود، برخورد می‌کند و همه سرنشینان هلی کوپتر به شهادت می رسند.  اما چرا یک جنازه اضافه داشتیم؟
متلاشی شدن هلی کوپتر و   پیکرهای شهدا هم باعث شده بود که شناسایی نشوند. در سردخانه یزد با جمع کردن اجساد، به تعداد اسامی قید شده در لیست پروازی، تابوت مهیا می‌کنند. آنها را میان تابوت‌ها می‌گذارند و تحویل می‌دهند. 
 آن روز گذشت، خوشحالی دیدن یکی از بچه‌ها و غم از دست دادن همرزمانمان، ستوان معینی خلبان،  ستوان مزروعی کمک خلبان، همافران خوشباف، خوشحال، کاشفی و درجه داران علی‌نژاد، رضایی، باغی، معصومی، علیزاده و سلملیان، روز  بسیار تلخ و صد البته، کمی شیرین را رقم زد.  
پرندگان  در هم کوبیده شده
روز بعد ستاد فرماندهی اعلام کرد: کسانی که می‌خواهند برای تحویل پیکرها به خانواده‌هایشان حضور داشته باشند، می توانند به ستاد پایگاه مراجعه کنند. 
آن روز نزدیک ظهر به زادگاه امیر رسیدیم. مردم روستا از قبل خبردار شده و در تنها میدان روستا جمع شده بودند. 
قبر از قبل آماده شده بود. خانواده امیر می‌خواستند چهره امیر را ببینند. برای لحظه‌ای کفن را باز کردند. شیون زنان با بازشدن کفن بیشتر شد. من و تقی بالای قبر ایستاده بودیم. برای یک لحظه چشمم به اتیکت امیر افتاد که آغشته به خون شده بود و روی بلوز پاره پاره‌اش خودنمایی می‌کرد.  دیدن اسم امیر و بدن  پاره پاره اش که پوتین به  پاهایش بود، منقلبم کرد.  
بدون اینکه بدانم چکار می‌کنم،دست تقی را که کنارم بود، گرفتم و به طرف خود کشیدم و در گوشش گفتم: «پوتین... پوتین‌های امیر رو ببین!»
تقی به من نزدیکتر شد و آرام گفت: «چی می‌گی؟ منظورت چیه؟»
گفتم: «امیر پوتین نپوشیده بود. کتونی سفید به پا داشت.»تقی نگاهی به کفن انداخت که داشت دوباره گره می‌خورد و بعد آهسته گفت: «ساکت باش»
و من ساکت شدم. پیکر را در قبر گذاشتند. در همان حال یاد قصه‌ای از  قرآن افتادم که حضرت ابراهیم(ع) از خداوند پرسید: «چطور انسان ها بعد از مرگ دوباره زنده می‌شوند؟» و خداوند پاسخ داد: «مگر ایمان نداری؟» حضرت ابراهیم(ع) گفت: «شک ندارم، می‌خواهم دلم آرام شود.» خداوند از او خواست، چهار پرنده را بگیرد، آنها را در هم بکوبد. سپس در چهار نقطه بگذارد. بعد اشاره کند تا ببیند چطور آنها از هم جدا می‌شوند و دوباره زنده و پرواز می‌کنند.

توضیح: با توجه به اینکه در سالهای اول پیروزی انقلاب، فرهنگستان زبان و ادب فارسی هنوز واژه انگلیسی هلی‌کوپتر را به بالگرد تغییر نداده بود. و با توجه به زمان حادثه و واژه‌های کاربردی انگلیسی در یگان‌های پروازی، در نوشتن این خاطره از همان واژه هلی‌کوپتر به جای بالگرد استفاده شده است.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی